SajjadSajjad عضو تأیید شده است.

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نوشته‌ها
نوشته‌ها
17,580
پسندها
پسندها
7,135
امتیازها
امتیازها
1,123
سکه
2,165
همین جا درون شعرهایم بمان
تا وسوسه یِ دوستت دارم هایِ دروغینِ آدمها مرا با خود نبرد
به سرزمین هایِ دورِ احساس ؛
من اینجا هر روز با تـو عاشقی می کنم بی انتها
شعرِ من بهانه ایست برای مـا شدن دستهایمان
تا تکرارِ غریبانه یِ جدایی را شکست دهیم
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
شعر من بغضیست
از جنس بغضی فرو خورده
آه و افسوس حبس شده
دردهای ناگفته...
حرفهای ناگفته...
واژه های مبهم شعرم
اشکای من است
که از دلم برخواسته و بر دفترم چکیده میشود
شعر من جایست
که من خود منم
بی نقاب و بی پرده
خالی از هر نام و ننگ
بدور از دنیای آدمها
شعر من دنیای من است
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
در غم عشق نبودیّ و محبت کردی
این هم از لطف شما بودو نمیدانستیم
من نکردم گله از عهد و وفاداری تو
عهد ما عهد جفا بودو نمیدانستیم
رنج بی عشقی و تنهایی و بی مهری یار
همه ی تقدیر خدا بودو نمیدانستیم
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
دوست دارم برایت زیباترین غزل ها را بسرایم
دوست دارم برایت
امروز عاشقانه ترین جملات را روی کاغذ بیاورم
دوست دارم
برای لبانت از باغ احساسم شیرینترین میوه ها را بچینم
دوست دارم امروز
برای چشمهای مهربانت گلستانی از شعر بسازم
اما حیف ...
من که شاعر نیستم
کاش می توانستم امروز اندکی برایت عاشقانه شعر بگویم
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
همیشه باید کسی باشد
تا بغضهایت را قبل از لرزیدن چانهات بفهمد
باید کسی باشد
که وقتی صدایت لرزید بفهمد
که اگر سکوت کردی، بفهمد
کسی باشد
که اگر بهانه*گیر شدی بفهمد
کسی باشد
که اگر سردرد را بهانه آوردی برای رفتن و نبودن
بفهمد به توجهش احتیاج داری
بفهمد که درد داری
که زندگی درد دارد
که دلگیری
بفهمد که دلت برای چیزهای کوچکش تنگ شده است
بفهمد که دلت برای قدم زدن زیرِ باران
برایِ بوسیدنش
برایِ یك آغوشِ گرم تنگ شده است
همیشه باید کسی باشد
همیشه
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
کوک کن ساعتِ خویش
اعتباری به خروسِ سحری ، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
کوک کن ساعتِ خویش
که مـؤذّن ، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب
و در آغوش سحر رفته به خواب
کوک کن ساعتِ خویش
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
که سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند
کوک کن ساعتِ خویش
که سحر گاه کسی
بقچه در زیر بغل ، راهیِ حمّامی نیست
که تو از لِخ لِخِ دمپایی و تک سرفه ی او برخیزی
کوک کن ساعتِ خویش
رفتگر مُرده و این کوچه دگ
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
کوک کن ساعتِ خویش
ماکیان ها همه مس*تِ خوابند
شهر هم . . .
خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
کوک کن ساعتِ خویش
که در این شهر ، دگر مستی نیست
که تو وقتِ سحر ، آنگاه که از میکده برمی گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
کوک کن ساعتِ خویش
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر ،
و در این شهر سحرخیزی نیست
و سـحر نـزدیک است
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Ismail
ایکاش در خاطر گْل مهرت نمی رْست
ای کاش در من آرزویت جان نمی یافت
ای کاش دست روز و شب با تار و پودش
از هر فریبی رشته ی عمرم نمی بافت
اندیشه ی روز و شبم این است
" من بر تو بستم دل؟
دریغ از دل که بستم"
" افسوس بر من ، گوهر خود را فشاندم
در پای بتهایی که باید می شکستم"
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Ismail
حســــــرت
یعنے رو بـﮧ رویــــــــمـ نشستـﮧ اے
و باز خیســـــے چشمـــانـــمـ را
آن دستمال خشکــ بے احساس پاکــ کنــــد
حســــــرت
یعنے شانـﮧ هایت ، دوش بـﮧ دوشــــــمـ باشد
اما نتوانـــم از دلتنگے بـﮧ آن پناه ببـــــــرم
حســــــرت
یعنے تــــ ــــو
کـﮧ در عین بـــــــــودنت داشتنتــ را آرزو مے کنــــــــم
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Ismail
به وجود تو
حتی برام یه ذره هم مهم نیستش نبود تو
به جون اون به جون من دیگه نمی خوامت تو رو
حتی اگه بازم بیای میگم نمی خوامت برو
تموم خاطراتتو، تو زندگیم پاک می کنم
یا اینکه اونها رو همه ، زیر زمین خاک می کنم
امیدوارم خوشبختی رو ، تو خواب و رؤیا ببینی
الهی که یه روز خوش ، تو زندگیت تو نبینی
یکی اومد تو زندگیم که تو به پاش نمیرسی
دوسش دارم ، دیوونه شم ، به خاک پاش نمیرسی
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Ismail
مـن اگـر عـاشقـانـه مینـویسـم
نـه عـاشقـم نـه شکستــ خـورده ام
فقـط مینـویسـم تـا عشـق یـاد قلبـم بمـانـد
در ایـن ژرفـای دل کنـدن هـا و عـادتــ هـا و هـوس هـا
فقـط تمـریـن ادم بـودن میکنـم
همیـن
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Ismail
عقب
بالا پایین