هروقت عزیزجون دلتنگ حاجآقا خدابیامرز میشد ،
تو چشماش اشک حلقه میزد .
میگفتیم عزیز ؛ الانه که از چشمات بارون بیاد .
دست میکشید به موهامون ، همونجوری که داشت نریختن اشکایِ چشمشو کنترل میکرد ،
میگفت نه ننه ؛ نه دورت بگردم .
هوا آلودس غبار داره ، رفته تو چشمم اینجوری شده.
الآنم هوای شهر همینه .
چند میلیون آدمِ دلتنگِ دلگیرِ دلسوخته تو این شهرن ، که تو چشماشون قطرات اشک آهسته میرقصه و وقتی نگاهشون میکنی ، آروم بهت لبخند میزنن و میگن خیلی هوا آلوده شدهها . .
- بعضی وقتها بزرگترین لطفی که میتوانیم در حق خودمان بکنیم، این است که جرئت کنیم از محدودهی امنمان بیرون بیاییم و به زندگی اجازه دهیم ما را با آدمها، مکانها و فرصتهای تازهای آشنا کند، چون خیلی از اتفاقهای خوب درست آنسوی عادتهایمان منتظرند.