همگانی حرفتو به ناشناس بزن

گاهی شنیدن یه کلمه... باعث میشه تموم بشی! یه حرفایی مثل سیلی میخوره به صورتت به قلبت... بدجور دردت میگیره حرفایی که بعد از اون فقط اشک میشن تو چشات! همون حرفایی که با خودت فکر میکردی قرار نیست هیچوقت بشنوی! حس میکنی نمیتونی هضمشون کنی... حتی نمیتونی فراموششون کنی! یه حرفایی همیشه مثل آتیش تو یه گوشه‌ از ذهن و قلبت روشن میمونه میسوزونتت و خاموشم نمیشه...
 
بالاخره که میفهمم حالا تو هی رفتارت و تکرار کن.
 
شاید باید بگذره...
 
آدم نمیتونه شیرینی بعضی لحظات رو فراموش کنه :)
پس ازم نخواه اون لحظات رو یادم بره ..

دوست دارم خودت باشی ..
اینکه نمیتونم بفهممت سخته
اینکه کدوم ورژنت حقیقت وجودی تو هست ..
:)

اینکه بگی یه روز حسش هست و یه روز نه بهونه است .. خودتم میدونی
تو فهمیده ترین عاقلترین و با درکترین کسی هستی که تو ذهنم نقش بسته ..

رو راست باش :)
نزار این رو راست نبودنه وجودت رو خسته کنه ..
 
من بیشتر دوستت دارم چون دارم تلاش میکنم اونی بشم که تو دوست داری :)
بیشتر مرافب خودمم
بیشتر دنبال حال خوب میگردم
اما تو چی؟
واست مهم نیست ذهنم کمتر درگیر حال بدت باشه؟
پاشو به خودت برس ..
 
زنده ام!نه از جانی که مانده…

از استخوانهای لجبازی

که روی هم ایستاده اند…!
 
هر شب غصه میخوریم
من و سیگار
او غصه ی مرا
و من غصه ی تو را

بعد از تو
من و غم و سیگار و لب هایم هماهنگیم
خاطراتت را دود میکنیم
شب از نیمه گذشته
و ما بیداریم هنوز
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: HIIIS
عقب
بالا پایین