تقدیر، این مغرور وحشی کار دستم دادنقش او در دل چه زیبا مینشست
سنگدل آیینهی ما را شکست
در یک شانسآزمایی از شش طرف آخر شکستم داد
تقدیر، این مغرور وحشی کار دستم دادنقش او در دل چه زیبا مینشست
سنگدل آیینهی ما را شکست
دست طمع چو پیش کسان میکنی درازتقدیر، این مغرور وحشی کار دستم داد
در یک شانسآزمایی از شش طرف آخر شکستم داد
شاعران از رژ قرمز چقدر کم گفتنددست طمع چو پیش کسان میکنی دراز
پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش
من که دارم در گدایی گنجِ سلطانی به دستشاعران از رژ قرمز چقدر کم گفتند
شب شعر و غزل و سرخی فنجان سلام
مهربان! حرف داشتم با تومن که دارم در گدایی گنجِ سلطانی به دست
کِی طمع در گردشِ گردونِ دونپَرور کنم
ما زِ یاران چَشمِ یاری داشتیممهربان! حرف داشتم با تو
یک جهان حرف داشتم با تو
یک جهان حرف بودم و حالا
عقدهای مانده در گلو هستم
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نومن فقط یاد گرفتم که چو رودی باشم
که به زیبایی این راه کفایت نکنم
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شدوآن دفع گفتنت که «برو، شَه به خانه نیست».
وآن ناز و باز و تندی دربانم آرزوست