شعر •| شعری که بر دلت نشست |•

غلط است هرکه گوید دل به دل راه دارد . ‌. .
دلِ من ز غصه خون شد ، دلِ او خبر ندارد!
 
آن مرغ طرب که نام او بود شباب
افسوس ندانم که کی آمد کی شد
- خیام
 
خداوندا ؛ اگر جایی دلی بی تابِ دلدار است ،
نمی دانم چطور ، اما خودت پا درمیانی کن .
 
- گرچه آبِ رفته باز آید به رود،
ماهیِ بیچاره اما مرده بود ؛
 
تو تمنای من و یار منو ای جان منی
پس بمان تا که نمانم به تمنای کسی
تو خودت روح و روانی تو آرامش جانی
پس بمان تا که نمانم به تماشای کسی
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: FOROZESH
  • طاعت مستان نمی گنجد به خلوتگاه زهد
  • دامن صحرا مصلای نماز مشرب است.
  • #بیدل دهلوی
 
بسپار به دستان من این خرمن مو را
من زاده شدم ساقه ی گندم بشمارم


 
شده آیا ک غمی ریشه به جانت بزند ؟
گره در روح و روانت ، به جهانت بزند ؟
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: HIIIS
تو گذشتی و شب و روز گذشت
آن زمان‌ها به امیدی که تو
بر خواهی گشت،
پای هر پنجره مات…
می نشستم به تماشا، تنها
گاه بر پرده ابر، گاه در روزن ماه،
دور، تا دورترین جاها می رفت نگاه، باز می‌گشتم، هیهات!
چشم ها دوخته ام بر در و دیوار هنوز!
 
عقب
بالا پایین