دیدمش، دیدی که دیدن دیده ام را پیر کرد؟
دیدنش قلب خودم را با خودم درگیر کرد..
دیدمش، دیدی چه شد؟! آمد امیدم زنده شد..
دیدنش، تصویر اورا در دلم تکثیر کرد...
آدمیزاد است دیگر دوست دارد دق کند
گاه گاهی گوشه ای بنشیند و هق هق کند
با خودش خلوت کند از دست بی کس بودنش
هی شکایت از خودش از خلق و از خالق کند
من شدم این روزها خورشید سرگردان که روزوشب فقط
در پی ات باید مکرر مغرب و مشرق کند
آنقدر با چشمهایت دلبری کردی که شیخ
جرعت این را ندارد صحبت از منطق کند
حد بی انصاف بودن را رعایت کن،برو
ماندن تو میتواند شهر را عاشق کند
کاش میشد کنج دنجی را شبی پیدا کنم
آدمیزاد است دیگر دوست دارد دق کند:)