روز سوم:
یکی از زیباترین مکانهایی که دیدید رو، توصیف کنید. |
ظهر یکی از روزهای اردیبهشت ماه بود. همه بچه های کلاس رو سوار مینی بوس کرم رنگی کرده بودند، که از قضا همون راننده سرویس مدرسه من هم بود. خارج از زمان مدرسه هم برای سرویس شرکت یا دستگاه های شخصی هم کار میکرد.
انگار که راننده شخصی من باشد و لطف کرده ام گذاشته ام بچه ها با ماشینی که من را به خانه میرساند، به مقصد اردوی فرهنگی برویم.
حس غرور میکردم. اما بعدش که تقریبا کل کلاس سوار مینی بوس شده بودیم و آن جمع شلوغ پر آشنا جلوی چشمم تصویر بسته بود و سکاسنس دیگری در آن شرایط نمیشد پخش شود، آنی به خودم گفتم چقدر روکش صندلی ها چرک مرده و پاره هستند. میله متصل به پرده ها ی پنجره ماشین، چرا خمیده و بعضی از جا درآمده اند. ظاهر کرم رنگ مینی بوس و پارچه قرمز و سفید کشیده شده به صندلی ها و پرده های زرشکی، این ها هیچ کدام باب سلیقه من نبود، پس بیخیال حس غرور و منت نهادن بر سر دوست و همکلاسی شدم.
مقصد در مرکز شهر بود.
یک کاروانسرای تاریخی، در وسط شهر.
وقتی که رسیدیم انگار برای. خریدن فله ای مواد غذایی و خوراکی آنجا آمده ایم.
تماما مغازه خشکبار فروشی بود. آن اطراف به صورتی جلوه نمیکرد که یک مکان فرهنگی _تاریخی، در آنجا وجود دارد.
از مینی بوس پیاده مان کردند. هوا گرم بود. بهار بود، ولی باز هوا گرم بود.
آن مکانی که هیچ کداممان نمیدانستیم کجاست، نسبت به بقیه املاک آنحا پایین تر بود. یعنی برای رفتن به حیاط ورودی آنحا، باید از 17 یا 18 پله پایین میرفتی.
به ما گفته بودند یک جای زیبایی ست. ما که فقط پله ها را پایین میرفتیم و یک خیاط ساده و ساختمان عادی دیدیم. کناره ی پله ها با نرده های فلزی زیبایی طراحی شده بود. پله ها دو سری بودند. یکی از چپ پایین میامد، آن یکی هم از سمت راست.
منو دوستانم انگاری میخواستیم برویم سینما، چیپس و پفک در کیفمان بود، که یکجا گیر بیاوریم و بنشینیم و بخوریم.
ما که نمیداتستیم با چه چیزی قرار است رو به رو شویم. ناظم همه مان را صدا زد و گفت دنبالم بیاید. از راهروی باریک ی که کنار آن ساختمان ساده بود، عبور کردیم و بالاخره رسیدیم به یک بنای تاریخی!
یک ساختمان قدیمی بلند.
ظاهر گچی و خاک خورده ی کهنی داشت، نقشه اش دقیقا مثل نقشه این ساختمان های خیلی قدیمی بود. اول از همه اتاق های کوچک و خیلی تاریکی که حتی در هم نداشتند، زیر ساختمان بود؛ گفتند نامش آب انبار است.
اجازه ورود ندادند، انکار تاریک است و چیزی برای دیدن ندارد.
بالای سر طاق های آب انبار به فاصله یک دست فاصله، معماری خاص و قدیمی ایرانی خودش را به نمایش گذاشته بود. کاشی هایی که رویشان با زمینه آبی تیره نقش هایی از مبارزه و درگیری بین سپاهیان دو قشر متفاوت را، نشان میداد. دوطرف ساختمان همین نقشه ولی با نقاشی های متفاوت بود. بین این دو نقاشی هم یک صفحه ی شیشه ای رنگی رنگی، جا گرفته بود.
رنگ قهوه ای تیره، لا به لای آن تکه های ریز شیشه ای سرخ، سبز و زرد و آبی، آدم را مدهوش خودش میکرد.
معلوم نبود پست آن صفحه ی نقاشی پر حیرت، چه بود که از بیرون اینگونه جلوه میکند و یک مشت بچه مدرسه ای حیران در آن هنر نمایی اند. از راهرویی که آنجا بود ما را به داخل همان ساختمان بردند. این دومین راهروی باریکی بودی که ما را از آن رد میکردند.
وارد سالن شدیم. از تاریکی هیچی نمیشد دید. جلو تر که رفتیم، نوری که از لا به لای آن شیشه های رنگی میتابید داخل روی زمین و دیوار مقابل منعکس شده بود. نقطه ای قرمز بود و کنارش سبز، بالایش زرد آمده بود و گلستان راه انداخته بودند، آبی هم که جا میگرفت کنارشان میشد؛ گلستاتی کنار دریا، یا آسمانی آبی بالای گلستانی رنگین. سقف سالن بلند بود، بلند. لوستری زیبا و شیشه ای از سالن اویخته بودند اما چون نور کم بود، جزئیات آن درست و حسابی مشخص نبود. آنجا مزار پایه گذار و ساززنده آن کاروانسرا هم بود، روی زمین بود.
هیچ نرده کشی یا حصار مشخصی هم نداشت. گوشه تاریکی بود.
داخل تا نصه دیوار کاشی کاری شده بود، رنگ کاشی ها واضح نبود. زیبا بود ولی آرام نبود، 30 دختر پر سر و صدای دبیرستانی را برده بودند و انتظار آرامش غیر منطقی بود. ما را بردند حیاط پشتی موزه. انگار باغ بود. گل های رز زرد و صورتی. حوض آبی رنگ و کاشی کاری شده آبی، دقیقا مثل حوض های سریال و سینمای. باغ سبز و هوای بهار و حوض و صندلی های پشتی دار قدینی.
روح آدم تغییر نمیکرد ولی جلا میافت. درختان بید و سرو و اقاقیا. گل های سرخ سر برآورده از بوته های. بوته های شبدر. باغ بود. باغ.
ساختمان دیگری هم بود که بخش موزه بود. ما را آنحا نبردند، داخل همین حیاط روی صندلی هلی چوبی پشته دار قدیمی چندتایی عکس گرفتند و بازمان گرداندن به مدرسه.
اولین باری بود که رنگ آبی ایرانیِ کاشی های دیوار های حیاط در کنار بوته های سبز برگ و ساقه گل های رنگی، تنه قهوه ای درختان سالخورده و میان اینها حوض مربعی بزرگ وسط حیاط، اینطور در ذهنم نقش بست.