همگانی دوازده روز؛ دوازده داستانک

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع نیـــن ⊹
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

نیـــن ⊹

مدیر آزمایشی تالار نویسندگان+مترجم آزمایشی
پرسنل مدیریت
مدیر آزمایـشی تالار
رمان‌خـور
مقام‌دار آزمایشی
نوشته‌ها
نوشته‌ها
96
پسندها
پسندها
638
امتیازها
امتیازها
83
سکه
428
به نامِ دادارِ داد آفرین~

درود و مهر، براتون تمرین و چالش 12 روزه آوردم.
برای 12 روز، یک پرامپ در این تاپیک گذاشته میشه و دوستان نویسنده باید در حد تک پستی که یک صفحه‌ی دفتر میشه؛ داستان بنویسند.
توجه داشته باشید که این تاپیک جهت تمرین ایجاد شده؛
امیدوارم کمکی در تقویتِ شما دوستان عزیزم باشه t-icon12
 
روزِ اول:
برایِ خوب کردنِ حالِ یک عزیز داستان بنویسید.
 
در روستایی کوچک، میان تپه‌هایی همیشه سبز، پیرمردی به نام آرمان زندگی می‌کرد. باغ کوچکش از گل‌های رنگارنگ پر بود. اما جالب‌ترین بخش باغش چیزی بود که هیچ‌کس هنوز ندیده بود:گل آفتاب.
این گل فقط زمانی شکوفه می‌داد که کسی با دلی غمگین اما پاک وارد باغ می‌شد.
آرمان می‌گفت:«گل آفتاب دلت رو می‌فهمه، نه ظاهر رو.»
روزی دختری جوان، با چشمانِ خسته وارد باغ شد. بغضی در گلو داشت، از دنیا خسته بود اما هنوز در نگاهش ذره‌ای امید برق می‌زد. پیرمرد لبخند زد و گفت:«بیا کنار آن فواره بنشین؛ گلِ آفتاب خودش با تو حرف می‌زند.»
دختر کنار آن فواره نشست. همزمان نسیمی نرم وزید و ناگهان میان بوته‌ها، گل آفتاب طلایی و درخشان آرام باز شد. نه بوی خاصی داشت و نه صدایی، اما در دل دختر ناگهان چیزی روشن شد… مثل نوری که از توی دل زمین بیرون بیاید.
پیرمرد گفت:«دیدی؟ این گل برای لبخندِ دوباره‌ است. وقتی غم از دلت رد می‌شود، دوباره سبز می‌روید.»
دختر رفت، اما چند ماه بعد برگشت تا گل تازه‌ای به نام گل امید بکارد.
و از آن روز، باغ آفتاب بزرگ‌تر شد، چون هرکس از آنجا می‌رفت، چیزی از لبخندش را در خاک جا می‌گذاشت.
 
تا حالا شده است، دلتان بشکند؟
تا به امروز بدون دلیل ، یکباره شروع کرده ای به گریه کردن؟ اصلا غم را حس کرده ای؟
غم احساسی ست که گرد نا امیدی را به قلب و گرد نخواستن و نشدن و نداشتن و نگفتن و.... تمام نه های جهان را به مغزت؛ مینشاند.
وقتی کسی از زندگیت میرود؛ اینکه کجا رفته است مهم نیست. کسی که رفته است، دیگر رفته است،این را همه میدانیم.
داشتم میگفتم وقتی کسی میرود، جای خالیش را سریعا با انسان های بی ارزش تر و داستان های مضحک و کار های سبک، پر نکن.
زمان که بگذرد؛ آنجای خالی، طوری پر میشود که اصلا متوجه اش نمیشوی. زمان مرهم ثاثیر گذاری ست. قدرت شفایش ده از ده است. زمان دوست و دشمن غم است.
دوستش است؛ چون اگر هم پیاله اش شود، وای بحال صاحب غم. زمان قلبش را آب میکند تا غم کارش تمام شود... قلب جدیدش دیگر قلب نیست... بیشتر شبیه یک تکه سنگ است...
حافظه اش دیگر از عاطفه و محبت چیزی به یاد ندارد. قلب ادم که رنگ ببازد، ذات هیچکاره میشود... غم با قلب بی همدم خوب میداند چه کند.
ولی خودت را دوست داشته باش.
غم شکست میخورد ولی کنار نمیکشد. همیشه هست. همه جا میتواند پیدایش شود. به هنگام خواب. خوردن خوراک. دویدن و قدم زدن کنار ساحل دریای افکار... همه جا.
خودت را دوست داشته باش.همدم خودت باش. قویترین کسی که میتواند گرد ناراحتی و غم را قلبت بزداید خودت هستی.تو خودت را خوب بلدی!
آن وقت است که زمان دشمن غم میشود... دیگر زمان هم میفهمد تو تنها نیستی،تو خودت را داری! آن هم دیگر با تو میماند... همراهت میشود.
دیگر وقتی روزگاری از آن روزهای سخت و تنهاییت گذشت، میفهمی که فقط به لطف خودت بوده است که توانسته ای از پس این وضعیت پر چالش،بر بیایی.
به سبب وجود آن لحظه همایونی؛ قلب لبریز از عشق و اعتماد بخودت میشود. چشهایت، درخشان از شکوفه های شادی ، شکوفا شده از درخت احیا شده داخل سینه ات میشود.
همانی میشوی که شایسته اش بودی.
 
اسمش بی‌بی مریم است. زنِ حرافّ همسایه که تمام محل از صدای نوکِ زبانیش عاصی هستند. پنج دختر دارد؛ قدیمی‌های محل او را ماده‌زا صدا می‌کنند. از مادرم شنیده‌ام که شوهرش وقتی من هنوز بچهّ بوده‌ام، مرده است. زنِ بیچاره حتّی دخترهایش هم سری بهش نمی‌زنند. گاهی می‌شنوم از در و همسایه که می‌گویند بی‌بی دیوانه شده. هرکسی را که سر راهش می‌بیند جلویش را می‌گیرد و می‌گوید:"محض رضای خدا بیا باهم چایی بخوریم". پدرم دیشب می‌گفت:"در راه خانه بی‌بی مریم مرا هم برای چایی به خانه‌اش دعوت کرد ولی من نرفتم". وقتی می‌بینم که دیگران چگونه با بی‌بی مریم رفتار می‌کنند، قلبم می‌شکند. یقین دارم که بی‌بی در جوانی‌اش دخترکی بسیار زیبا بوده است؛ این را از ته‌چهره‌ای که زیر غبار پیری پنهان کرده می‌توانم ببینم. ساعتی پیش که برای کلاس زبان به خارج از خانه رفته بودم، در راهِ برگشت، بی‌بی جلویم را گرفت و بی‌تعارف بازویم را چنان فشرد که مطمئنم جایش کبود شده است. با چشم‌های میشی‌اش در مردمک‌هایم زُل زد و گفت:"محض رضای خدا بیا باهم چایی بخوریم". لبخندی زدم. آهسته دستم را پشت بی‌بی گذاشتم و گفتم:"حتماً بی‌بی بیا برویم". حالا یک ساعتی است که روی تختِ سنتی‌اش که یه فرش دست‌بافت قرمز رویش پهن شده نشسته‌ام و به صورتِ خندان بی‌بی نگاه می‌کنم. بی‌بی هندوانه‌ای که قاچ کرده‌است را به دستم می‌دهد و می‌گوید:" دخترجان، تنهایی آدم را دیوانه می‌کند، تا می‌توانی تنها نمان". باز هم لبخند می‌زنم. هیچ‌چیز به اندازه‌ی چشم‌های خندانِ یک آدم مرا خوش‌حال نمی‌کند.
 
روباه از پشت پنجره برای پسرک دست تکان داد. پسر تا قبل از آن هیچ روباهی را ندیده بود که دست تکان بدهد. درواقع اصلاً روباه ندیده بود. با این حال بلند شد و دستش را به پنجره رساند و آن را باز کرد.
روباه قبل از همه‌چیز کلاهش را از سر برداشت و رو به پسرک تعظیم بلندبالایی کرد. پسر هم متقابلاً سرش را کمی خم کرد تا بی‌ادبانه رفتار نکرده باشد. قبل از آنکه پسرک بتواند از روباه چیزی بپرسد، او از پنجره رد شد و روی تخت پسر ایستاد. با نگاهی کنجکاوانه اتاق را ورانداز کرد و با عصایش سقلمه‌ای به تشک نرم روی تخت زد.
پسر نمی‌دانست باید چه بگوید. روباه هم چیزی نمی‌گفت. مدتی هر دو به هم خیره ماندند تا سرانجام روباه عاصی شد و به ساعتش نگاهی انداخت:
-‌ نمی‌خوای آرزو کنی؟
پسرک که محو تماشای روباه و لباس‌های فاخرش شده بود، ناگهان جا خورد.
-‌ تو... تو یه روباه سخنگویی؟
روباه جستی زد و کنار پسر ایستاد. قدش با اختلاف کمی از پسر بلندتر بود. با چشم‌های تیز و طلایی‌رنگش به او زل زد و گفت:
-‌ چه اشکالی داره؟ نکنه می‌خوای یه روباه باشی؟
پسر سرش را به نشانهٔ نه گفتن تکان داد.
-‌ ولی من یه آدمم.
روباه بلافاصله غمگین شد و روی تخت برگشت. این بار بی‌حوصله به او چشم دوخت و گفت:
-‌ تو صاحب یه آرزو شدی و من اینجام تا برآورده‌اش کنم. با این حال هنوز نمی‌خوای که یه روباه بشی؟
پسرک نمی‌دانست چه بگوید. روباه چشم و ابرو بالا انداخت و چهارزانو روی تخت نشست. سپس شروع کرد به توضیح دادن:
-‌ در هفتمین روز از هفتمین ماهِ هفتمین سالی که درختِ آرزو جوونه می‌زنه، یه روباه باید اون شکوفه رو از درخت جدا کنه و به ستاره‌ها بسپاره. اولین بچه‌ای که با دیدن اون ستاره یه چیزی بخواد، می‌تونه صاحب یه آرزو بشه.
سپس چشم‌هایش را تنگ کرد و به پسر خیره شد:
-‌ تو اون بچهٔ خوشبختی که می‌تونه آرزو کنه. حالا بهم بگو چه آرزویی داری!
پسرک گفت:
-‌ آرزو می‌کنم یه ماشین کوکی داشته باشم!
روباه کمی به فکر فرو رفت و با سر عصایش بازی کرد. بلند شد و چند قدم در اتاق راه رفت و به حرف پسرک فکر کرد:
-‌ می‌تونی وقتی بزرگتر شدی یه ماشین کوکی بخری. ازت یه آرزوی بزرگتر می‌خوام! من می‌تونم هر آرزویی رو برآورده کنم!
پسرک کمی مکث کرد و سپس گفت:
-‌ یه دوچرخه...
-‌ بزرگتر!
-‌ اممم... یه چرخ و فلک...
-‌ گفتم بزرگتر! تو بلد نیستی یه آرزوی بزرگتر داشته باشی؟
روباه پوزه‌اش را به بینی پسرک چسبانده بود و با او حرف می‌زد. سبیل‌هایش توی لپ‌های پسر فرو می‌رفتند و قلقلکش می‌دادند.
-‌ خب، من نمی‌دونم آرزوی بزرگ یعنی چی!
روباه گوش‌هایش را تکان داد و دور پسر چرخید.
-‌ آرزوی بزرگتر یعنی یه چیزی که به فکر هیچ بچه‌ای قبل از تو نرسیده باشه. چیزی که نشه با پول خرید یا توی شهربازی تجربه‌ش کرد. یه چیز متفاوت. یه چیزی مثلِ... مثلِ روباه شدن!
پسرک متعجب شد.
-‌ اما روباه بودن که خیلی کوچیکه.
روباه ناگهان جا خورد و عقب رفت. گوش‌هایش از شدت خشم تیز شدند.
-‌ اشتباه می‌کنی فسقلی! روباه بودن اصلاً کوچیک نیست. روباه بودن تمام چیزیه که من دارم، تنها کاریه که من بلدم.
پسرک اشک را در چشم‌های روباه دید. سپس به سمت او رفت و قبل از اینکه روباه کاری بکند، او را در بغل گرفت.
-‌ پس می‌تونی دوست من باشی. دوست بودن خیلی بزرگه.
آن شب ستاره‌ها بعد از هفت سال و هفت ماه و هفت روز جور دیگری در آسمان درخشیدند. روباه بزرگترین آرزویی را که می‌شد برآورده کرد: او دوست پسرک شده بود.
 
در شلوغی یکی از خیابان‌های خاکستری شهر، جایی که باران پاییزی چون اشک‌های بی‌صدا بر آسفالت می‌ریخت و عابران زیر چترهای تیره، چون سایه‌هایی گذرا، به مقصدهای ناشناخته می‌شتافتند، مردی میان‌سال ایستاده بود. نامش را هیچ‌کس نمی‌دانست، اما غم در چهره‌اش چون خطوطی عمیق بر پیشانی‌اش نقش بسته بود. کیف کارش را محکم در دست فشرده بود، گویی آخرین پناهگاهی از دنیایی که در آن تنها مانده. از دست دادنی تازه، شاید جدایی از شغلی که سال‌ها با آن زندگی کرده، یا سایه‌ای از تنهایی که چون مه، دلش را پوشانده بود. چشمانش به دوردست‌ها خیره شده و هر نفس، سنگین‌تر از قبل.
از میان جمعیت، زنی جوان با کوله‌پشتی‌ای پر از کتاب‌ها، گذر کرد. او هم غریبه‌ای عادی بود؛ دانشجویی با موهایی خیس از باران و لبخندی که گاه بر لبانش می‌نشست، گویی رازی از جهان را در خود نهفته داشت. چیزی در نگاه مرد، همچون جرقه‌ای کوچک، توجهش را جلب کرد. آن خستگی پنهان، آن لرزش دستان. بدون کلمه‌ای، بدون سوالی، از جیبش کاغذی کوچک برداشت و قلم را برداشت. لحظه‌ای ایستاد و با خطی نرم، طرحی کشید: درختی با ریشه‌های استوار که از میان طوفان، به سوی آسمانی صاف جوانه می‌زد. زیرش نوشت: «تو قوی‌تر از این بارانی. هر طوفان، جرقه‌ای برای باروری است.» سپس، کاغذ را به سوی مرد دراز کرد، با چشمانی که چون ستاره‌های شب، گرم و بی‌انتظار بودند. «برای تو، فقط چون با عمق جان، نگاهت را دیدم.»
مرد لحظه‌ای مات ماند، انگار باد بارانی، غمش را شسته باشد. دست لرزاند کاغذ را گرفت، و لبخندی، چون شکوفه‌ای در بهار، بر لبانش نشست. لبخندی ناب، از عمق دل.
زن رفت، گم شد در شلوغی، بدون نامی، بدون بازگشت. اما آن روز، مرد نه تنها کاغذ، بلکه امیدی تازه را با خود برد. فهمید که در جهانی پر از غریبه‌ها، گاهی یک عمل کوچک، چون نوری در تاریکی، می‌تواند دل دیگری را التیام بخشد. از آن پس، هر بار که باران می‌بارید، او هم لبخندی به کسی می‌داد؛ زنجیره‌ای از مهربانی که از یک لحظه ناشناخته آغاز شده بود.
 
روز دوم:
برایِ دوستی که خیلی وقته باهم صجبت نکردید؛ نامه‌ای بنویسید.
 
روز دوم:
برایِ دوستی که خیلی وقته باهم صجبت نکردید؛ نامه‌ای بنویسید.
۱۵ ژانویه ۱۹۸۳
  • از: ماستریچت، پاستور پیترزپاد ۵۳، "لوته" -
  • به: لیدن، گلوریاشوف ۱۲ "آنی" -

《 آنیِ عزیز
از بابت اینکه یک‌ماه دیرتر به نامه‌ات جواب داده‌ام، مرا ببخش. قبل از اینکه نامه‌ات به دستم برسد، "اِما" دوست هم‌اتاقی‌ام فوت شده‌بود. به خاطر عود بیماری‌ام، مادرم از دادن نامه‌ات به من امتناع می‌کرد. مردن اِما بیش از هرچیزی مرا در هم شکانده‌بود. نمی‌توانستم از تختم بلند شوم و به اندازه‌ای حالم بد شده بود که دکتر "فاندر‌پل" گمان می‌کرد همین روزها خواهم مرد. اما همانطور که می‌بینی زنده و سالمم و دلتنگ‌ِ تو.
این روزها از بیمارستان به خانه آمده‌ام. اتاقم مثل همان روزها تمیز و ساکت است اما چیزی کم دارد؛ با هم بودنمان.
دیروز به مادر گفتم که برای دیدن آنی به لیدن خواهم رفت اما نمی‌دانم چرا منقلب شد و بلافاصله مخالفت کرد‌. بیش از آنچه تصور کنی دلم برایت تنگ شده‌است.
به یاد روزی که همدیگر را زیر درختِ زردآلوی درمانگاه دیدیم، از پدر خواستم برایم یک نهال زردآلو بکارد. همین الان که روی تخت دراز کشیده‌ام، می‌توانم نوک شاخه‌های تیز و تازه‌اش به زحمت از پشت پنجره پیداست را ببینم و عجیب نیست که بگویم مرا به یاد تو می‌اندازد.
یادم هست که در نامه‌ی قبلی‌ات برایم نوشته بودی حالت چندان خوش نیست. امیدوارم وقتی این نامه را می‌خوانی حالت بهتر شده باشد. تا چند وقت دیگر به تو سر می‌زنم.
به امید بهبودی هر دویمان.
از طرف "لوته" به "آنی" عزیزم. 》


۴ فوریه ۱۹۸۳
  • برگشت به مبدا -
  • گیرنده فوت شده‌است. -
 
سلام رفیق روزای سخت.
‌سلام بهت از اینجایی که بارونِ پاییز داره پنجره‌مو خیس می‌کنه و من نشستم پشت میز چوبی قدیمی‌مون. همونی که سال‌ها پیش با هم ساختیم تو حیاط خونه‌ی پدربزرگ. چند وقته که حرف نزدیم؟ این روزها، زندگیم شده یه چرخه‌ی بی‌رحم تکراری که هر صبح با صدای زنگ ساعت لعنتی شروع می‌شه. ترافیک تهران مثل یه هیولای بی‌انتها منو می‌بلعه، بعدش می‌رسم به دفتر شلوغ پر از ایمیل‌ها و جلسات بی‌معنی که انگار فقط برای پر کردن زمان طراحی شدن. غروب‌ها برمی‌گردم خونه، شام، تنهایی جلویی تلویزیون می‌خورم و شب‌ها با خستگی استخوان‌شکن می‌خوابم. اما این‌ها فقط ظاهر ماجراست؛ عمقِ این روزمرگی، یه تنهاییِ سرکشِ که داره روحمو می‌جوه. احساس می‌کنم مثل یه کشتی سرگردان تو اقیانوسِ شلوغی‌ام، بدون فانوس نجات. دلم تنگ شده برای اون شب‌های دیروقت دانشگاه، وقتی با هم حرف می‌زدیم از آرزوها و ترس‌ها و خنده‌هامون دنیا رو روشن می‌کرد. تو بودی که همیشه می‌گفتی: «حرفِ بزن، سبک شو.»
‌این نامه رو می‌نویسم چون دیگه نمی‌تونم این بار سنگین رو تنها بکشم. فهمیدم که روزمرگی‌ها، وقتی تنهایی، مثل سم، آهسته عمل می‌کنن و آروم روحتو خالی می‌کنن تا دیگه نتونی پرواز کنی. اما وقتی با یه دوستِ واقعی قسمتشون کنی، معجزه می‌شه. یادِ اون روزی افتادم که با هم رفتیم کوه، یادته؟ تو وایسادی وسطِ صخره‌ها و گفتی: «زندگی مثل این صخره‌هاست؛ گاهی باید ازشون بالا بری، اما بدون دست یه رفیق، نمی‌تونی تعادلتو حفظ کنی.»

راست می‌گفتی. این تجربه به من آموخت که ارتباط، نه فقط حرفِ زدن سطحی، بلکه پل نجات ماست. در دنیایِ امروز پر از پیامک‌ها و اینستاگرام، ما فراموش کردیم که یه نامه‌ی دست‌نویس، یا یه زنگِ ساده، می‌تونه قفل درهای بسته رو باز کنه. هرگز تنهایی روزمرگی رو دست‌کم نگیر؛ بجنگ باهاش، فعلا که داره روح منو تسخیر می‌کنه.
تو چی، رفیق؟ هنوز تو همون دریای شلوغی غرقی، یا راهی پیدا کردی برای نفس کشیدن عمیق‌تر؟ بگو از زندگیت از اون چیزایی که سبکِ دلتو می‌کنه. منتظر جوابت هستم، دلم برای روزای خاطره‌سازی‌مون تنگ شده.
ترجیحا ایمیل نزن. پیامک نده، جوابم رو مجازی نفرست. بیا خلاف عرف این زمانه عمل کنیم و با نوشتن نامه دنیای حقیقی رو در یادمون زنده نگه داریم.
دوست‌دارت... .
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا پایین