همگانی دوازده روز؛ دوازده داستانک

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع نیـــن ⊹
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
روز چهارم:
لیوانِ قهو‌ه‌ت رو توصیف کن.
 
روز دوم:
برایِ دوستی که خیلی وقته باهم صجبت نکردید؛ نامه‌ای بنویسید.
سلام دخترک شهر رویاهایم!
شاید دیگر مرا یادت نباشد. اما من تورا خوب یادم هست. صدایت می‌کردم نیمه من.. تو نیمه روشن و شاد من بودی. من نیمه منزوی و غم گرفته و تنهای تو.
یادت می‌آید وقتی با برگ های انجیر توی باغچه،قرمه سبزی و دلمه درست می‌کردیم به من چه می‌گفتی؟ من خوب یادم هست‌. می‌گفتی راستی راستی ما باهم کامل ترین انسان دنیا هستیم. می‌خندیدم و می‌گفتم کامل ترین انسان --های-- دنیا خنگول!
برگ هارا به سمت من پرت می‌کردی. به پوستم می‌خوردند و مورمورم می‌شد. چشمان زیبایت تیره می‌شدند. اخم می‌کردی.با لحن طلبکارانه ات می‌گفتی(اصلا هم درست نیست. منو تو باهم یک نفر می‌شویم. اگر دو نفر باشیم، روزی راهمان جدا می‌شود. آن سبزی هارا زود پاک کن دیگر!)
یاد حرفت که می‌افتم صدای شیرینت مثل قند در ذهنم آب می‌شود. نیمه شیرینم! من و تو روزی یک نفر بودیم. اما از هم جدا شدیم. تو آنقدر کامل شدی که راهت را از من جدا کردی و رفتی. زیباترین انسان دنیا شدی. من هم از دور تماشایت می‌کردم و شاپرک ها خودشان را به در و دیوار قلبم می‌کوبیدند. به خودم جرعت ندادم از این دوری شکایت کنم. احساس می‌کردم من تنها کسی هستم که به یاد قرمه سبزی های انجیری از کنار باغچه کوچکمان رد می‌شوم. می‌دانستم تو هرگز چهره مرا به یاد نمی آوری و این من هستم که همچنان در یاد گودی کوچک گونه ات غرق می‌شوم.
گاهی حسرت می‌خورم که چرا هیچوقت به تو شکایت نکردم. شاید از پاسخت می‌ترسیدم. حالا وقتی تورا درگیر زندگی می‌بینم هنوز هم پر از لبخند می‌شوم. نمی‌دانم؛ شاید بازهم صدایت کردم نیمه من و تو برگشتی.
 
روز چهارم:
لیوانِ قهو‌ه‌ت رو توصیف کن.
حضور یک دوست با وفا در یک ساعت دلگیر از یک روز خسته کننده، میتواند خیلی بیشتر از اونی که بهش فکر میکنید آرامش بخش تر باشه.
دوستان انسان ها، همگی لزوما انسان نیستند. شاید گیاهان باغچه اش باشند، کاکتوس پر خار گلدان روی میزشان، شاید پت یا عروس هلندی ایی دوستشان باشد. بیشتر پیش می آید که انسان ها چیز هایی را که دوست میدارند، دوست خودشان میدانند.
مثلا یک شالگردن که هدیه ای از یک عزیز است، یا یک دستبند یا گردنبندی... شایدم هم یک لیوان...
حالا که روی مبل، جلوی تلویزیون لم داده ام و لیوان گرم قهوه ام دستم هست، به این فکر میکنم که بالاتر بیاورمش تا بوی قهوره به مشامم بخورد و بگویم آخخخ چه بویی!
بعد هم یک جرعه اش را بخورم.
ولی فقط فکر کردم. لیوان را همانطور نگه داشتم، از بالا نگاهی به آن مایع قهوه ای رنگ خوش بوی پر کافئین انداختم. مزه تلخش را در سرم تحلیل کردم، فرمول شیمیایی اجزای سازنده اش را بسبب شغلم وارسی کردم. عوارضی که مصرف 5 لیوان قهوه بر بدن میگذارد را بخودم یادآوری کردم و... بی فایده بود. باز بی حوصله بودم.
جرعه ای دیگر نوشیدم.
مزه ی تلخش، خاطرات شیرین میطلبید. تلخی اش مثل تلخی تنهایی آن ساعتم نبود، بلکه شیرین تر از آن بود. گرمایش گرم تر از وجود دوستانم در قلبم بود. حتی که فکرش را میکنم ساختار مولکول به مولکول آن محلول منسجم تر پارچه ی نخکش شده ی روح من بود.
هنوز قهوه ام تمام نشده بود که من تلخ حرف میزنم چون دلم تلخی سختی کشیده است. قهوه چرا؟ قبل از ان ماجرا این تلخی ها اینقدر برایم قابل درک و محسوس نبودند.
نگاهم به لیوان دستم افتاد. فهمیدم که قهوه آنقدر هم تلخ نبود، لیوانی که داشت، در خودش خاطرات شیرین مانده ای را که دیگر بیات شده اند و از مزه افتاده اند را نگه داشته است. همه شان رو هم تلنبار شده اند و تلخ شده اتد. تلخی از خاطرات لیوان بود...
 
روز پنجم:
حسی که از شنیدن صدای مادرتون دارید.
روز مادر مبارک~
 
وقتی صدای مادرم توی گوشم می‌پیچه، انگار دنیا یهو آروم میشه و دلم مثل بچگی، پر از گرمی یه پتوی‌ نرم زمستونی میشه. اون صدا فقط کلمه‌ نیست، یه جور نوازش‌پنهان توی اعماق وجودمه؛ بوی آش داغ که شب زمستون می‌داد، بغل محکم بعد‌ از یه دعوا، یا اون خنده‌های خستگی بعد از یه روز طولانی کاری. حسش خاصه چون انگار همه‌ی خستگیای روزم با یه نفس عمیق محو میشن و جاش یه موج گرمای بی‌انتها میاد. اشک توی چشمام جمع میشه، نه از غم شاید از اون عشق‌ عمیقی که نمی‌تونی توصیفش کنی اما حسش می‌کنی.
‌اون لحظه، زمان واایمیسته و من برمی‌گردم به اون روزایی که دست‌ کوچیکم تو دست بزرگ و نرمش گم میشد و می‌فهمم که این صدا، ریشه‌ی‌ همه‌ی وجودمه. خاصش اینه که حتی اگه هزار‌ تا کار سخت داشته باشم و از دست شیطنت بچه‌ها عاصی، یه «عزیزم» ساده ازش، همه‌شون رو جارو می‌کنه و دلم رو پر می‌کنه از امیدی که بقیه‌ی روز رو با لبخند بگذرونم. مامان من، صداش مثل یه آهنگ قدیمیه که هیچ‌وقت خسته‌ات نمی‌کنه. همیشه تازه و همیشه گرم.
(جمله‌ی آخر سکانس یه فیلمه)
 
آخرین ویرایش:
روز چهارم:
لیوانِ قهو‌ه‌ت رو توصیف کن.
انگشت‌هایم به دورِ ماگِ دوست‌داشتنی‌ام حلقه می‌شود. رطوبت ماگ به همراهِ داغیِ کم‌رنگش بر کفِ دستم می‌نشیند.
بخاری که از دهانه‌ی ماگ در هوا به جریان می‌افتد، لبخندی نرم بر لبام می‌نشاند.
دقیقاً از همان لبخند‌هایی که وقتی تو را می‌بینم آن را بر روی لب‌هایم احساس می‌کنم. لذت بخش است؛ درست مثل مردمک‌های قهوه‌ایت.
هر زمان که قهوه می‌خورم چشم‌هایت در پشتِ پلک‌هایم مجسم می‌شوند؛ دو گوی قهوه‌ای لرزان با رگه‌هایی از رنگ طلایی.
آن‌وقت چنان با ولع قهوه را از گلویم پایین می‌فرستم که گویا سلول به سلولِ قهوه‌ای چشمانت را می‌چِشَم. نمی‌دانی چه طعمِ دل‌پذیری دارد قهوه‌ی تلخِ چشم‌هایت.
 
روز پنجم:
حسی که از شنیدن صدای مادرتون دارید.
روز مادر مبارک~
کوهستان وجودم بهاری میشود. چشمه های خشک شده در دلم، جان میگیرند. همه چیز، همان چیز باقی میماند، اما مانا تر و زیبا تر.
خالی از نا امیدی و پوچی.
زیبایی همسان خودش، در باغچه خشک دلم جوانه میزند.
خون در رگم، شکوفه ی سبز میشود. ساعت در قلبم می ایستد؛ گوشت و استخوان در تنم حکم پر میگیرند و پرواز میکنند!
همه چیز طوری جلا میابند تا شایسته شنیدن آن صوت باشند. تا آنرا به سلول سلول تن ادمی بنشانند.
 
روز چهارم:
لیوانِ قهو‌ه‌ت رو توصیف کن.

همین طور که روی صندلی در شرکت نشسته بودم، به لیوان قهوه ام خیره شدم.
خیلی داغ بود و از لیوان بخار بالا می آمد.
سرم را بالا بردم تا داخل لیوان را ببینم.
دکتر گفته بود بهتر است هر روز ۱ لیوان قهوه بیشتر ننوشم، حتی اگر شده ۳ لیوان قهوه در هفته که برای من ممکن نیست!
آخر من به قهوه وابسته شده ام؛
روزهای قبل بیشتر از ۲ لیوان قهوه در روز می نوشیدم.
هر وقتم حالم بد بود قهوه می نوشیدم.
کافئین قهوه حالم را جا می‌آورد.
تلخی قهوه روحم را جلا می داد.
بوی خوبش مرا جذب خود می کرد.
من عاشق قهوه بودم.
یک قورت از قهوه نوشیدم و به منظره روبه‌رویم خیره شدم.
تلخی قهوه بیشتر از همیشه بود؛ مرا دوباره یاد دیروز انداخت...
ولی این دفعه خیلی بیشتر، جوری که با اطمینان می‌گویم اصلا قهوه نبود!
چشمانم سیاهی رفتند و دور اتاق چرخیدم،
و بعد روی زمین افتادم،
و صدای شکستن لیوانی افتاد.
و من مردم،
با قهوه.
 
روز پنجم:
حسی که از شنیدن صدای مادرتون دارید.
روز مادر مبارک~

وقتی بعد از ۳ سال، پایم را به داخل خانه گذاشتم، دوباره گرمای خانه را احساس کردم.
یادش بخیر، زمانی که همیشه بعد از بازی کردن در حیاط خانه با دوستانم به خانه بر می گشتم و مادرم همیشه برایم شربت درست می کرد تا حالم در آن هوای گرم جا بیاید، و بعد همیشه می‌خوابیدم.
ولی امروز وقت خواب نیست؛ من فقط دو روز اینجا هستم، ولی همین هم غنیمت است.
کفش هایم را درآوردم و به داخل خانه رفتم و مادرم را صدا زدم.
«مامان! مامان؟ کجایی؟»
«اومدم... اومدم! یکم صبر کن پارسا!»
وقتی صدای زیبای مادرم را شنیدم، احساس کردم دنیا را به من هدیه دادند.
مادر فکر می کرد من پارسا هستم؛ البته که دیدن من بعد از ۳ سال غیر منتظره است.
مادرم را دیدم. جلوی آشپزخانه ایستاد و نگاهش به من افتاد؛ خشکش زد.
«سلام!»
«تو... تویی ریحانه؟»
می ‌خواستم تایید کنم ولی بهم فرصتی نداد و محکم پرید و بغلم کرد.
اشک هایش شروع به ریختن کرد.
«تو کجا بودی ریحانه؟ با خودت نمی‌گی من مادرم؛ خب نگرانت میشم!»
از بغلم بیرون پرید.
«اونجا چیزی بهت دادن؟ خیلی لاغر شدی!»
آرام خندیدم.
«مامان... نگران نباش... من حالم خوبه... فقط اومدم یک بار دیگه صدای مامان قشنگم رو بشنوم و قوت قلب بگیرم... تا یادم باشه که هیچ وقت نباید جا بزنم... مامان... صدات برای من یک آغوشی پر از امنیته...»
 
روز ششم:
زمانی با پدر.
 
عقب
بالا پایین