روز چهارم:
لیوانِ قهوهت رو توصیف کن. |
همین طور که روی صندلی در شرکت نشسته بودم، به لیوان قهوه ام خیره شدم.
خیلی داغ بود و از لیوان بخار بالا می آمد.
سرم را بالا بردم تا داخل لیوان را ببینم.
دکتر گفته بود بهتر است هر روز ۱ لیوان قهوه بیشتر ننوشم، حتی اگر شده ۳ لیوان قهوه در هفته که برای من ممکن نیست!
آخر من به قهوه وابسته شده ام؛
روزهای قبل بیشتر از ۲ لیوان قهوه در روز می نوشیدم.
هر وقتم حالم بد بود قهوه می نوشیدم.
کافئین قهوه حالم را جا میآورد.
تلخی قهوه روحم را جلا می داد.
بوی خوبش مرا جذب خود می کرد.
من عاشق قهوه بودم.
یک قورت از قهوه نوشیدم و به منظره روبهرویم خیره شدم.
تلخی قهوه بیشتر از همیشه بود؛ مرا دوباره یاد دیروز انداخت...
ولی این دفعه خیلی بیشتر، جوری که با اطمینان میگویم اصلا قهوه نبود!
چشمانم سیاهی رفتند و دور اتاق چرخیدم،
و بعد روی زمین افتادم،
و صدای شکستن لیوانی افتاد.
و من مردم،
با قهوه.