همگانی دوازده روز؛ دوازده داستانک

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع نیـــن ⊹
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
روز ششم:
زمانی با پدر.

به پارک اشاره کردم و دستش را گرفتم و کشیدم.
«بیا دیگه بابا!»
بابا داشت می خندید.
«باشه...باشه!»
پاهایم را روی زمین پارک گذاشتم و پریدم.
«باید بدوئی بابا!»
به پروانه هایی که دور و بر من پرواز می کردند نگاه کردم،
به گل های زیبای سفید و صورتی و زرد و قرمز،
به بچه هایی که بازی می کردند و می دویدند و می خندیدند.
دست پدرم را آن قدر کشیدم که نزدیک بود بیفتد.
«چی کار می‌کنی؟!»
خندیدم، پدرم هم خندید.
به سمت سرسره ها رفتم و دست پدرم را رها کردم و از سرسره لیز خوردم به پایین.
بعد دوباره سریع دست پدرم را کشیدم و به سمت تاب ها رفتیم.
«بابا!بیا من رو تاب بده!»
روی تاب نشستم و بابا هل داد.
«سریع تر بابا!»
آن قدر سریع هل داد که چشمانم به آسمان پاک و آبی و پر از ابر خیره شد...
(پ.ن:این الهام از دوران کودکی خودم هم بوده Dandoon )
 
روز سوم:
یکی از زیباترین مکان‌هایی که دیدید رو، توصیف کنید.
بار مادربزرگ با اصرار و قربان صدقه مرا به خانه‌اش می‌کشاند. تنها بود و تنها دلخوشی‌اش، سر زدن‌های گاه‌گاه نوه‌هایش بود. خانه‌اش بدون ما سوت و کور بود؛ انگار دیوارهایش همیشه منتظر کسی بودند. پیچک‌های نزدیک درب ورودی با دیدن مهمان، سبزتر جلوه می‌کردند و چای تلخ، وقتی توی فنجان پذیرایی ریخته می‌شد، خوش‌رنگ‌تر بود. قندان مسی پر از آب‌نبات می‌شد و با ذوق آماده پذیرایی بود. وسایل این خانه قدیمی، چشم انتظار بودن را از صاحبشان آموخته بودند.


هر بار که به آنجا می‌آیم، از همان پله فرش‌شده اول، قرار رفتن را با خود می‌چینم. اما با شنیدن صدای مادربزرگ، تمام قرار‌هایم فرار می‌کنند و هیچ‌کدامشان یادم نمی‌ماند. نگاهم را به دامن گلگلی و چارقد کوچک سفیدش می‌دوزم. لبخند بی دندانش در قلبم حد می‌شود و انگار مسری است. به پهنای صورتم می‌خندم.همیشه از شوق آمدنمان جلوی در می‌ایستد و از همان‌جا "فدایت شوم"هایش را روانه‌مان می‌کند.


با خجالت، سرم را پایین می‌دوزم. از همان بچگی وقتی کسی قربان صدقه ام می‌رفت، از شرم سرم را پایین می‌انداختم.
فرش نارنجی-کرم روی پله‌ها حالا لایه‌ای از کدورت رویشان را گرفته. نور خورشید با آن‌ها هم، مانند دمپایی‌های چرمی جلوی در حیاط، بد تا کرده است. برخلاف شمعدانی‌های ردیف‌شده کنار پله‌ها، هر دو رنگ پریده اند. شمعدانی‌ها چنان چشم‌نواز اند که گویی به قدمت، خوش‌آمد می‌گویند. از همان‌جا بوی امن و قدیمی به مشامم می‌رسد؛ ترکیبی از بوی برنج ایرانی، رخت‌خواب‌های مخصوص میهمان، لباس‌های شسته و خواب دم صبح. حس آشنای قدیمی سراسیمه به قلبم بازمیگردد.


آغوش باز مادربزرگ مرا در بر میگیرد. در بوی عطر پیراهنش که یاس و گل محمدیست غرق می‌شوم.همان‌طور که زیر بوسه‌های آبدار مادربزرگ به دنبال راه نفس می‌گردم، چشمم به فرش قرمز دستبافت (هنر دست خود او) می‌افتد. یاد شیطنت‌هایم روی همین فرش می‌افتم. با چشمانم امضای کار هنرمند، را که ناشیانه اسم خودش را گوشه فرش بافته است، پیدا میکنم(زری). سعی می‌کنم با یادآوری همین موضوع حواس اورا پرت و از این فشار فرار کنم. تلاش هایم نتیجه میدهد و مادربرزگ که حالا حتی چین و‌ چروک هایش هم به من می‌خندند، به آشپزخانه می‌رود تا قندان مسی اش را پر از آب‌نبات کند. با حوصله چای در فنجان می‌ریزد. سینی گل دارش را روبرویم می‌گذارد.
بوی چای پر از عشقش، روحم را به شوق می‌آورد.


نور آفتاب به آینه میناکاری شده می‌تابد، بازتابش به پشتی‌های قرمز جلا می‌بخشد. پرزهای معلق در هوا در این پرتو نور دیده می‌شوند. وقتی بچه بودم، عادت داشتم پرزهای بزرگ‌تر را با دستم بگیرم اما هیچ‌وقت موفق نمی‌شدم.
وقتی هوا گرم می‌شود، پنکه رومیزی کهنه مادربزرگ روی اوپن مرمری جا خوش می‌کند. صدای آن حتی از صدای یخچال هم بدتر است. گوشم پر از صدای وزوز یخچال و تیک‌تیک ساعت شده.اما عجیب‌تر آن است که این اصوات ناموزون باعث آزارم نمی‌شوند؛ بلکه چشم‌هایم را حسابی گرم می‌کنند. خواب آرام‌آرام راهش را میان مژه هایم پیدا می‌کند. صدای مادربزرگ نامفهوم می‌شود و به صورت زمزمه در می‌آید.نور خورشید پشت پلک‌هایم را نارنجی می‌کند. چای و پیچک‌ها فراموشم می‌شود.
رویا می‌بینم... رویای دختری با گونه‌هایی به سرخی گل شمعدانی؛ لبخندی به شیرینی قندان پر از آب‌نبات. دخترکی که پیراهن قرمز پوشیده و مادربزرگ من است.


پ.ن:با تاخیر می‌نویسم گویا😬الان روز ششم باید باشه اما من همچنان توی روز سومم.
 
روز هفتم:
نامه‌ای که هرگز خوانده نمیشه.
 
روز هفتم:
نامه‌ای که هرگز خوانده نمیشه.
«خاطره ها»

نویسنده: طا.ف
توجه: این نامه توسط تخیلات نویسنده نوشته شده و هر گونه تشابه در دنیای واقعی و عنصری از داستان واقعی نیست.


از آنی،
به...


اسمت را یادم رفته است، این قدر تو را ندیده‌ام که فقط خاطره‌هایمان برایم مانده است...
پنج سال از جدایی‌مان گذشته، فکر نمی‌کردم این‌قدر دلتنگت بشوم.
و بعد...
می‌دانم این نامه به دستت نمی رسد...
چون راه ارتباطی‌ام با تو قطع شده است.
بعد از رفتن تو، دیوانه شده‌ام.
تنها شده‌ام.
به دیوار اتاق تاریکم تکیه می‌دهم و هر شب گریه می‌کنم.
این نامه را برای تو می نویسم، شاید حالم بهتر شود.
می‌دانم هنوز مرا نبخشیدی، ولی خاطراتت از ذهنم پاک نمی‌شوند.
شاید روزی تو را دیده‌ام؛ من چهره‌ات و اسمت را فراموش کردم.
فقط از دوستی‌ای که داشتیم، برایم عکس هایی قدیمی و خاطراتی دیوانه‌کننده مانده است.
از وقتی فهمیدی می‌خواهم برای همیشه با هم دوست باشیم، آرام آرام از من دور شدی.
تو دوست ماندنی نبودی...
هیچ چیز همیشگی نیست:)
این را بعد از از دست دادن تو کامل فهمیدم.
نمی‌دانم الان کجا هستی، شاید به دانشگاه رفته‌ای.
اما هر کجا که هستی، خدا نگهدارت باشد و سلامت باشی و امیدوارم بار دگر تو را ببینم، حتی اگر چهره‌ات را نشناسم یا کنارت بودن را نفهمم. امیدوارم الان مرا بخشیده باشی...
از بهترین دوست ۸ ساله‌ات، آنی.
 
روز هشتم:
یک چیز سبز
 
روز هفتم:
نامه‌ای که هرگز خوانده نمیشود.
روزی که چشمانش را دیدم، از ترس انگشتانم را میان دندان هایم گذاشته بودم تا ترسی که از شیرین زبانی ام در سر کلاس بوجود آمده بود را مهار کنم.
حالا حتی دیگر رنگ چشمانش را به یاد ندارم.
انگشتانم را محکم گاز میگرفتم، انگار حالت تشنج به من دست داده است؛ باید یطوری خودم را کنترل کنم تا استاد من را نبیند و از کلاس بیرونم نیندازد.
در هیاهوی مهار کردن خودم و، دزدیدن نگاهم از بچه ها و توجه نکردن به ادامه حرف های استاد، سرم را میچرخاندم و در و دیوار را پایش میکردم. بین آن همه همکلاسی دنبال چشمانی میگشتم که هدفشان پیدا کردن مظنون نباشد، هدفشان از سر نگرانی برای من باشد.
پیدا شدند. آن چشم ها پبیدا شدند.
نگاهم به تو که افتاد؛ خیلی چیز ها که لازمه ی زندگی یک نفر هستند و غریزی هستند برای من محو شد. مثلا الان که فکرش را میکنم؛ آن لحظه فراموشم شد که نفس بکشم، اصلا حواسم نبود که باید روی استتار خودم کار کنم و تلاش کنم که نفهمند من حرفی زده ام.
در تله ی یک شکارچی افتادم، که حتی خودش هم نمیدانست؛ حتی با نگاه کردن و ساکت ماندن شکارچی موفقی ست.
تله؛ چشمانش بود.
صیاد حالت چشمانت بود و صید هم من. تا اینجای کار تو نمیدانستی، قرار بر این نیست که روزی بفهمی. زیبایی در خواستن است من که شکار ساده ای بودم.
روزگارت خوش، عمرت چون زمان بلند.
 
آخرین ویرایش:
روز هشتم:
یک چیز سبز
سبز می تواند، زمرد های به عمل آمده ی داخل دل سنگ سیاه باشد.
سبز می تواند، جوانه ی زمستانی یک درخت باشد، که به علت قرمز بودن شرایط گرمایش جهانی، شکوفایی درختان، زودتر اتفاق می افتد.
سبز می تواند، رنگ مدادی باشد که برگ درختان را بازتاب میکند، آن هم بر دل کاغذ سفیدی که وجودش به سبب تنه همان درخت است؛ انگار لوح تقدیری است برای تمامی درختانی که در این راه تنه ی با ارزششان را تقدیم کرده اند.
سبز می تواند، چشمان کسی باشد که رنگش برایتان هنوز عادی نشده است، هر لحظه که نگاه چشمانش میکنید، سبز تر و زیبا تر از تصورتان بنظر می آید.
سبز می تواند، شفق قطبی باشد، زندگی در دل کوهستان های خشن و خشک باشد، یا سبز می تواند جنگل باشد...
سبز می تواند زندگی باشد. یک زندگی سبز یعنی خوشبخت بودن در آن زندگی، یک خانه سبز می تواند بخاط یک زندگی سبز باشد.
خانه که سبز باشد، گل ها براحتی شکوفه میدهند، خانه که سبز باشد دیگر نور خورشید اذیت کننده نیست، پنجره ها دیگر پرده نمی خواهند.
خانه ی سبز دل انسان های ساکن آن خانه را سبز نگه میدارد. دل سبز یعنی شاد بودن، یانی سیاهی شب و روشنایی روز تاثیری در وضعش ندارد؛ سبزش، سبز باقی می ماند.
عمر سبز، زندگی سبز، چشم سبز، یار سبز، دوست سبز... تماماً سبز باشید و به دور از خزان.
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا پایین