ماههای نوامبر و دسامبر و ژانویه و فوریه به معالجه و پرستاری او گذشت. طبیبان و دادرسان بر بالین کلود در رفت و آمد بودند. طبیبان میخواستند زخمهای او را شفا بخشند و دادرسان میکوشیدند که دار او را برپا کنند.
نمیدانم باید چهکار کنم. صورت سفید کانی و خونمردگی کوچک کنار لبش حالا ترسناکتر هم شده. چشمهایش نیمهباز است و روی سینهاش انگار پُر از لاکپشتها و نهنگهای قهوهای مُرده است. رنگ کباب نیمپز و همبرگر زغالی. یکهو گرسنهام میشود! اعترافات هولناک لاکپشت مرده | مرتضی برزگر
از اینکه بخواهم دستتنها با همهشان بجنگم لرزم میگیرد.
باید به کسی زنگ بزنم بیاید. گوشیام را باز میکنم و میان لیست تماسهایم بالا و پایین میروم.
هیچکس آشنا نیست. هیچکس آنقدر آشنا نیست که این وقت شب زنگ بزنم بهاش و بگویم زنم مُرده.