خوندن این کتاب باعث شد بخش بزرگی از انگیزههام رو زیر سوال ببرم. برام این حس رو ایجاد کرد که در چند سال اخیر تلاش کردم مثل ماکان زندگی کنم ولی درنهایت فرنگیس درونمه که غلبه داره! اون نداشتن پشتکار، شناخت هنر از ابتزال ولی ناتوانی از رسیدن به هنر، شک داشتن همیشگی، دو نیروی متضاد در درون که همیشه درحال جنگ هستن و از همه بدتر: انجام کار خوب نه برای دلیل خوب، بلکه در لایههای پنهان، برای نشون دادن چیزی به کسی. این باعث شد به خودم و انگیزههام شک کنم. حتی نزدیک بود خیلی چیزها رو رها کنم فقط چون خالص نیستن! ولی زندگی همینه. انسان همینه. هیج چیز خالصی وجود نداره. و با انگیزههای ناخالص هم ممکنه به چیزهای خوبی رسید. چه میدونم. شاید هم فقط خودم رو تسلی دادم.
ماکان گاهی به نظرم غیر واقعی میاد. زیادی مجسمهی خیره. گرچه دلباختگیش به فرنگیس شخصیتش رو باورپذیرتر میکنه. البته شاید اون هم تردیدهایی داشته؛ چیزهایی که اون رو انسانتر میکنن. ولی ما از دید فرنگیس نمیتونیم ببینیمشون.
بعضی جا ها انتخاب کلمات بزرگ علوی برام عجیبه. آخه کی از تماس معشوقش احساس چندش یا انزجار میکنه؟
صفحه ۱۴۱ با وجود این چندشم شد
صفحه ۱۴۲ وقتی به این فکر افتادم چندشم شد
صفحه ۱۷۳ مثل این که انزجاری به او دست داد
تا همینجا خوندم شاید بعدا باز هم باشه.
ماکان گاهی به نظرم غیر واقعی میاد. زیادی مجسمهی خیره. گرچه دلباختگیش به فرنگیس شخصیتش رو باورپذیرتر میکنه. البته شاید اون هم تردیدهایی داشته؛ چیزهایی که اون رو انسانتر میکنن. ولی ما از دید فرنگیس نمیتونیم ببینیمشون.
بعضی جا ها انتخاب کلمات بزرگ علوی برام عجیبه. آخه کی از تماس معشوقش احساس چندش یا انزجار میکنه؟
صفحه ۱۴۱ با وجود این چندشم شد
صفحه ۱۴۲ وقتی به این فکر افتادم چندشم شد
صفحه ۱۷۳ مثل این که انزجاری به او دست داد
تا همینجا خوندم شاید بعدا باز هم باشه.
آخرین ویرایش:

