دلبرجانم
[ تُـــــو بودنِت انقَد قَشـنگه که ↡
قُــــربونِ هَر لَحظه
بودنِت کنارَم برَم = )
 
آخرین ویرایش:
لبخنـــد بزن دلبر لبخنـــد تو ‌شیـــرین است...
دارو به چه کار آید؟ لبخند تو تسکیـن است..
.
 
آخرین ویرایش:
دستانت را
اندکی به من امانت بده
میخواهم با آنها
گره از بافته‌های اندوهم بگشایم... .
 
آخرین ویرایش:
نزار قبانی:

آیا شک داری،
که بخشی از وجود منی؟
من از چشمان تو آتش را دزدیدم
و مهمترین انقلاب ها را رقم زدم،
تو ماهی هستی که در آب حیات من شنا می کنی

تو ماهی هستی که هرشب از پنجره کلمات من
طلوع می کنی،
تو بزرگترین فتح در میان فتوحات منی،
تو آخرین وطنی که در آن زاده شدم،
و در آن دفن خواهم شد.
 
آخرین ویرایش:
عزیزم بیا از این‌ به بعد هر کی راه خودشو بره...
من سمت ٺو... ∞
ٺو سمت من...
 
آخرین ویرایش:
نزار قبانی :

بگـــذار برايت چاى بريزم
امروز به شكل غريبـــى خوبى
بگذار برايت چـــاى بياورم
راستى گفتـــم كه دوستت دارم؟
گفتم كه از آمدنت چقدر خوشحـــالم؟
حضورت شـــادى بخش است،
مثل حضور شعـــر و حضور قايــق ها
و خاطرات دور.

 
آخرین ویرایش:
بهشت
مکان نیست... .
بهشت یک حسه
و فقط کسی که دوسش داری
میتونه به وجودش بیاره... .
 
آخرین ویرایش:
نوشته‌ها
نوشته‌ها
12,739
پسندها
پسندها
13,588
امتیازها
امتیازها
648
سکه
1,179
میخواهـم ؛

ڪمی در فنجانت شعـر بریزم

بنوش و عاشق‌تر شو

بهانہ نڪَیـر

دوستم بـدار

من در معبد چشم‌هایت

عشــق را

ستایش میڪنم هر روز ..!!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
کیارستمی تو یکی از نامه هاش به
همسرش مینویسه :
با وجودِ اینکه خیلی بی حوصله ام
ولی در نامه نوشتن به تو خیلی راحتم .
به این فکر میکنم که تمام بهانه ها برایِ
همینه برای پیدا کردنِ یکی که زورش
از بی حوصلگی هات بیشتر باشه .
یکی که همراهی و هم صحبتیش
نیاز به حوصله نداشته باشه
یکی که حوصله آدم رو هیچوقت سر نبره .
و همِه همِه همِه داستان همینه ...!(:🤌🏻​
 
روی این تخت دونفره با ملافه های گلدار تازه ، تو سرت را گذاشته ای کنار سر من ، دستت دور تنم ، آرامِ آرام خوابیده ای . تنیده ای خودت را به جانم . نفس کشیدن برایم سخت شده بس که با هر نفس عطر مقدس تنت سرازیر می شود به من . نگاهت می کنم ، لبریز نیازم و لال . به نفس کشیدنت گوش می کنم ، چه خوب است که هوای مشترکی را نفس می کشیم . آرام صورتم را نزدیک می کنم ، هُرمِ تن همیشه ملتهبت نشئه ام می کند ، انگار افیون متبرک روانم را نوازش کرده باشد . به مژه هایت نگاه می کنم ، به پلکهایت ، به لبانت ، چشمه های نوشیدنی . به صورتت ، قرص ماه ، خورشید شخصی من .
همه جانم چشم می شود ، نگاهت می کنم ، کم کم من از این عکس دونفره پاک می شوم و تو می مانی . به تمامی ، تو . که تمام ، تویی . جز تو هیچ نیست . عکس را از خیالم بر می دارم ، قاب می کنم می گذارم گوشه ناپیدای دنج دلم . هروقت دلم می گیرد ، لابلای حزن و درد و نیاز ، به معبدم پناه می برم ، به موزه آرام دلگیری که تنها یک دیوار دارد ، و روی آن یک دیوار تنها یک قاب است ، و در آن یک قاب تنها یک عکس است ، و در آن یک عکس تنها تویی .
بعد که آرام شدم روی بلندترین نیمکت شهر می ایستم ، اذان سر می دهم : اشهد انا که دنیا تو . قامت می بندم به نماز جنون ، دیوانه های شهر پشت سرم صف می بندند .....

حمیدسلیمی
 
عقب
بالا پایین