شعر •| شعری که بر دلت نشست |•

شاخه‌ها دارد تری ور سرو دارد سروری​

ور گل کند صد دلبری ای جان تو چیزی دیگری​

چه جای باغ و راغ و گل چه جای نقل و جام مل​

چه جای روح و عقل کل کز جان جان هم خوشتری​

 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Tiam.R

حال ما بی‌آن مه زیبا مپرس​

آنچ رفت از عشق او بر ما مپرس​

زیر و بالا از رخش پرنور بین​

ز اهتزاز آن قد و بالا مپرس​

 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Tiam.R

ماییم مس*ت و سرگران فارغ ز کار دیگران​

عالم اگر برهم رود عشق تو را بادا بقا​

عشق تو کف برهم زند صد عالم دیگر کند​

صد قرن نو پیدا شود بیرون ز افلاک و خلا​

 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Tiam.R
ابر می‌بارید بر آینده‌ی دلگیر من
خنده می‌زد کاتب تقدیر بر تدبیر من!

اشک می‌آمد به استقبال ما وقت وداع
سخت می‌لرزید در چشمان او تصویر من

شرم اگر مانع نمی‌شد، بیشتر می‌دیدمت
بگذرند ای کاش چشمان من از تقصیر من

با سخن‌چینی مرا از چشم او انداختند
ساده‌لوحان غافلند از آه پر تأثیر من

مُصحفی هستم میان مکتب کج فهم‌ها
هرچه می‌خواهند می‌گویند در تفسیر من

هیچ ابری موجب خاموشی خورشید نیست
روسیاه است آن که کوشیده‌ست در تحقیر من

حسین‌ دهلوی
 
  • Love
واکنش‌ها[ی پسندها]: Delaram*
عقب
بالا پایین