شعر •| شعری که بر دلت نشست |•

دلم را ناله سرنای باید
که از سرنای بوی یار آید

به جان خواهم نوای عاشقانه
کز آن ناله جمال جان نماید
دلدار من چو یوسف گمگشته بازگشت
کنعان مرا ز روی دل ملتهب رسید
 
گر غایبی ز دل تو در این دل چه می‌کنی
ور در دلی ز دوده سودا چگونه‌ای

ای شاه شمس مفخر تبریز بی‌نظیر
در قاب قوس قرب و در ادنی چگونه‌ای
 
به برگ گل نوشتم من
تو را دوست مي دارم
ولي افسوس او گل را
به زلف کودکي آويخت تا او را بخنداند
 
هر خَطِ سر موی تو را پیچش خاصی ست
یک حرف در این صَفحه مکرر نتوان یافت!
 
به هر چه خوبتر اندر جهـان نظر کَردم
که گویمش به تو ماند،تو خوبتر ز آنی ...
 
همچو فواره که در اوج بیفتد ز غرور
در سقوطم ز نفس‌های تماشایی خویش

من همان خشت فرو ریخته از زلزله ام
که دگر نیست در اندیشه‌ی برپایی خویش

بعد مرگم بنویسید که عهدش نشکست
تا ابد ماند وفادار به تنهایی خویش
 
عقب
بالا پایین