منم از چشم تو قانع بنگاهی گاهی
وز تمنای میانت بخیالی خرسند
صد رهم بینی و نادیده کنی، آه ز تو!
حال من دیدن و این گونه تغافل تا چند؟
وز تمنای میانت بخیالی خرسند
صد رهم بینی و نادیده کنی، آه ز تو!
حال من دیدن و این گونه تغافل تا چند؟
دست طمع چو پیش کسان میکنی درازمنم از چشم تو قانع بنگاهی گاهی
وز تمنای میانت بخیالی خرسند
صد رهم بینی و نادیده کنی، آه ز تو!
حال من دیدن و این گونه تغافل تا چند؟
نیست دلداری که دلداری کندشهید عشقم و از خاک من خون داده نم بیرون
وزان نم لاله خونین برآورده علم بیرون
گر از طوف حریم کعبه کویت خبر یابد
ز شوق آن پرد روح از تن مرغ حرم بیرون
تا کی ای جان اثر وصل تو نتوان دیدندر ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست
جمله شاهانند آن جا بندگان را بار نیست
هر سحر یاد کز آن زلف و بناگوش کنیمآن ماهرو که با من شبها بروز کردی
رفتست و در فراقش روزم بشب رسیده