در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز
بلای زلف سیاهت به سر نمی‌آید
دل به امید صدایی که مگر در تو رسد

ناله‌ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد
 
مرا به مردم بی درد شهر ، کاری نیست
زبان شعرِ مرا ، بی قرار می فهمد
دیدار تو حلِ مشکلات است
صبر ازتوخلاف ممکنات است

عهد تو وتوبه ی من از عشق
می بینم وهر دو بی ثباتست
 
دیدار تو حلِ مشکلات است
صبر ازتوخلاف ممکنات است

عهد تو وتوبه ی من از عشق
می بینم وهر دو بی ثباتست
تا به کی با ضربه‌های درد باید رام شد؟
یا با گریه های بی‌قرار آرام شد؟

بهره دیدار محبت تا به کی در انتظار؟
خسته از این دردناکی با غصه‌های بی‌شمار
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه.
تا به کی با ضربه‌های درد باید رام شد؟
یا با گریه های بی‌قرار آرام شد؟

بهره دیدار محبت تا به کی در انتظار؟
خسته از این دردناکی با غصه‌های بی‌شمار
رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم
با دوست بگوییم که او محرم راز است
 
رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم
با دوست بگوییم که او محرم راز است
تا کجای قصه را باید ز دلتنگی نوشت؟
تا به کی بازیچه بوندن توی دست سرنوشت؟
 
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 75)
عقب
بالا پایین