انگار با این جمله داشت داستانهای فولکوری که قرار بود از من بگوید را تبلیغ میکرد. همیشه همین بود. هراری از تنهایی میترسید. برای همین میخواست به من بقبولاند که عاقبتم مثل ونتورا میشود و نمیتوانم از این حقیقت فرار کنم. منتهی من دستش را خوانده بودم. به محض رو به راه شدن کارها، او را اینجا میگذاشتم و میرفتم. من متعلق به چنین اتاقی نبودم. من برای لویی شانزدهم کار میکردم. آنها حتماً دارند با من شوخی میکنند. حتی آمیرا فهمید که من چه انسان متشخصی هستم. من پیانو میزدم. من وقتی بچه بودم پیانو میزدم. حتی مادام بوسوعه هم در نهایت مرا درک کرد. اگر به بیرون راه پیدا میکردم لیلین را در آغوش میگرفتم. دیزاینهایم را مرتب میکردم. با دلون انجیل میخواندم. ژانت را به چای عصرانه دعوت میکردم. من نباید مثل ونتورا خاتمه مییافتم، حتی اگر نیاز بود به خود خاتمه بدهم.
***
در چند شب اخیر دیگر نمیتوانستم بخوابم. بدهی داشتم. بدهیهای سنگین. شست مردهام داشت گوشتم را میخورد. میگفت باید درد بکشم تا سر عقل بیایم. درد هم هزینه دارد. پس باید پول جور کنم. یا روغن. روغن این روزها کمیاب و گران شده بود. همه میخواستند بحرانی که در جمجمهام به پا شده بود را آرام کنند. اگر پول نداشتم باید چربی بدنم را میدادم تا مورد استفاده قرار گیرد. یاختههای کارگر در سرتاسر بدنم راه میرفتند تا چربی تخلیه کنند. قلقلکم میآمد. به شستم گفتم از ژانت پول بگیرد. پاسخ داد او دیگر مرا دوست ندارد. من اطرافیانم را کشتهام. دور تکتکشان طناب کشیدم و خفهشان کردم. چشمهای ژانت کامل زنگ زده. دیگر مرا نمیبیند. پولهایم تمام شده. نمیتوانم از بابا قرض بگیرم. او مرده است. مدالش؟ آن را هم خورده. خورده تا دست من نرسد. هرگز نمیخواهند کمکی به من کنند. من لایق کمک نیستم. من از روی نیتهای لذتجویانه به مرگ عمو خندیدهام. همهشان امیدوارند بمیرم تا آنها هم بخندند. بخندند و چربیهای بدنم را بدزدند. ژاک بوسوعه. شست من، دستنشاندهی خائن ژاک بوسوعه بود. حتی اعدام هم نتوانسته بود جلوی اعمال پلیدش را بگیرد.
***
در چند شب اخیر دیگر نمیتوانستم بخوابم. بدهی داشتم. بدهیهای سنگین. شست مردهام داشت گوشتم را میخورد. میگفت باید درد بکشم تا سر عقل بیایم. درد هم هزینه دارد. پس باید پول جور کنم. یا روغن. روغن این روزها کمیاب و گران شده بود. همه میخواستند بحرانی که در جمجمهام به پا شده بود را آرام کنند. اگر پول نداشتم باید چربی بدنم را میدادم تا مورد استفاده قرار گیرد. یاختههای کارگر در سرتاسر بدنم راه میرفتند تا چربی تخلیه کنند. قلقلکم میآمد. به شستم گفتم از ژانت پول بگیرد. پاسخ داد او دیگر مرا دوست ندارد. من اطرافیانم را کشتهام. دور تکتکشان طناب کشیدم و خفهشان کردم. چشمهای ژانت کامل زنگ زده. دیگر مرا نمیبیند. پولهایم تمام شده. نمیتوانم از بابا قرض بگیرم. او مرده است. مدالش؟ آن را هم خورده. خورده تا دست من نرسد. هرگز نمیخواهند کمکی به من کنند. من لایق کمک نیستم. من از روی نیتهای لذتجویانه به مرگ عمو خندیدهام. همهشان امیدوارند بمیرم تا آنها هم بخندند. بخندند و چربیهای بدنم را بدزدند. ژاک بوسوعه. شست من، دستنشاندهی خائن ژاک بوسوعه بود. حتی اعدام هم نتوانسته بود جلوی اعمال پلیدش را بگیرد.