برترین اثر رمان دگم | نویسنده آیناز تابش

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Cheat
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
انگار با این جمله داشت داستان‌های فولکوری که قرار بود از من بگوید را تبلیغ می‌کرد. همیشه همین بود. هراری از تنهایی می‌ترسید. برای همین می‌خواست به من بقبولاند که عاقبتم مثل ونتورا می‌شود و نمی‌توانم از این حقیقت فرار کنم. منتهی من دستش را خوانده بودم. به محض رو به راه شدن کارها، او را این‌جا می‌گذاشتم و می‌رفتم. من متعلق به چنین اتاقی نبودم. من برای لویی شانزدهم کار می‌کردم. آن‌ها حتماً دارند با من شوخی می‌کنند. حتی آمیرا فهمید که من چه انسان متشخصی هستم. من پیانو می‌زدم. من وقتی بچه بودم پیانو می‌زدم. حتی مادام بوسوعه هم در نهایت مرا درک کرد. اگر به بیرون راه پیدا می‌کردم لیلین را در آغوش می‌گرفتم. دیزاین‌هایم را مرتب می‌کردم. با دلون انجیل می‌خواندم. ژانت را به چای عصرانه دعوت می‌کردم. من نباید مثل ونتورا خاتمه می‌یافتم، حتی اگر نیاز بود به خود خاتمه بدهم.
***
در چند شب اخیر دیگر نمی‌توانستم بخوابم. بدهی‌ داشتم. بدهی‌های سنگین. شست مرده‌ام داشت گوشتم را می‌خورد. می‌گفت باید درد بکشم تا سر عقل بیایم. درد هم هزینه دارد. پس باید پول جور کنم. یا روغن. روغن این روزها کمیاب و گران شده بود. همه می‌خواستند بحرانی که در جمجمه‌ام به پا شده بود را آرام کنند. اگر پول نداشتم باید چربی بدنم را می‌دادم تا مورد استفاده قرار گیرد. یاخته‌های کارگر در سرتاسر بدنم راه می‌رفتند تا چربی تخلیه کنند‌. قلقلکم می‌آمد. به شستم گفتم از ژانت پول بگیرد. پاسخ داد او دیگر مرا دوست ندارد. من اطرافیانم را کشته‌ام. دور تک‌تک‌شان طناب کشیدم و خفه‌شان کردم. چشم‌های ژانت کامل زنگ زده. دیگر مرا نمی‌بیند. پول‌هایم تمام شده. نمی‌توانم از بابا قرض بگیرم. او مرده است. مدالش؟ آن را هم خورده. خورده تا دست من نرسد. هرگز نمی‌خواهند کمکی به من کنند. من لایق کمک نیستم‌. من از روی نیت‌های لذت‌جویانه به مرگ عمو خندیده‌ام. همه‌شان امیدوارند بمیرم تا آن‌ها هم بخندند. بخندند و چربی‌های بدنم را بدزدند. ژاک بوسوعه. شست من، دست‌‌نشانده‌ی خائن ژاک بوسوعه بود. حتی اعدام هم نتوانسته بود جلوی اعمال پلیدش را بگیرد‌.
 
ای کاش کمی از من باقی می‌ماند. فقط در آن حد که باری دیگر، انگشت سبابه‌ام را لای ابروهای لیلین بکشم.
***
سرانجام امروز روزی بود که از بیمارستان مرخص می‌شدم. هراری هیچ حرفی نمی‌زد. با من قهر کرده بود، چه بسا با ونتورا هم. به گوشه‌ای از اتاق خزیده بود و به هیچ‌چیز اعتنایی نمی‌کرد. حتی وقتی "مردک لال" خطابش کردم، لام تا کام صحبتی نکرد و واکنشی نشان نداد. به هر حال من ناراحت نبودم. من از وجود هراری لذت برده بودم و باقی‌اش به خود او ربط داشت. آمیرا صد بار دیگر یادآوری کرده بود که آزادی‌ام مشروط است و باید تحت نظارت و دارودرمانی باشم. پذیرفته بودم. در آن لحظه از نظرم آخرین چیزی که می‌توانست ایراد داشته باشد این اراجیف بود. تاکسی گرفتم تا به خانه بروم. از محله‌ی سابقم رد شدیم؛ اما توجهم را معطوف نکرد و نوسانی در حالم ایجاد نشد. سرانجام به خانه رسیدیم. کرایه را پرداخت کردم و پیاده شدم. هنگام گذر از کوچه، چیزی را زیر پایم احساس کردم. انگشتم بود، انگشت سبابه‌ام. آزمند و مشتاق آن را برداشتم و داخل رفتم. خانه را برای پیدا کردن چسب زیر و رو کردم و بالاخره توانستم یک چسب برق محکم و مقاوم پیدا کنم. انگشتم را چسباندم. همه‌چیز درست و عادی شده بود. من هم زین پس آدمی عادی بودم‌. بالافاصله شال و کلاه کردم تا نزد لیلین بروم. ابراز ندامت می‌کردم و در آغوش می‌گرفتمش‌. تمام مسائلمان حل می‌شد. از مادام بوسوعه عذرخواهی می‌کردم و شاید دوباره می‌توانستم کار کنم. نفس عمیقی کشیدم و از خانه خارج شدم. برف می‌آمد. سعی کردم به وانیل موهای آمیرا فکر نکنم. لیلین لذت‌هایی از این قبیل را نمی‌پسندید. پس از مدتی پیاده‌روی به خانه‌اش رسیدم. پایی که هنگام رفتن به عمارت ژان بوسوعه خواب رفته بود خوب شده بود. پایی که هراری می‌گفت خواب رفته خوب شده بود. نهایتاً من از تماشای خیابان‌هایی که زیر برف خفته بودند لذت می‌بردم. دیوارهای خانه‌ی ویلایی‌اش را آبی کرده بود و من مشکلی با نارنجی نبودنش نداشتم.
 
در زدم. از داخل صدای خنده‌ می‌آمد. نباید به شباهت خنده‌هایش با کروسان فکر می‌کردم. درست زمانی که داشتم با خود شرط می‌بستم در را باز نمی‌کند، میان چارچوب ظاهر شد. خنده روی لبش ماسید. مثل وقتی که من از خوابی که او در آن بود می‌پریدم. از چشمان زاغش سردی می‌بارید و چنان در سکوت اخم کرده بود که کاش دلون می‌آمد و جای چشم‌هایش قار قار می‌کرد. در را تا جایی که می‌توانست بست و خود رو به روی قسمت خارجی آن ایستاد. خواستم در آغوشش بگیرم. وحشیانه به عقب هلم داد. حرص‌آلود دستم را به سمت پایین پرت کرد و گفت:
- اگر همین حالا گورت را از این‌جا گم نکنی به کلانتری تلفن می‌کنم!
چشمانم ناخودآگاه ریز شد. گیج بودم. مگر نمی‌گفت برای رابطه‌مان تلاش کنم و به خواسته‌هایش احترام بگذارم؟ پس چرا این‌گونه رفتار می‌کرد؟ خنده‌ای عصبی بر لبم آمد و گفتم:
- خودت می‌خواستی بغلت کنم! یادت نمی‌آید؟ خودت این را به من گفتی. خودت گفتی من خودخواهم.
با چشمانی گشادشده نگاهم کرد. ابتدا با نگرانی داخل خانه را از نظر گذراند و سپس با اکراه و ناچاری به من رو برگرداند:
- مانده‌ام چگونه از بیمارستان مرخصت کرده‌اند! ای کاش آن‌قدر آن‌جا می‌ماندی تا می‌مردی! فقط مایه‌ی دردسر و شرمی...
احساس کردم می‌خواهد صحبتش را ادامه بدهد که صدایی آشنا در گوشم زنگ زد:
- عزیزم؟ نمی‌آیی؟ کسی آمده؟
رنگ از صورتم پرید. لیلین درحالی که اضطراب مانند برف روی درخت‌های اطراف خانه صورتش را پوشانده بود، سرش را داخل خانه برد و تشویش‌آمیز پاسخ داد:
- می‌آیم عزیزم، می‌آیم. لطفاً میز را بچین. تا چند لحظه‌ی دیگر کنارت هستم.
سپس سمت من برگشت تا صحبت‌هایش را ادامه دهد؛ اما مجالش را ندادم. به داخل خانه راندمش و در را بستم.
 
ژاک بوسوعه بالاخره کار خودش را کرده بود. نه چیزهایی که از ذهنم می‌گذشت را دزدیده بود، نه انگشت‌هایم را، نه جایزه‌ام را و نه چربی‌ها را. او لیلین را دزدیده بود. شوقی غیرمنتظره سراسر روحم را فرا گرفت. بالاخره به من مدال می‌دادند و بابا با این اوصاف طردم نمی‌کرد. احتمالاً لیلین هم به عنوان یک بوسوعه چندین مدال سایه‌نویسی می‌گرفت. ولو ناعدلانه، چرا که سایه‌نویس شایسته من بودم. از این به بعد آن‌چه کارفرما می‌گفت را طراحی می‌کردم، آن‌طور که معشوقه‌ام می‌خواست ابراز علاقه می‌کردم و سوپ گوجه فرنگی‌ای که پرستار می‌داد را می‌خوردم. من سایه‌نویس شده بودم. آن‌ها می‌گفتند و من می‌نوشتم. پله‌ی دوم مرا به بیراهه می‌کشاند. لیکن پیش از آن‌که به دنیای سایه‌ای‌ اطرافم برگردم باید می‌شکستم. لیوان ترک خورد و من روی برف‌ها ریختم. می‌بایست آب می‌شدم. اما نه. پروانه‌ها با بال‌های ناقص و پاره‌پاره‌شان بلندم کردند و مرا به آسمان‌ها بردند. هر کدام گوشه‌ای را گرفتند و سهمی را پذیرفتند و من اکنون میان دستان‌شان عددی تعریف‌نشده بودم. هیچی که تقسیم شده بود. آزادِ آزاد. یاخته‌های کارگر تمام چربی‌های مزاحم را دزدیده بودند و تنها شیرعسل بودم‌‌. مادام بوسوعه قاشق را با دست راست گرفته و شامش را می‌خورد. ژاک بوسوعه لیلین را در آغوش گرفته بود. ژربرا با پیراهن صورتی و جوراب شلواری زردش برایم دست تکان می‌داد. سمفرها بیخیال خودسوزی شده بودند. خروس دوپاردیو مرغ‌ها را فریب می‌داد. دلون از پلیدی‌ها می‌گفت و افسوس می‌خورد. همگی، شاد و خرم، روی پله‌ی اول ایستاده بودند. می‌توانستم قسم بخورم آرمان‌شهری آرمان‌شهرتر از دنیای زیر پای من نبود. هراری، هراری آزاد، دور از تمام آن‌ها روی آخرین پله ایستاده بود. قاشق فلزی‌اش را به ظرف غذایش می‌زد و مرا از دور با انگشت سبابه‌اش به هم‌اتاقی جدیدی که نزدش آمده بود نشان می‌داد. لبخندی به درخشانی موهای روغنی می‌زد و زیرلبی زمزمه می‌کرد:
- بیچاره گایگر، بیچاره گایگر...
پایان
 
عقب
بالا پایین