عنوان: رمان سربازخونهی سفید
ژانر: روانشناختی، تراژدی، اجتماعی
بهقلم: Blue lady
« این رمان بر اساس واقعیت نگاشته شده است.»
نکته: زمان، مکان، اسم اشخاص و برخی از سیر داستان برای حفظ حریم خصوصی و افشا شدن هویت افراد در دنیای واقعی دچار تغییر شده است.
خلاصه:
همه چیز از همان دم آغاز گشت که من با تک خندهای از روی بیفکری و گفتن «بله» ای از روی نفهمی، تن به بازی کثیفی دادم که مرا در مردابش به زیر کشید.
من در هم شکستم و تکههایم را هنوز هم نیافتم.
کاش میتوانست زمان را ورق زد و از انتهای نافرجام داستان دگرباره به ابتدای صفحه برگشت.
اگر فقط بازگشتی به گذشته بود....
شاید همه زمزمه های نامفهوم افکارم پایان مییافت.
شاید از حصار غمها رهایی میافتم.
شاید دیگر با خود در آینه بیگانه نبودم.
اما حال فقط جملهای را بیوقفه تکرار میکنم؛ مانند دعایی بیپاسخ...
«اگر فقط بازگشتی به گذشته بود...»
مقدمه:
آن گاه که چشمانم را بر روی حقیقت بستم و دستهایی که به آنها تکیه داده بودم، آرام آرام مرا در هم کوبیدند دانستم که نفرت چه حسی ست؟ پشیمانی کدامی ست؟ تنهایی چه رنگی ست؟ و بدتراز تمام اینان، طرد شدن دگر چیست؟
طرد شدن همیشه فریاد ندارد.
گاهی فقط سکوت است؛
سکوتِ کسی که دیگر توضیح نمیدهد چرا رفته و نگاههایی که وانمود میکنند هرگز مرا نشناختهاند.
همه چیز از همان دم آغاز گشت که من با تک خندهای از روی بیفکری و گفتن «بله» ای از روی نفهمی، تن به بازی کثیفی دادم که مرا در مردابش به زیر کشید.
من در هم شکستم و تکههایم را هنوز هم نیافتم.
کاش میتوانست زمان را ورق زد و از انتهای نافرجام داستان دگرباره به ابتدای صفحه برگشت.
اگر فقط بازگشتی به گذشته بود....
شاید همه زمزمه های نامفهوم افکارم پایان مییافت.
شاید از حصار غمها رهایی میافتم.
شاید دیگر با خود در آینه بیگانه نبودم.
اما حال فقط جملهای را بیوقفه تکرار میکنم؛ مانند دعایی بیپاسخ...
«اگر فقط بازگشتی به گذشته بود...»
مقدمه:
آن گاه که چشمانم را بر روی حقیقت بستم و دستهایی که به آنها تکیه داده بودم، آرام آرام مرا در هم کوبیدند دانستم که نفرت چه حسی ست؟ پشیمانی کدامی ست؟ تنهایی چه رنگی ست؟ و بدتراز تمام اینان، طرد شدن دگر چیست؟
طرد شدن همیشه فریاد ندارد.
گاهی فقط سکوت است؛
سکوتِ کسی که دیگر توضیح نمیدهد چرا رفته و نگاههایی که وانمود میکنند هرگز مرا نشناختهاند.
آخرین ویرایش: