لباس شیری رنگ نخی با گل های ریز صورتی را که رضا آورده بود را برداشت . نمیخواست از کسی کمک بگیرد ولی حتی اگر میتوانست لباس های بیمارستان را از تنش دربیاورد غیر ممکن بود بتواند لباس جدید را بپوشد پس با صدایی گرفته از بغض رضا را صدا کرد
-رضا ! رضا
بعد از دوبار صدا کردن رضایی که منتظر بود در را باز کرد و گفت - کمک لازم داری ؟
سیما با تکان دادن سر تائید کرد و رضا در رابست و رفت
چند دقیقه بعد زنی جوان وارد اتاق شد با لبخندی روی ل*ب سلام داد و حال سیما را پرسید و بعد گفت میخواهی کمک کنم حمام کنی ؟ سیما از خدا خواسته جواب بله داد تن و بدنش کوفته و دردناک بود و خونی ، واقعا به یک شستشوی حتی شده حداقلی نیاز داشت .
با کمک ، سیما از تخت پایین آمد و به سرویس بهداشتی و حمام داخل اتاق رفت با بی حالی بر روی توالت فرنگی داخل سرویس نشست سرش گیج میرفت و چشمانش سیاهی میرفتن
خونریزی داشت و همچنان بدنش خون از دست میداد و سرم ها فقط اندکی به او انرژی میدادند که بقا را ادامه دهد .
حوله داخل سرویس که داخل یک مشمبای سفید وکیوم شده بود بوی شدید مایع ضد عفونی کننده میداد و این بو حس تمیزی را القا میکرد
لباس هایی که رضا اورده بود را پوشید و با کمک مجدد به روی تخت برگشت
سبک شده بود .
کاش تمام خاطرات بد ، تمام این سالها همراه با آبی که خون روی تنش را شست و تنش را پاک کرد از ذهنش پاک میشدند کاش آب میتوانست روحش را هم شستشو دهد .
این چیزی بود که در آن لحظه با تمام وجود آرزویش را داشت .
-رضا ! رضا
بعد از دوبار صدا کردن رضایی که منتظر بود در را باز کرد و گفت - کمک لازم داری ؟
سیما با تکان دادن سر تائید کرد و رضا در رابست و رفت
چند دقیقه بعد زنی جوان وارد اتاق شد با لبخندی روی ل*ب سلام داد و حال سیما را پرسید و بعد گفت میخواهی کمک کنم حمام کنی ؟ سیما از خدا خواسته جواب بله داد تن و بدنش کوفته و دردناک بود و خونی ، واقعا به یک شستشوی حتی شده حداقلی نیاز داشت .
با کمک ، سیما از تخت پایین آمد و به سرویس بهداشتی و حمام داخل اتاق رفت با بی حالی بر روی توالت فرنگی داخل سرویس نشست سرش گیج میرفت و چشمانش سیاهی میرفتن
خونریزی داشت و همچنان بدنش خون از دست میداد و سرم ها فقط اندکی به او انرژی میدادند که بقا را ادامه دهد .
حوله داخل سرویس که داخل یک مشمبای سفید وکیوم شده بود بوی شدید مایع ضد عفونی کننده میداد و این بو حس تمیزی را القا میکرد
لباس هایی که رضا اورده بود را پوشید و با کمک مجدد به روی تخت برگشت
سبک شده بود .
کاش تمام خاطرات بد ، تمام این سالها همراه با آبی که خون روی تنش را شست و تنش را پاک کرد از ذهنش پاک میشدند کاش آب میتوانست روحش را هم شستشو دهد .
این چیزی بود که در آن لحظه با تمام وجود آرزویش را داشت .
آخرین ویرایش: