در حال ویرایش رمان طلای نیمه‌شب جلد اول | سارا مرتضوی

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
با لبخند سر تایید تکان دادم، نگاه دیگری به دریای آرام انداختم و وارد اتاق شدم. فقط نیاز بود کیف دستی که کارت در ورود اتاق و موبایل درون آن بود را بردارم، حسین را همچنان در بغل داشتم و با هم به اتاق کناری رفتیم.
چادر مامان روی چوب‌لباسی تختی‌ای کنار در تا شده و آویزان بود. چمدان کنار تخت کجکی افتاده بود. هم‌زمان با ورود ما، دختر جوانی که موهای جلوی سرش که به شدت فر بود و از مقنعه‌ی سفیدش بیرون زده بود، چند نوشیدنی خنک از طبقه پایین چرخش درآورد.
-این اتاق درخواست نوشیدنی خنک کردن.
من در زدم و مامان باز کرد.
-بله، و همینطور اتاق بغلی که منم.
با لبخند گفتم ولی دختر جوان واکنشی نشان نداد، تنها سری تکان داد و اجازه خواست تا وارد شود. چهار بطری روی میز کنار پنجره گذاشت به همراه یک سلط فلزی پر از یخ.
-چیز دیگه‌ای احتیاج ندارین؟
لحنش سرد بود و غمگین.
-نه، ممنون.
-اگه کاری داشتیم می‌تونین تماس بگیرین، روز خوبی داشته باشین.
 
حسین غر قبل از خواب میزد، بعد از خوردن لیموناد سرد به اتاقم بازگشتم و پسرم را خواباندم، کمی طول کشید زیرا به جای جدیدش عادت نداشت ولی آنقدر خسته بود که تا حدودی غش کرد. از فرصت استفاده کردم و به محمد زنگ زدم، یک تماس تصویری! منظره را نشانش دادم.
-از کارت چه خبر؟
-خوبه، سفارش‌ها رو دادم ولی گفتن به اندازه‌ی پولی که دارم جنس ندارن و باید صبر کنم از مالزی براشون بفرسته.
نگران شدم.
-حواسن باشه حتما پولو تا شب خرج کنی عزیزم.
با بی‌خیالی و سرخوشی جواب داد.
-نترس بابا، فعلا دارم میرم پای قولنامه یکی از مغازه‌ها، جنس و ماهی و آکواریوم هم سفارش دادم، پولش هم دادم، تا شب حسابت خالی شده.
نگرانی من کم نشد، اگر با این رقم پول را می‌باختیم به طوریکه همه‌اش خرج نشده باشد آنوقت بازگشتش غیرممکن میشد، باید از کسی که این پول را می‌داد می‌پرسیدم، اصلا که بود؟ قرار بود تا کی ادامه پیدا کند و این پول از کجا می‌آمد؟ گفتم:
-باشه پس سپردم به خودت، من برم یکم استراحت کنم، کاری نداری؟
-مواظب خودت و پرنس من باش.
خنده‌ای کردم و تماس قطع شد. روی تخت خودم را پرت کردم، با همان لباس‌هایی که تنم بود و سریع خواب مرا ربود.
تق تق تق!
با صدای در بیدار شدم، حسین روی تختش ایستاده و به در اشاره می‌کرد. در را که باز کردم مادر را دیدم.
-خواب بودین؟ دو ساعت گذشته گفتم لابد دیگه استراحت‌هاتونو کردین.
-دیگه باید بیدار می‌شدیم.
مامان به سمت پنجره رفت.
-مسجد اینجا خیلی خلوت بود، توی زنونه من بودم و یه خانم دیگه که با مانتو ایستاده بود، توی مردونه هم امام جماعت بود و بابات!
دو ابرویم را با اینکه در هم گره کرده بودم بالا بردن انگار هم متعجب بودم هم عصبانی.
تق تق تق!
پدر پشت در بود.
-مادر و دختر خوب خلوت کردین؟
حسین با دیدن بابا «بگل بگل» گفت، بابا به سویش رفت.
-و البته نوه.
هر سه خندیدیم، به ساعت نگاه کردم و گفتم:
-من به برنامه کایت سواری برای عصر ریختم.
بابا که حسین را بالا گرفته بود و بازی می‌کرد پرسید:
-چی چی سواری؟! حواست هست دختر جون ما یه سنی ازمون رفته.
خنده‌ی کجکی کردم.
-این دو روز به یاد جوونی‌ها باشبن، اصلا فکر کنین اومدین ماه عسل.
این ایده‌ی خود را دوست داشتم شاید چون خود نیز ماه عسلی نداشتم.
دم در هتل با مسئول بخش تفریحات کیش صحبت کردم و برای او مشخص کردن تا در این دو روز تمام تفریحات جزیره‌ی کیش را در برنامه‌ی بگنجاند.
 
قبلا فکر میکردم خیلی باحال میشه اگه یه روز برم ولی الان به این نتیجه رسیدم ترسناکه

وقت کمی هیجان بود! با تاکسی کنار خلیج فارس رفتیم. در برنامه «پاراسل» نوشته شده بود، مامان بخاطر دیسک کمرش از آمدن امتناع کرد پس حسین را به او سپرده و پدر سوار قایق تندرو شدم. پدر نیز با قایق دیگر می‌آمد. پسری که پوست افتاب‌سوخته‌ی تیره داشت و به قدری لاغر بود که می‌توانستم تعداد دنده‌هایش را از لباس خیس و چسبیده به بدنش بشمارم، جلو آمد. جلیقه‌‌ی نارنجی به من داد:
-این جلیقه‌ی نجاته، بپوشین و محکم ببندیندش.
سپس سیمی که به چتر بسته شده بود را با یک کمربند به من بست و چند بار چک کرد.
ترس وجودم را فراگرفته بود، ارتفاع و سرعت دو چیزی بود که بیشترین وحشت را از آن داشتم اما آمده بودم تا تجربه کنم.
قایق شروع به حرکت کرد. به محلی رسیدیم که با قایق دیگر فاصله‌ی زیادی داشتیم.
-خانم! آماده‌این؟
سعی کردم خونسرد باشم ولی تنها صدایی از گلویم خارج شد که پسر به این نتیجه رسید آماده هستم. قایق حرکت کرد و رفته‌رفته بر سرعتش افزوده می‌شد. باد در چتر پیچید و باز شد و کم‌کم ارتفاع گرفت. من که به آن متصل بودم بالا رفتم. وحشتناک بود. در آسمان معلق بودم و مدام از این می‌ترسیدم که ارتفاع کم شده و به آب سقوط کنم. بالا و بالا می‌رفتم به طوریکه قایق مثل یک نقطه شد، ۱۵۰ متر ارتفاع و آن بالا هوا مطبوع‌تر بود. می‌توانستم کل جزیره‌ای کیش را ببینم، کشتی‌های تفریحی را و انگار آن بالا زندگی به گونه‌ای دیگر بود.
 
خب من دوباره برگشتم بریم برای ادامه

خیلی زود این تفریح عجیب به پایان رسید و برگشتیم، هنوز در اتاق را باز نکرده بودم که تلفن در کیفم زنگ خورد، حسین هنوز پیش مادرم بود و پدرم هن به اتاق برگشته بود. به شماره‌ی ناشناس نگاه کردم، برای صحبت کردن حوصله نداشتم و جواب ندادم، گوشی را رو کنسول گذاشتم و روی تخت نشستم، به آینه‌ی روربه‌رویم خیره شدم و به این فکر کردم که چرا در این مدت تفریح نکرده بود، تلفن زنگ خورد و نام برادرشوهر رو صفحه نمایان شد، تعجب کردم! او هیچگاه با من تماس نمی‌گرفت، اتصال را زدم.
- سلام، خوبین؟ ... چرا صداتون اینجوریه؟
صداش لرزش داشت و خوشحال نبود گفت:
- باید خیلی زود برگردین.
نگران شدم، حدس زدم پدرشوهرم مه نزدیک نود سالش بود فوت شده باشد.
- چی شده؟
و جوابی نیامد جز هق‌هق مرد، مطمئن شدم که همین است، قبل از اینکه پاسخ دادم:
- باشه من الان بلیط می‌گیرم و برمیگردم.
باشه‌ای گفت و قطع کرد.
 
شماره‌ی محمد را گرفتم، سه بار بوق خورد و بعد سکوت، جواب نداد. با خودم گفتم حتماً در سوگ پدر تاب حرف زدن ندارد؛ شاید حتی توان نگاه کردن به گوشی‌اش را هم نداشته باشد.
بی‌معطلی از همان‌جا اینترنتی دنبال بلیط گشتم. تنها پرواز ممکن، ساعت هشت شب بود، همان را گرفتم.
با دلی آشوب‌زده و ذهنی پر از حدس و هراس سمت اتاق پدر و مادرم راه افتادم. همین که در را باز کردم، قدم‌هایم در آستانه خشک شد.
مادر بی‌صدا و آرام گریه می‌کرد، چشم‌های پدر هم سرخ بود؛ سرخ و برافروخته، انگار ساعتی طولانی با اندوهی خاموش جنگیده باشد.
یکه خوردم. حدسزدم خبر به آنها هم رسیده، چند لحظه سکوتی سنگین و خفه‌کننده میان ما افتاد؛ سکوتی که انگار دیوارهای اتاق را هم در خود فشرده بود.
نتوانستم طاقت بیاورم. سکوت را شکستم و گفتم:
- آقا محمود همین الان زنگ زد، گفت بیایم. هرچه به محمد زنگ زدم، جواب نداد. برای امشب یک بلیط گرفتم. شما اینجا بمانید، من با رئیس هتل هماهنگ می‌کنم.
پدر با صدایی گرفته و آغشته به بغض گفت:
- ما هم می‌آییم.
بی‌اختیار اعتراض کردم؛ تندتر از آن‌چه می‌خواستم:
- من اینجا همه‌چیز را تدارک دیده‌ام، کجا می‌خواهید بیایید؟
پدر این بار با بی‌حوصلگی مردی که تصمیمش را گرفته و دیگر مجالی برای چون‌وچرا نمی‌بیند، قاطع گفت:
- برای ما هم بلیط بگیر.
نگاهم را به مادرم دوختم، شاید از او نشانه‌ای، مخالفتی، حرفی ببینم اما او انگار دیگر در آن اتاق نبود. محو منظره‌ی پشت پنجره شده بود یا شاید هم به جایی دورتر از آن نگاه می‌کرد، به جایی در دل یک خبر شوم، جایی که هیچ‌کدام‌مان هنوز جرئت نکرده بودیم نامش را بلند به زبان بیاوریم.
 
به اصرار پدر و مادرم، اولویت پرواز را تغییر دادم و بلیط ساعت شش صبح را برایشان رزرو کردم.
پرواز خودم نیم ساعتی تأخیر خورد.
سر حسین روی شانه‌ام سنگینی می‌کرد؛ همان سنگینی آرام و کودکانه‌ای که همیشه دل آدم را نرم می‌کند.
بار دیگر به محمد زنگ زدم، باز هم جواب نداد. در دل به او حق می‌دادم؛ سوگ پدر بال می‌گستراند و آدم را از دنیا کنار می‌کشد اما از طرفی بی‌جوابی‌اش دلهره‌ای ظریف در سینه‌ام می‌کاشت؛ دلهره‌ای که هر بار بوق ممتد می‌خورد، ریشه‌دارتر می‌شد.
نگاهی به موجودی حسابم انداختم، دو سوم پول هنوز خرج نشده بود و عقربه‌های ساعت بی‌رحمانه به سمت دوازده می‌رفتند، انگار زمان هم دست روی دست گذاشته بود تا اضطرابم کامل شود.
فقط یک راه داشتم، باید عمارتم در متاورس را تکمیل می‌کردم.
نشستم و با همان زمان اندک کار را به سرانجام رساندم. پول همه خرج شد و خیال من سبک شد.
وقتی نوبت سوار شدن رسید، با آرامشی که شبیه تسلیم بود، وارد هواپیما شدم.
سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و در همان لحظه‌ای که عطر آشنا و گرم حسین را بو کشیدم، پلک‌هایم سنگین شد و خواب مرا برد.
 
وقتی بیدار شدم، هواپیما دیگر در حرکت نبود؛ ایستاده بود.
حسین هنوز خواب بود. تکان نخوردم، حرف نزد‌م، حتی نفس‌هایم را هم کوتاه نگه داشتم؛ مبادا پسرم بیدار شود.
همه‌چیز آرام‌آرام تمام شد: مسافرها رفتند، آدم‌ها یکی‌یکی از راهرو جدا شدند و من هنوز در صندلی‌ام نشسته بودم تا آن اضطرابِ لطیف از تنِ حسین برود و خوابش جا بگیرد.
وقتی سرانجام درِ کابین باز شد و سواران پیاده شدند، من هم دیرتر از دیگران آهسته از هواپیما پایین رفتم.
ماه مثل یک چراغِ خاموش‌نشدنی در آسمان می‌درخشید.
پس از فرودگاه بیرون رفتم، به چمدانم دست بردم و دنبال مقصد راه افتادم.
ماشینم همان‌جا در پارکینگ منتظر بود. سوار شدم.
حسین هنوز خواب بود و من با همان احتیاط مادام‌العمر آدم‌هایی که زندگی‌شان به خواب کودک گره خورده، ماشین را روشن کردم.
حرکت که شروع شد، حسین آرام‌آرام با یک تکانِ کوچک در صورتش بیدار شد. آن لحظه به محمود زنگ زدم.
- سلام… خوبین؟… بله، من رسیدم. نتونستم محمد رو پیدا کنم.
صدای آقا محمود عجیب آرام بود، آرامی‌ای که بیشتر از آرام بودن حال او نشان می‌داد چه خبر سنگینی پشت کلمات پنهان است.
- بیاین به این لوکیشنی که میدم.
آدرس را که فرستاد، مسیریاب را باز کردم، نگاه کردم و فهمیدم مقصد بیمارستان است، دلم لرزید. با خودم حساب کردم:
اگر بیمارستانی در کار است، یعنی کسی بستری شده و اگر آقا محمود این‌چنین آرام حرف می‌زند، یعنی حالش نه فقط خوب نیست بلکه وخیم است. حتماً اتفاقی برای پدر شوهرم افتاده است.
گویی همان حدس از همان اول همراه من روی صندلی پرواز نشسته بود و فقط حالا منتظر بود به زبان بیاید.
 
وقتی به بیمارستان رسیدم، برادر و خواهر محمد را دم در دیدم و همان‌جا به حدسم یقین پیدا کردم؛ اما خود محمد کجا بود؟!
مرضیه روی پله نشسته و سرش را میان دستانش گرفته بود. محمود بالای سر او ایستاده بود و از خستگی و اندوه، بیشتر به پیرمردی هفتادساله می‌مانست.
حسین خواب بود. نزدیک‌ترین جای پارک به درِ بیمارستان را انتخاب کردم. با اینکه دلم نمی‌خواست او را تنها بگذارم، با این فکر که هرچه زودتر محمد را پیدا کنم و او را به ماشین بفرستم، از ماشین پیاده شدم و در را قفل کردم.
- سلام.
مرضیه با دیدن من ناله‌ای کرد و زیر لب زمزمه کرد:
- بیچاره حسینِ من، هنوز خیلی کوچیکه...
نتوانست حرفش را ادامه دهد. با خودم گفتم لابد به خاطر این است که پدربزرگش رفته.
محمود با دیدن من سلام کرد. چشمان گرد و درشتش، انگار به دو گردوی بزرگ تبدیل شده بودند که به زحمت در صورتش جا گرفته بودند.
- سارا خانم، بیاین اینجا بشینین.
نگاهم را گرداندم تا محمد را پیدا کنم. دلم برای پسرم شور می‌زد.
- محمد رو ندیدین؟ حسین تو ماشینه، تنهاست.
مرضیه دوباره گریه‌اش گرفت و با حرف من بی‌قرارتر شد. محمود به او اشاره کرد:
- تو برو تو ماشین.
او را راهنمایی کردم، اما حتی به صورتم هم نگاه نکرد و رفت.
 
از اینکه سوالم بی‌جواب مانده بود، حوصله‌ام سر رفت. انگار هر ثانیه‌ای که می‌گذشت، چیزی درونم بیشتر می‌لرزید. نگاهم را از صورت‌های خسته و رنگ‌پریده‌شان گرفتم و همان لحظه مادر محمد را دیدم که با قدم‌های کوتاه و لرزان، تاتی‌تاتی به سوی ما می‌آمد. صورتش خیس اشک بود و شانه‌هایش از شدت گریه می‌لرزید. هنوز چند قدم بیشتر نمانده بود که در شیشه‌ای بیمارستان با صدای خفیفی باز شد و پدر محمد از آن بیرون آمد.
همه بودند جز محمد.
همین نبودن از هزار فریاد بلندتر بود. هر سه نفرشان چشم به من دوختند. من هم با تعجب نگاهشان کردم، اما ته دلم چیزی می‌گفت که نمی‌خواهم باورش کنم. حس بدی مثل سایه‌ای سرد از گردنم بالا می‌رفت و روی شانه‌هایم می‌نشست. دلم نمی‌خواست به آن فکر کنم، دلم نمی‌خواست آن حدس لعنتی را به زبان بیاورم اما دیگر مطمئن شده بودم، از آن اطمینان‌های بی‌رحم که آدم را پیش از شنیدن خبر می‌شکند.
با صدایی که خودم هم سخت می‌شنیدم پرسیدم:
- برای محمد اتفاقی افتاده؟
مادرش دیگر نتوانست خودش را نگه دارد. گریه‌اش از درون به بیرون ریخت، مثل آبی که سدش شکسته باشد. هق‌هق می‌کرد و کلمات در گلویش می‌مردند. نگاهش را از من دزدید، انگار حتی توان دیدن صورتم را هم نداشت.
عصبی شده بودم، از این معطلی لعنتی، از این سکوتی که روی دل ما افتاده بود و هر لحظه سنگین‌تر می‌شد.
- بگین چی شده... بدون مقدمه.
صدایم محکم بود اما تهش می‌لرزید.
محمود که تا آن لحظه همچون آدمی ناگهان ده سال پیرتر شده باشد، فقط به زمین نگاه می‌کرد، سرش را پایین‌تر انداخت. انگار کلمات هم برایش زیادی سنگین بودند. بعد با صدایی آهسته و شکسته گفت:
- تسلیت میگم.
همان یک جمله مثل پتکی فرود آمد.
نفسم برید. لب‌هایم بی‌اختیار تکان خوردند و من بی‌آنکه بخواهم زمزمه کردم:
- تسلیت می‌گم...؟ تسلیت می‌گم...؟
بعد با ناباوری با خشمی که از جنس ترس بود، سر بلند کردم و گفتم:
- تسلیت می‌گین؟! به من؟!
اشک بی‌اجازه در چشمانم جمع شد. تصویر محمد همان چهره‌ی همیشه خندانش با آن نگاه پرنور و صدای گرمش ناگهان توی ذهنم جان گرفت. هنوز صدای صحبت‌کردنش تا ظهر در گوشم بود؛ همان لحظه‌ای که همه‌چیز عادی به نظر می‌رسید، همان وقتی که فکر می‌کردم زندگی هنوز فرصت دارد. اما حالا... حالا نبودنش مثل یک حفره‌ی سیاه وسط دلم افتاده بود.
یعنی او مرده بود؟ نه... نه، این فکر را نمی‌توانستم کامل کنم اما حقیقت بی‌رحم‌تر از آن بود که بشود از آن فرار کرد.
 
همه چشم بودند و کسی حرفی نمی‌زد، با شانه‌هایی که به زور نگه داشته‌ام به سوی ماشین رفتم، باید تنها شده و فکر می‌کردم، به نبود محمد، بزرگ کردن حسین بدون پدر! آه حسینم... تو هنوز دو ساله‌ات نشده که طعم یتیمی را می‌چشی، دنیا چه بی‌رحم است، اصلا چه شد، باید می‌پرسیدم ولی الان که نه، باید فکرم را سازمان دهم و...
همان موقع پدرم بود که زنگ می‌زد. از ماشین فاصله گرفته و تماس را وصل کردم.
-الو، سارا؟ پشت خطی؟
بغض در گلو و اشک از چشمانم سرازیر بود، نفسی کشیدم تا لرزش صدایم کم شود.
-بابا... به من تسلیت میگن، محمد نیست!
و صدای غمگین پدرم که پس‌زمینه‌ی آن صدای گریه‌های مادرم است.
-آره بابا، به ما هم خبر دادن، ما می‌دونستیم ولی نتونستیم بهت بگیم، خوبی؟
با مکث پاسخ دادم.
-هنوز عقلمو از دست ندادم.
-تنها نمون، امشب برو خونه پدرشوهرت، ما فردا یه راست بعد از پرواز میایم اونجا...
بقیه حرف‌هایش را نشنیدم، من باید به خانه‌ی خودمان می‌رفتم، جایی که رنگ و بوی محمد را می‌داد. حوصله‌ی بحث نداشتم.
-باشه بابا، میرم.
تلفن را که قطع کردم، سریع سوار ماشین شدم و بدون داشتن فکری از بیمارستان خارج شدم، تلفنم چندین بار از طرف خواهر شوهرم زنگ خورد ولی من صدای آن را قطع کرده و در داشبورد گذاشته بودم.
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا پایین