با لبخند سر تایید تکان دادم، نگاه دیگری به دریای آرام انداختم و وارد اتاق شدم. فقط نیاز بود کیف دستی که کارت در ورود اتاق و موبایل درون آن بود را بردارم، حسین را همچنان در بغل داشتم و با هم به اتاق کناری رفتیم.
چادر مامان روی چوبلباسی تختیای کنار در تا شده و آویزان بود. چمدان کنار تخت کجکی افتاده بود. همزمان با ورود ما، دختر جوانی که موهای جلوی سرش که به شدت فر بود و از مقنعهی سفیدش بیرون زده بود، چند نوشیدنی خنک از طبقه پایین چرخش درآورد.
-این اتاق درخواست نوشیدنی خنک کردن.
من در زدم و مامان باز کرد.
-بله، و همینطور اتاق بغلی که منم.
با لبخند گفتم ولی دختر جوان واکنشی نشان نداد، تنها سری تکان داد و اجازه خواست تا وارد شود. چهار بطری روی میز کنار پنجره گذاشت به همراه یک سلط فلزی پر از یخ.
-چیز دیگهای احتیاج ندارین؟
لحنش سرد بود و غمگین.
-نه، ممنون.
-اگه کاری داشتیم میتونین تماس بگیرین، روز خوبی داشته باشین.
چادر مامان روی چوبلباسی تختیای کنار در تا شده و آویزان بود. چمدان کنار تخت کجکی افتاده بود. همزمان با ورود ما، دختر جوانی که موهای جلوی سرش که به شدت فر بود و از مقنعهی سفیدش بیرون زده بود، چند نوشیدنی خنک از طبقه پایین چرخش درآورد.
-این اتاق درخواست نوشیدنی خنک کردن.
من در زدم و مامان باز کرد.
-بله، و همینطور اتاق بغلی که منم.
با لبخند گفتم ولی دختر جوان واکنشی نشان نداد، تنها سری تکان داد و اجازه خواست تا وارد شود. چهار بطری روی میز کنار پنجره گذاشت به همراه یک سلط فلزی پر از یخ.
-چیز دیگهای احتیاج ندارین؟
لحنش سرد بود و غمگین.
-نه، ممنون.
-اگه کاری داشتیم میتونین تماس بگیرین، روز خوبی داشته باشین.