کافه کتاب کتاب‌هایی که میخوانیم!

بگذار هركه هرچه خواست بگويد. چه اهميتى دارد؟ من در لاکِ خود راحت‌ترم، آنجا مى‌شود آرام و بى‌دغدغه زندگى كرد.

- فروغ فرخزاد
 
من از اتفاقات آینده می‌ترسم، از خود اتفاقات که نه، از نتایج‌شان. از فکر کوچک‌ترین حادثه‌ای که ممکن است موجب آشفتگی تحمل ناپذیر روح شود، به خودم می‌لرزم.

سقوط خانه‌ آشر - ادگار آلن پو
 
چیزی که وحشتناک بود حس می‌کردم نه زنده زنده هستم و نه مرده مرده. فقط یک مرده متحرک بودم که نه رابطه‌ای با دنیای زنده‌ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می‌کردم.

بوف کور - صادق هدایت
 
او دیگر نمی‌دانست کدام فکر از خودش است و کدام از آن‌ها که به خوردش داده‌اند. فقط حس می‌کرد چیزی درونش آرام آرام خاموش می‌شود.

1984 - جورج اورول
 
من خسته‌ام، نمی‌توانم درباره‌ی چیزی فکر کنم و تنها می‌خواهم سر بر دامنت بگذارم، تماس دست‌هایت با پیشانی‌ام را احساس کنم و تا ابد در این حالت بمانم.

- نامه کافکا به ملینا
 
بسیار خسته‌ام و از پا درآمده‌ام. زندگی پوچ و احمقانه را می‌گذرانم. از خودم و از زندگی‌ام بدم می‌آید. یک ذره هم توان برایم باقی نمانده.

- نامه آنتوان چخوف به اولگا کنیپر
 
یکی از سخت‌ترین کارهای دنیا اینه که مِهر یکی رو از دلت بیرون کنی.

۳۶۵ روز بدون تو - آکیرا
 
وقتی چیزی دوست داشته نمی‌شود، هیچ بحثی در موردش شکل نخواهد گرفت. هیچ غمی احساس نخواهد شد، هیچ تنفری، و خلاصه هیچ نگرانی برای ذهن پدید نمی‌آورد.

مسئله اسپینوزا - اروین د یالوم
 
با من آنگونه تا کردند که دلم نمی‌آمد با کسی رفتار کنم.

- وحید عیسوری
 
روزهای خوب زیادی کوتاه بودند و اندوه جای آن‌ها را پُر کرد، اندوهی ژرف که تنها خدا می‌داند چه وقت پایان خواهد یافت.

بیچارگان - داستایفسکی
 
عقب
بالا پایین