داستان کوتاه قرار است بمیرم | منصوره صادقی

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Mansi
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

Mansi

مدیر تالار نقد + جادوگر سپید
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
منتقد
منتقد ادبی
ناظر ارشد آثار
داور آکادمی
نویسنده نوقلـم
نوشته‌ها
نوشته‌ها
634
پسندها
پسندها
2,760
امتیازها
امتیازها
203
سکه
2,321
346



«به نام یزدان»

نام داستان کوتاه: قرار است بمیرم
نویسنده: منصوره صادقی
ژانر: معمایی، علمی- تخیلی ( sci-fi )


خلاصه:

ما هم به نوعی کارمند خدماتی کفن و دفنیم.
اما نه از آن عادی‌هایش.
وقتی مرگ از نوع تصادف شدید یا حادثه‌های وحشتناک باشد؛
آن جسدهای آش و لاش شده،
با مغزهای متلاشی و صورتی که دیگر قابل تشخیص نیست،
برای بازماندگان، خاطراتی بسیار ناگوار به جا می‌گذارند.
خاطراتی که باید پاک شوند و...
با تصاویر جدید جایگزین شوند.​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:



نویسنده‌ی گرامی،
ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن کافه نویسندگان برای انتشار اثرتان؛ لطفاً پیش از ایجاد تاپیک داستان خود، قوانین تایپ داستان کوتاه را مطالعه فرمایید.

[قوانین جامع تایپ داستان]

برای رفع ابهامات و اشکالات در را*بطه با تایپ داستان، به این تاپیک مراجعه کنید:
[اتاق پرسش و پاسخ رمان‌نویسی]

برای سفارش جلد داستان، بعد از ۱۰ پست در این تاپیک درخواست دهید:
[تاپیک جامع درخواست جلد]

بعد از گذاشتن ۲۵ پست ابتدایی از داستان خود، با توجه به شراط نوشته شده در تاپیک، درخواست تگ دهید:
[درخواست تگ داستان]

برای سنجیدن سطح کیفیت و بهتر شدن داستان شما، در تالار نقد، درخواست نقد مورد نظرتان را دهید:
[تالار نقد]

پس از پایان یافتن داستان، در این تاپیک با توجه به شرایط نوشته شده، پایان داستان خود را اعلام کنید:
[اعلام پایان تایپ داستان]

جهت انتقال داستان به متروکه و یا بازگردانی آن، وارد تاپیک زیر شوید:
[درخواست انتقال به متروکه و بازگردانی]

و برای آموزش‌های بیشتر درباره‌ی نوشتن و نویسندگی، به آموزشکده سر بزنید:
[آموزشکده]


با آرزوی موفقیت شما
کادر مدیریت تالار رمان انجمن کافه‌نویسندگان
 
أحضنی و کأنی سأموت غداً، و ماذا عن الغد؟ أحضنی و کاننی عدتُ…
مرا جوری در آغوش بگیر که انگار فردا می‌میرم، و فردا چطور؟ جوری در آغوشم بگیر که انگار از مرگ بازگشته‌ام…
«نزار قبانی»
(تقدیم به کسانی که ذلت فرار را به سختی ماندن ترجیح می‌دهند… .)​

(۱)​

«مرگ»​

امروز صبح وقتی از خواب بیدار می‌شوم، یادم می‌آید که قرار است بمیرم…!
به در بسته نگاه می‌کنم؛ خیالم از قفل بودنش راحت است اما باید بازش بگذارم تا بتوانند جسدم را پیدا کنند. خمیازه‌ای می‌کشم و کش و قوسی به عضلات گرفتهٔ تنم می‌دهم. پتو را کنار می‌زنم و روی تخت می‌نشینم. خمیازه‌ای دیگر دهانم را باز می‌کند. چون گویی با هم برای جدا کردن آرواره‌هایم مسابقه گذاشته‌اند. از جا که بلند می‌شوم، دامن پیراهن گشادم تا ساق پاهایم پایین می‌آید. چیزی من را به سمت در بالکن می‌کشد. گرچه صدایی در سرم نهیب می‌زند نباید به آن سمت بروم، یاغی‌گرانه لبخند می‌زنم و جلو می‌روم
سرم را خم می‌کنم و از روی نرده‌ها به زمین که حالا خیلی از من دور است نگاه می‌کنم. در ذهنم خاطرهٔ دوری از پریدن و تجربهٔ پرواز و برخوردی محکمی دارم. حتی می‌توانم لغزیدن مغز و خونابه را به بیرون از کاسهٔ سرم و پخش شدنش را روی موزاییک‌های کف زمین ببینم. شاید کابوسی دور، فوبیایی از بچگی یا نوعی دِژاوو…!
صدایی که در سرم است این بار فرمان می‌دهد به سمت تخت برگردم؛ اطاعت می‌کنم و در میانهٔ راه نگاهی به آینه می‌اندازم. رنگ و روی صورتم، با آن لباس خواب سفید، به روح می‌ماند. موهای بلندم هم دورم را گرفته‌اند تا در ایفای این نقش بی‌نقص جلوه کنم. حتی چشم‌های به خون نشسته و پف کرده‌ام هم به خوبی وظیفهٔ خود را ادا می‌کنند. دستم بی‌اراده پایین می‌رود و شکمم را می‌مالد. تمام اتفاقات رخ داده را به یاد می‌آورم و دوباره دنیا روی سرم خراب می‌شود. قطره‌های اشکم پایین می‌ریزند و هق‌هق می‌شوند. صدای افکارم را می‌شنوم که می‌گوید: قرص کنار تختو بخور و آروم بخواب!
قرص را، با آبِ از شب ماندهٔ توی لیوان، می‌بلعم و به تخت برمی‌گردم. دوباره دستم را روی شکمم می‌کشم و زمزمه می‌کنم: اسمشو چی بذارم میثاق؟
یادم می‌آید! این بچه، مال میثاق بود. مال من و میثاق. پدر می‌گفت بی‌آبرویی کردم، ولی ما که ازدواج کرده بودیم. البته پنهانی! ضربان قلبم آرام می‌شود، آرام و آرام‌تر… پیراهنم را صاف می‌کنم و شاخهٔ گل رزی که از قبل روی میز گذاشته‌اند در دست می‌گیرم.
لبخند!
لبخند خیلی مهم است!
دقایق کوتاهی می‌گذرد و قلبم می‌ایستد؛ بعد آرام و آبرومندانه می‌میرم… .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
***​
صدایی در سرم شمارش معکوسی را از ۵ تا ۱ شروع می‌کند.
۵ صدای بوق اتمام عملیات را می‌شنوم.
۴ مغزم که هنوز باریکه‌ای از فهم ناخودآگاهش را حفظ کرده بود، به حالت خودآگاه برمی‌گردد.
۳ تلاش می‌کنم پلک‌های سنگینم را از هم باز کنم.
۲ چشم‌هایم را رو به تاریکی می‌گشایم.
۱ مشتم را بالا می‌آورم و به شیشه می‌کوبم.
در محفظه که باز می‌شود، اولین کاری که می‌کنم این است که به سینه‌ام چنگ می‌زنم و عمیق ترین دمی را که ریه‌هایم می‌پذیرد از هوا می‌گیرم. کافی نیست؛ مثل کسی که یک عمر در تابوتی قفل شده گیر افتاده، به تشک زیرم چنگ می‌زنم و نفس‌های منقطع و کوتاه می‌کشم. یک بار، مرگبان یک پسر هجده ساله شده بودم که وقتی احساس می‌کرد نفسش گرفته یا حالش بد شده، یک لیوان آب یخ روی خودش خالی می‌کرد.
خودم را از محفظه بیرون می‌کشم و به سمت یخچال گوشهٔ اتاق می‌خزم. دستهٔ آبسردکنش را می‌فشارم و صورتم را زیرش می‌گیرم. برای یک لحظه حسی مانند ایست قلبی دارم و بعد از آن، بالاخره می‌توانم نفسی عمیق بکشم. نمی‌دانم چه احساسی دارم؛ حس کسی که از مرگ بازگشته یا کسی که برای بار چندم مرده است. فقط می‌دانم که دلم می‌خواهد فرار کنم و هر چه خاطره دارم برای همیشه دور بریزم.
صدای سِلین، ربات رابِطم با سازمان، در فضای سرد و تاریک اتاق پخش می‌شود.
«به دنیای زنده‌ها خوش آمدی، شهریار جان!»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
دستم را به دیوار می‌گیرم و روی پاهای لرزانم بلند می‌شوم. درست مثل آخرین روز سوژه هایم، نیمه عریان، با شلوارکی سفید به سمت مانیتور می‌روم. تصویر یک خط منحنی به شکل لبخند روی مانیتور ظاهر می‌شود. اما من آن قدر درمانده و خسته‌ام که لبخندی به لبم نمی‌آید. به اطلاعات سوژه در کنار صفحه نگاه می‌کنم. اسم سوژهٔ شماره ۱۹۹ «کرانه» و سنش نوزده سال ثبت شده است. یادشان رفته اطلاعاتی از بچه ثبت کنند یا نادیده‌اش گرفته‌اند؟ شاید هم کسی جز من خبر ندارد که… هر چه نباشد حالا من آخرین کسی هستم که از خاطرات کرانه اطلاع دارم. خاطراتی که حالا، در پایان ماموریتم باید حذفش کنم.
همانطور که پیش‌بینی می‌کردم، سِلین هشدار می‌دهد: «شهریار جان، وقت پاک کردن خاطراته. لطفاً کلاه دستگاه رو روی سرت بذار. نگران نباش! همهٔ خاطرات سوژه رو از ذهنت پاک می‌کنیم.»
دلم می‌خواست بگویم پس چرا خاطرات پیرمرد بو کرده در گاو صندوق، پسرک نوجوان آسمی، دختر کوچولوی له شده زیر کامیون، استاد دانشگاه غرق شده، پیرزن سوخته در تنور و همهٔ سوژه‌های این ده سال هنوز در تاریک‌ترین اعماق ذهنم پنهان بود و منتظر یک اشاره تا بیدار شود. با این حال زبان در دهانم نمی‌چرخد و مثل دفعات قبل وانمود می‌کنم همه چیز مرتب است. کلاه را روی سرم می‌گذارم و با فرو رفتن سرنگ در شقیقه‌ام ناله می‌کنم.
با جاری شدن دارو، برای لحظه‌ای زیر پوستم احساس انجماد می‌کنم. تصاویری که از دخترک حامله و غمگین در سرم دارم، کم‌کم محو و مثل ابرهایی که با وزیدن باد می‌گریزند پراکنده می‌شوند. جز چند خاطرهٔ محو و جزئی چیزی نمی‌ماند. بیشتر آن‌ها هم مربوط به آخرین روزهایش با بچه هستند. درست قبل از مرگ دردناکش… .
دستگاه بوق می‌زند و سلین با صدای یکنواخت و بی‌اوج و فرودش اعلام می‌کند: «یک ماموریت دیگه به پایان رسید، شهریار عزیز. به امید دیدار!»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
گاهی تلاش می‌کنم برگردم و خاطرات گذشته‌ام را مرور کنم؛ آن قدر نقطهٔ کور و مبهم دارد که مطمئنم بخش‌های زیادی از آن را همراه خاطرات سوژه‌هایم از دست داده‌ام. زیر لب زمزمه می‌کنم: «خفه شو دیگه! خاموش!»
نمی‌دانم دچار توهم شده‌ام یا ته‌صدایم واقعاً رنگ زنانه دارد. نیشخندی می‌زنم و پاکت سیگارم را از گوشهٔ میز برمی‌دارم. با فندک قدیمی‌ام، نخی آتش می‌زنم و بین لب‌هایم می‌گذارم. برای لحظه‌ای گذرا می‌خواهم تُفَش کنم، چون سیگار برای بچه ضرر دارد. اما بعد سرم را تکان می‌دهم و کام عمیقی می‌گیرم. برمی‌گردم و از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم. چراغ‌های شهر برایم از پایین چشمک می‌زنند.
با خودم فکر می‌کنم وقتی بمیرم، منظورم مرگی واقعی‌ است، همه چیز شبیه الان است؟ یا بعد از مرگ، سیاهی مطلق، بی‌حسی و خاموشی انتظارم را می‌کشد؟ برای ساعاتی بی‌زمان و بی‌وجود، در تاریکی و سرما بخوابی و روحت سرگردان و جسمت پوسیده باشد؟ اصلاً چطور می‌شد چیزی حس نکرد؟ تصور حس کردن بی‌حسی مطلق، هر بار مغزم را فلج می‌کند… .
یا آن طور که از کودکی در ذهنم فرو کرده بودند، قرار است بهشت و جهنم یا پاداش و عذابی در کار باشد؟ حتی این فرضیه هم به اندازه اولی ترسناک است. این که بخواهی در ابدی ترین نوع زمان، در یک حالت باقی بمانی. چه لذت باشد، چه زجر، هر عملی بی‌پایان و بی‌تغییر، برایم هراس انگیز به نظر می‌رسد… .
در هر حال، مرگ، این بی‌جواب‌ترین معمای هستی، بی‌نهایت کسل کننده و وحشت آور است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

(۲)​

«زندگی»​

در آینهٔ آسانسور به خودم نگاه می‌کنم؛ زیر چشم‌های سیاهم گود افتاده است. به موهای ژل زده‌ و ته‌ریش مرتبم دست می‌کشم و به خودم تلقین می‌کنم دوباره همان آدم سابقم. شهریار ایرانی، کارمند رتبه یک سازمان خداحافظی مجدد. اما هر چقدر هم تلاش کنم، خودم می‌دانم یک جای کار می‌لنگد. گره کراوات مشکی‌ام را شل می‌کنم و با باز شدن در آسانسور، نفس عمیقی می‌کشم. سرم را بالا نگه می‌دارم و با چند همکاری که رد می‌شوند سلام و احوال پرسی کوتاهی رد و بدل می‌کنم. به اتاق خانم مراغه‌ای که می‌رسم، منشی‌اش بلند می‌شود و می‌گوید: «سلام آقای ایرانی! رسیدن بخیر. شنیدم پروژهٔ جدیدتون هم موفق بوده!»
«سلام خانم. بله. متشکرم. خانم مراغه‌ای تشریف دارن؟»
«بله فقط اجازه بدین بهشون خبر بدم.»
یک دستم را در جیبم می‌کنم تا انگشت‌های لرزانم را نبیند و می‌پرسم «مگه منتظرم نبودن؟»
منشی، که در حال صحبت با تلفن است، سر تکان می‌دهد. وقتی تلفن را می‌گذارد، می‌گوید: «چرا، ولی براشون یه میتینگ آنلاین پیش اومد.»
«خب اگه وقت ندارن، بعداً میام.»
«نه هنوز هم می‌خوان ببیننتون. چند لحظه تشریف داشته باشین، جلسه شون تموم می‌شه.»
از میز منشی فاصله می‌گیرم. نگاهم به ویترین ربات‌های انسان‌نما می‌خورد و به سمتش می‌روم. همان ربات‌هایی که بعداً ظاهرشان بازسازی می‌شود و نقش کالبد سوژه را ایفا می‌کنند؛ میزبانی برای اتصال مغز ما که به خاطرات قربانی آمیخته شده است. بعد روی صندلی انتظار، کنار پنجره‌های دودی جا می‌گیرم. پاهایم روی زمین ضرب می‌گیرند و دستم، طبق عادت، با ریشم بازی می‌کند. دوباره دلم به هم می‌پیچد و حالت تهوع به سراغم می‌آید. لب‌هایم را روی هم فشار می‌دهم و کراواتم را شل‌تر از قبل می‌کنم. دل‌پیچه مثل موجودی زنده در جای‌جای دلم حرکت می‌کند و تکانم می‌دهد. نمی‌دانم واقعاً دل‌پیچهٔ خودم است یا اوهامی از جنین به دنیا نیامدهٔ شماره ۱۹۹. قبل از این که شک به جانم بیفتد و خاطرات پراکندهٔ مشتری سابقم را بیدار کند، با صدای منشی از جا بلند می‌شوم و به سمت دفتر مراغه‌ای می‌روم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
قبل از در زدن، چشم‌هایم را می‌مالم و نفسم را بیرون می‌دهم. حاضر بودم قسم بخورم این زن نوع پیشرفته‌ای از ذهن‌خوانی از طریق چشم‌ها را بلد است. حتی یک بار به همکارم هم گفتم، اما او هم مثل بقیه حرفم را باور نکرد. صدای مراغه‌ای دعوتم می‌کند: «بفرمایید.»
کنار گلدان‌هایش ایستاده است و با دستمال نم‌داری برگ‌هایشان را تمیز می‌کند. مثل همیشه کت و دامنی یک‌دست طوسی پوشیده و موهای خاکستری‌اش را پشت سرش جمع کرده است. از بالای عینکش نگاهم می‌کند و می‌گوید «سلام پسرم. بیا بشین، الان کارم تموم می‌شه.»
«راحت باشید.»
اتاق برای مدیر عامل شرکتی به این عظمت کاملاً مناسب است. در حقیقت قرار بود سالن کنفرانس باشد، اما مراغه‌ای آن را تغییر کاربری داده و با یک میز طوسی کوچک و یک دست مبلمان اداری به همان رنگ و البته گلدان‌های بزرگش پر کرده بود. دیوارها هم هیچ تزئین و دکوری نداشتند، جز ساعت بالای میز، که به نماد شرکت مزین بود. ماری که دم خود را می‌بلعید.
مراغه‌ای رد نگاهم را دنبال می‌کند و می‌گوید «تازه از پاکسازی برگشتی، نه؟»
به سمتش برمی‌گردم و سرم را بالا و پایین می‌کنم. دست‌هایش را با محلول ضدعفونی تمیز می‌کند و پشت میزش می‌نشیند. شنیده بودم دست‌هایش را به خاطر وسواس آن قدر شسته است که حالا دیگر پوستش به آب حساس شده و باید از ضدعفونی کننده‌های دارویی استفاده کند.
«هر وقت از پاکسازی می‌آیی، همین جوری زل می‌زنی به اون ساعت! اسمش اوروبورسه؛ نماد زندگی، مرگ و دوباره زندگی. بعضی‌ها بهش می‌گن جاودانگی، بعضی‌ها هم صداش می‌کنند تناسخ. ولی اگه از من بپرسی می‌گم هیچ چی تو طبیعت نیست که بتونه مرگ رو دور بزنه، حتی شرکت ما! در نهایت، مرگ بر زندگی پیروز می‌شه. مقصد همه‌مون، هر چقدر که عمر کنیم، مرگه.»
وقتی سکوتم را می‌بیند، ظرفی شیشه‌ای را به سمتم هل می‌دهد و می‌پرسد: «تو که این قدر به مرگ نزدیکی، اینطور فکر نمی‌کنی؟»
خودم را روی مبل می‌کشم و آب‌نبات نارنجی رنگی از داخل ظرف برمی‌دارم. طعم پرتقالی‌اش را با مک زدن، مزه‌مزه می‌کنم و حرفش را با خودم تکرار می‌کنم: «من به مرگ نزدیکم…؟»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
پرونده‌ای را جلویش باز می‌کند و می‌‌گوید: «بگذریم… بهتره به کارهای خودمون برسیم. نامه‌تو دیدم و ردش کردم. حتی با پیوست اخطاریهٔ روان‌پزشک و لیست داروهای اعصابت، استعفات برام قابل درک نیست شهریار!»
دوباره کفشم به ضرب می‌افتد و دستم به سمت ریشم می‌رود. در میانهٔ راه دستم را مشت می‌کنم و روی پایم می‌گذارم تا تکان نخورد. لب‌هایم را با زبان تر می‌کنم و می‌گویم: «دلیل مخالفت‌تون چیه؟! کلی جوون برای جایگاه شغلی من دارن سر و دست می‌شکونن. مطمئنم جام خالی نمی‌مونه. ده سال هم که از شروع کارم گذشته، پس برای درخواست استعفام هیچ مشکلی نیست!»
مراغه‌ای پرونده را می‌بندد و می‌گوید: «آره مشکلی نیست. می‌تونی درخواست بدی. ولی منم آزادم که ردش کنم!»
با کلافگی به موهایم دست می‌کشم. مقاومتم درهم می‌شکند و دستم بالاخره به جان ریشم می‌افتد.
«من… ببینید… من دیگه نمی‌تونم!»
مراغه‌ای روی میز خم می‌شود و با نگاه تندی می‌گوید:« خودتو جمع و جور کن شهریار! یه نگاهی به خودت بنداز! تو واقعاً همون کارمند رده یک شرکت منی!؟»
صدایش رفته‌رفته بالا می‌رود:« تو الگوی بقیه‌ای! تو رو با انگشت نشون می‌دن و می‌گن این مرد با مرگ در افتاده! می‌دونی تا حالا چند تا خونواده به خاطرت تونستن از مرگ عزیزشون راحت‌تر بگذرن و به زندگی عادی برگردن؟ اگه نبودی که آخرین خاطره‌شون می‌شد اون جنازه‌های متلاشی یا گم و گور شده! تو به کسایی که مرده‌ان یه اعتبار تازه بخشیدی پسرم! اصلاً می‌فهمی که ما هدفمون از تاسیس این شرکت چیه یا همهٔ آرمان‌هات فراموش شده‌ان؟!»
دیگر حریف نفس تنگی‌هایم نمی‌شوم؛ کراواتم را در می‌آورم و گوشهٔ مبل می‌اندازم. از جا بلند می‌شوم و در حالی که به موهایم چنگ می‌زنم، می‌گویم‌: «نه خانم! شعارهای این شرکتو خوب یادمه! ولی…»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
«نمی‌خوام ازت "ولی" بشنوم شهریار! می‌دونم پروژهٔ قبلی برات سخت بود. کرانه حامله بود، به طرز وحشتناکی خودش و بچه‌شو کشته بود. خانواده‌اش نمی‌خواستن مردم چیزی از این رسوایی بفهمن. حتی خودشون هم نمی‌تونستن چنین حادثه‌ای رو هضم کنن. ولی حالا با سکتهٔ قلبی توی خواب فوت شده. خانواده‌ش هم بعد از امضای قرارداد با ما حافظه‌شون بازیابی شد و همین فکرو دارن. خودت دیدی که اوضاعشون چقدر بهتر شده، مگه نه؟»
نیشخندی می‌زنم و جواب می‌دهم: «آره حال اونا بهتر شده ولی من چی؟! چرا نمی‌فهمین خانم؟ روند پاکسازی مشکل داره!»
روبه‌رویش روی میز خم می‌شوم و ملتمسانه نگاهش می‌کنم. التماس برای این که از چشم‌هایم، ذهنم را بخواند و صدای نعره‌های دردناکشان را در سرم بشنود.
«اونا نمردن. زنده هم نشدن. هیچ اوروبروسی در کار نیست.»
با انگشت به شقیقه‌ام می‌زنم. « اینجا گیر کردن، تو سر من، بین مرگ و زندگی! هر پروژه‌ای که برمی‌دارم یه روح سرگردون دیگه به قبرستون خاطراتم اضافه می‌شه. نه صداهاشون خفه می‌شه، نه خاطراتشون از بین می‌ره.»
مراغه‌ای به صندلی‌اش تکیه می‌دهد و با خونسردی می‌گوید: «می‌گم دفعهٔ بعد پاکسازی رو با دوز بالاتر انجام بدن!»
«این‌جوری حافظهٔ خودم هم پاک می‌شه خانم! فقط… اگه فقط با استعفام… موافقت ک…»
«خیلی خوب، موافقت می‌کنم.»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
عقب
بالا پایین