داستان کوتاه قرار است بمیرم | منصوره صادقی

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Mansi
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
لبخندی می‌زنم و با چشم‌های گرد شده می‌پرسم:« واقعاً؟!»
می‌خواهم نفس راحتی بکشم که جملهٔ بعدی مراغه‌ای نفسم را در سینه حبس می‌کند.
« به یه شرط. باید یه پروژهٔ دیگه به عنوان آخرین پروژه انجام بدی.»
چشم‌هایم را می‌بندم و سر جایم ولو می‌شوم. شماره ۲۰۰؟ یعنی فقط یک پروندهٔ دیگر با این زندگی نکبت بار فاصله دارم؟
« فقط این پروژه یه فرقی با بقیهٔ پروژه‌ها داره. اونم این که خودت تنهایی و بدون تیم پشتیبان باید کارتو انجام بدی. در ضمن، به جای ربات انسان‌نما، باید خودت اونجا حضور داشته باشی. من این بار فقط ذهنت رو نمی‌خوام آقای ایرانی، جسم و روحتو هم می‌خوام!»
دست به یقهٔ لباسم می‌برم و چند دکمه را باز می‌کنم. نگاهم را به اوروبروس می‌دوزم؛ به این فکر می‌کنم که مار در نهایت خودش را می‌بلعد یا متوجه می‌شود آنچه در دهان دارد دمش است؟ من چطور؟ تا کجا خودم را بلعیده بودم؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

(۳)​

مرگ​

وقتی کسی می‌میرد، بازمانده‌هایش درد و عذاب زیادی می‌کشند. مخصوصاً اگر نحوهٔ مردنش بد و سریع باشد. ما قدرت برگرداندن یک فرد مرده را به زندگی نداریم؛ اما برای کاهش آسیبی که بازماندگان می‌بینند، می‌توانیم حافظه‌شان را پاک کنیم و شکل از دست دادن عزیزانشان را در ظاهر کمی تغییر بدهیم. اگر مرگشان خیلی ناگهانی باشد، متخصصان ما به کمک ربات‌ها و سلین، در نقش فرد از دست رفته می‌روند و کم‌کم در آن نقش، خانواده را برای پذیرش این سوگ آماده می‌کنند. اگر گم شده باشند، برای در آوردن یک خانواده از چشم انتظاری، به آن‌ها پایانی زیبا و قطعی نشان می‌دهند. یا اگر شدت مرگ طوری باشد که جنازه خیلی از ریخت افتاده باشد، مرگشان را کمی آبرومندانه‌تر به تصویر می‌کشند.
دوباره حرف‌های مراغه‌ای را در ذهنم مرور می‌کنم و تقه‌ای به در می‌زنم. به دست‌های پرم نگاه می‌کنم؛ همان طور که سفارش کرده بود، رولت شکلاتی و دسته‌گل میخک خریده‌ام. هیچ توضیح دیگری نداد جز این که من قرار است نقش کسی را بازی کنم که میزبان خانه سال‌ها پیش از دست داده بود و نمی‌توانست این حقیقت را بپذیرد. پس شاید اگر جلوی خودش جان می‌دادم و می‌مردم، بالاخره باور می‌کرد سوژه برای همیشه از زندگی‌اش رفته است. تنها سوالی که در ذهنم دارم این است که چرا خودم اینجا هستم، به جای این که ذهنم را در رباتی جای‌گذاری کنند.
این پا و آن پا می‌کنم تا در باز شود. در صدایی می‌دهد و صورت گرد زنانه‌ای از لای آن به بیرون سرک می‌کشد. اولین چیزی که به چشمم می‌خورد برق حلقهٔ الماس در دست چپش است که لبهٔ دیوار را گرفته است. بدترین حالتش همین است! مراغه‌ای پیر سگ من را در نقش معشوقی خیالی برای زنی چنین زیبا و آشفته جا زده است. به هر حال، راه برگشتی نیست. این زن کوتاه قامت، با آن چشم‌های گشاد شده، حالا دیگر من را دیده است. به سختی لب‌هایم را کش می‌آورم و لبخندی تقدیمش می‌کنم.
« سلام عز… عزیزم!»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
به جای جواب، به سمتم می‌دود و در آغوشم فرو می‌رود. دست‌های پرم را بالا می‌گیرم و به سرش که محکم به سینه‌ام فشرده می‌شد، نگاه می‌کنم. چند وقت بود که عزیزش را از دست داده بود؟ گل و جعبه را به یک دست می‌دهم و دست دیگرم را محتاطانه روی موهایش می‌کشم. کنار گوشش زمزمه می‌کنم:
« من برگشتم عزیزم.»
توی مغزم سر خودم داد می‌زنم: چرا مثل احمقا هعی عزیزم عزیزم می‌کنی مرتیکه؟! یکم تو نقشت فرو برو احمق!
دختر دستم را می‌گیرد و داخل خانه هدایتم می‌کند؛ تا به خودم بیایم، چهار زانو روی زمین چمباتمه زده و دارد با رولت‌ها دلی از عزا در می‌آورد. دسته‌گل را هم طوری در آغوش می‌فشارد که مچاله شده است. خانه کوچک اما مرتب است؛ فضای هال، نورگیر و با مبل‌های راحتی به رنگ طوسی تزیین شده است. هوا ترکیبی از عطر بچگی‌هایم را دارد؛ رایحه‌ای از وانیل و اسطوخودوس.
نه تلویزیونی دارد و نه هیچ وسیله الکترونیکی دیگری. فقط یک تلفن قدیمی می‌بینم و گرامافونی گوشهٔ اتاق که مطمئن نیستم کار می‌کند یا نه. گرمای خانه وادارم می‌کند کتم را در بیاورم؛ مانده‌ام چه کارش کنم که دختر بلند می‌شود و آن را از دستم می‌گیرد. در عوض گل‌ها را تحویلم می‌دهد و آمرانه می‌گوید: «بذارشون تو آب، منم چایی دم می‌کنم.»
با من مثل مهمان‌ها برخورد نمی‌کند، رهایم کرده تا خودم خانه را کشف کنم. به سمت آشپزخانه کوچکش می‌روم. زن از داخل هال صدا می‌‌زند: « همون کابینت قبلیه.»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
دوباره درگیر نوعی دژاوو می‌شوم که باعث می‌شود به سمت چپ بچرخم و بالاترین کابینت را باز کنم. گلدانی بلوری را برمی‌دارم و پر از آب می‌کنم. تا من میخک‌ها را سر و سامان بدهم، همسر نمایشی‌ام چای دم کرده و با دیسی از شیرینی‌ها روی میز چیده است. وقتی با گلدان به سمتش می‌روم، فرصت می‌کنم چهره‌اش را بهتر ببینم. لب و دهانی ظریف دارد و چشم‌های سیاه درشت که دائماً متعجب به نظر می‌رسند. دماغش کوچک اما قوزدار است و موهای موج‌دار پریشانش را از دو طرف پشت گوش‌هایش ریخته. معصومیتی در نگاهش دارد که در هیچ کدام از سوژه‌هایم ندیده‌ام. حتی کرانه!
وقتی سر بلند می‌کند و نگاهم را می‌بیند، لبخندی می‌زند و می‌پرسد :« برات چایی بریزم؟»
منتظر جوابم نمی‌ماند و قوری را کج می‌کند. چای خوشرنگ در استکان کمر باریک جاری می‌شود. به جای نشستن روی مبل، مثل خودش روی زمین می‌نشینم و رولتی برمی‌دارم. طعم شیرینی و خانه می‌دهد. با خودم فکر می‌کنم اگر ازدواج کرده بودم، من هم مثل این سوژه، این قدر خوشبخت و آرام بودم؟ حتی سر و صداهای ذهنم هم خاموش شده بود. انگار که همهٔ ۱۹۹ نفر قبل را پشت حصار خانهٔ شمارهٔ ۲۰۰ جا گذاشته باشم.
زن کنارم می‌آید و سرش را روی قفسهٔ سینه‌ام می‌گذارد. از جا می‌پرم؛ اجازه ندارم این قدر به خانواده سوژه‌ها نزدیک باشم. می‌خواهم بی‌آن که ناراحتش کنم، دست‌هایش را از دور کمرم باز کنم، اما نگاه مظلومش متوقفم می‌کند. آب دهانم را می‌بلعم و زمزمه می‌کنم: «اینجا اذیت می‌شی. بهتره بری تو تختت بخوابی.»
«نه. همینجا! مثل قبلاً پیش تو راحت خوابم می‌بره.»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
سر تکان می‌دهم و تمام تلاشم را می‌کنم که عطر موهایش را به ریه‌ام نکشم. درست مثل خودِ خانه بوی آرامش بخشی دارد. رهایش می‌کنم تا آخرین ساعت‌هایش را با سوژه، آن طور که دوست دارد بگذراند. نفس‌هایش که سنگین می‌شود، روی دست‌هایم بلندش می‌کنم و به سمت اتاق خواب‌شان می‌روم. وقتی روی تخت می‌خوابانمش، نگاهم به میز عسلی کنار تخت می‌خورد. روی میز چهار – پنج قاب کوچک چیده شده که در همه‌شان ردی از حضور دختر معلوم است. یکی از عکس‌های دونفره را برمی‌دارم و با تعجب نگاهش می‌کنم. در دامنهٔ دشتی سرسبز و گسترده، دختر در آغوش مردی بود که بی‌نهایت به من شباهت داشت. تنها فرق مرد با من جوان بودنش است، با موهایی بلند تا روی شانه و بدون ریش. ناخودآگاه عکس را از قاب در می‌آورم تا از نزدیک نگاهی به آن بیندازم که چشمم به نوشتهٔ پشت عکس می‌خورد. دست خطی ظریف، نوشته است:
انیس و افشین تابستان ۱۴۷۳ – دشت مصنوعی چالدران.
لب‌های هردوشان می‌خندید، همین‌طور چشم‌های‌شان. پس مراغه‌ای من را به خاطر شباهتم با سوژه حضوراً اینجا فرستاده بود. همهٔ عکس‌ها دو نفره‌اند و پشتش در مورد تاریخ و جایی که انیس و افشین رفته بودند توضیح داده شده؛ جز تک عکسی از انیس که برعکس بقیهٔ عکس‌ها، جدی و بدون لبخند است. سرد و بی‌حوصله به دوربین زل زده و گویی منتظر است هر چه زودتر عکس را بگیرند تا فرار کند. عکس را که از قاب در می‌آورم، متوجه می‌شوم از وسط پاره شده. پشتش را می‌خوانم:
« انیس و مامان سارا»
همین. بی‌تاریخ و بدون شرح.
عکس‌ها را دوباره روی میز برمی‌گردانم و برای بلند شدن نیم‌خیز می‌شوم که می‌فهمم دستم را گرفته است. با چشم‌های بسته، زمزمه می‌کند:
« وقتی تو رو با خودش برد، همه عکس‌هاش رو چیدم. می‌خواستم از زندگیم بندازمش بیرون. همه چیش رو. حتی تصویرش رو.»
منطقم می‌گوید بلند شوم و با هذیان‌هایش تنهایش بگذارم. اما کنجکاوی‌ام باعث می‌شود بمانم و قصهٔ کسی را بشنوم که این قدر به من شباهت ظاهری دارد. سرم را پایین می‌برم و زیر گوشش می‌گویم: «مادرت منو کجا برد؟! چرا باهاش رفتم؟»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
به جای جواب، زمزمه می‌کند:
«افشین…»
با این که هیچ خاطره‌ای از این سوژهٔ آخرم ندارم، به جایش جواب می‌دهم:
«جانِ افشین؟»
دختر چشم‌هایش را باز می‌کند و نگاه خمارش را به چشم‌هایم می‌دوزد. دست‌هایش را دور گردنم حلقه می‌کند و من را کنار خودش روی تخت می‌کشاند. لعنت به اول و آخر مراغه‌ای که گفته بود همه جوره با مشتری این پرونده راه بیایم. منقبض و معذب، با فاصله، کنارش دراز می‌کشم و تشویقش می‌کنم ادامه بدهد:
«نگفتی… چرا مامانت منو با خودش برد؟»
سرش را زیر گردنم می‌برد و جواب می‌دهد:
«می‌گفت یه نمایش بزرگه. خیلی خیلی بزرگ. تو هم که رشته‌ت تئاتر بود…»
نمی فهمم. این مرد نه تنها شبیه‌ام بود، بلکه رشته تحصیلی‌مان هم یکی از آب درآمد. نکند با یک برادر دوقلو یا همزاد طرفم؟
دستم ناخودآگاه به سمت موهایش می‌رود. محتاطانه نوک انگشت‌هایم را در خرمن موهایش فرو می‌کنم و وقتی لبخندش را می‌بینم، به نوازشش ادامه می‌دهم. ذق‌ذق خوشایندی زیر پوستم می‌دود؛ با خودم تکرار می‌کنم:
پروندهٔ آخره، قصد بدی که نداری، فقط می‌خوای دختر بیچاره از سوژه خاطرات خوبی داشته باشه.
گر چه خودم هم می‌دانم می‌خواهم عذاب وجدانی را که در سرم هیاهو راه انداخته، خفه کنم.
نمی‌دانم این میل سرکش از کجا می‌آید؛ این بار بی‌هیچ خاطره‌ای خودم را جای سوژه گذاشته‌ام. این دختر زن من است، کسی که در تمام عکس‌ها عاشقانه با او خندیده‌ام. من آمده بودم اینجا که افشین باشم، نه شهریار. می‌خواستم روز آخری که با افشین می‌گذراند به بهترین نحو ممکن بگذرد. پس بالاخره آخرین ضجه‌های وجدانم را خاموش می‌کنم و انیس را در آغوش می‌کشم.
«دوست داری فردا بریم یه جایی برای تفریح؟ جایی که باهاش کلی خاطره داریم؟»
سرش را بلند می‌کند و با چشم‌هایی که برق می‌زدند می‌گوید: «منظورت دشت چالدرانه؟»
لبخند می‌زنم و می‌گویم: «آره… همون جا که دفعه قبل با هم عکس گرفتیم!»
سرش را بالا و پایین می‌کند و می‌گوید: «اوهوم. منم لوبیا پلو درست می‌کنم که دوست داری!»
واقعاً هم لوبیا پلو دوست داشتم.
«پس خوب استراحت کن که فردا کلی انرژی داشته باشی.»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وقتی سرش را روی بازویم می‌گذارد و بالاخره خوابش عمیق می‌شود، به سقف زل می‌زنم و به چند سال گذشته فکر می‌کنم. یادم می‌آید که ده سال پیش به لطف یکی از استادهایم، شانس اجرای اولین تئاترم را با نام «آخرین پیغام» پیدا کردم. داستان در مورد فرشتهٔ مرگی بود که موظف بود آخرین پیغام انسان‌ها را بنویسد و در دل چاهی نگهداری کند. اما روزی تصمیم می‌گیرد وظیفه‌اش را رها و شروع به سفر کند تا با انسان‌ها بیشتر آشنا شود.
تئاترمان جز چند همکلاسی و نفراتی اهل هنر، هیچ بیننده‌ای نداشت اما در میان همان معدود افراد، کسی بود که زندگیم را برای همیشه تغییر داد. مراغه‌ای پشت صحنه سراغم آمد و از این که هم نویسنده، هم کارگردان و هم بازیگر چنین تئاتر پرمحتوایی بودم تمجید کرد. خندیده بودم، چون خیال کردم دستم می‌اندازد. اما او با همان جدیتی که بعدها زیاد شاهدش بودم، عینکش را جا‌به‌جا کرده بود و گفته بود درک زیبایی از مرگ دارم و دلش می‌خواهد در سازمانش کار کنم. حقوقی که وعده داد با اجرای ده‌ها تئاتر این چنینی برابری می‌کرد.
برای یک دانشجوی آس‌وپاس که محتاج نان شبش مانده بود، هیچ چیز بهتر از چنین پیشنهادی نبود. بازیگری عشق و انگیزهٔ زندگیم بود. حتی اگر بازی در نقش مرده‌ها بود. پس پیشنهادش را روی هوا زدم، همه چیز را رها کردم و کم‌کم آن قدر در نقشم فرو رفتم که فراموش کردم که بودم و چرا به سازمان آمدم. بعد از ده به اینجا سال رسیده بودم، به جایی که در ایفای نقش هر ۲۰۰ سوژه‌ام گم شده بودم. به خصوص حالا… در نقش افشین!
به خودم وعده می‌دهم فردا همه چیز تمام می‌شود و یک زندگی تازه را آغاز می‌کنم. بعد همسرم را تنگ در آغوش می‌گیرم و در میان عطر وانیلی موهایش آن قدر نفس‌های عمیق می‌کشم تا خوابم ببرد. چه می‌شد اگر این زندگی تازه را همینجا کنار انیس شروع می‌کردم؟
 
***​

انیس طبق قول دیروزش برای تفریحمان در دشت سنگ تمام گذاشته است. این را از سبدهای پری که دستم می‌دهد تا در ماشین جا بدهم متوجه می‌شوم. ماشین بوی غذا و کیک خانگی و عطر موهای انیس را گرفته است. با این که خیلی وقت است پشت رل ننشسته‌ام، به محض افتادن در جاده، احساس آشنای رانندگی در روزهای بارانی با آهنگ‌های قدیمی سراغم می‌آید. انیس میوه تکه می‌کند و در دهانم می‌گذارد. من هم هر از گاهی خم می‌شوم و صورت و موهایش را می‌بوسم.
«افشین؟»
«جانم، عزیزم؟»
«حالا که برگشتی، می‌خوای این خونه رو بفروشیم بریم شمال، همون کلبه که چند سال پیش خوشمون اومد رو بخریم؟»
ذهنم شروع به رویابافی می‌کند و کلبه‌ای چوبی را می‌بیند که متعلق به خودم و انیس است. پنجره‌هایش آبی آسمانی است و رو به دریا باز می‌شود. با حیاطی پر از گل‌های میخک که عطرشان تمام خانه را پر می‌کند.
« آره خانوم گلم. بریم همون کلبه رو که از پنجره‌هاش می‌شد ساحل رو دید بخریم.»
می‌خندد و می‌گوید: «چه خوب یادت مونده!»
لبخند می‌زنم و نگاهم را دوباره به جاده می‌دوزم. انیس هم به درخت‌هایی که با سرعت از پنجره‌مان می‌گذرند خیره می‌شود و می‌گوید: «کاش می‌تونستی بفهمی این ده سال چقدر سخت گذشت…»
احساس می‌کنم لبخند روی صورتم ماسیده و به جایش بغضی در گلویم نشسته است.
«ده سال!؟»
« هوم. تو همه‌ش دنبال تجربهٔ جدید بودی. می‌گفتی پیشنهاد مادر خیلی خوبه، از همه لحاظ، هم دستمزد خوبی داره هم برات یه پروژه خوب بازیگریه.»
انگشت‌هایم دور فرمان سفت می‌شود و قلبم شروع به ناآرامی می‌کند.
«نگفتی انیس، پیشنهاد مادرت چی بود؟ منو با خودش کجا برد؟»
به جای جواب، با دست به انتهای جاده که به راهی خاکی مشرف به دشت می‌رسد، اشاره می‌کند و می‌گوید:‌ «رسیدیم افشین، بالاخره بعد از ده سال دوباره برگشتیم چالدران!»
به دشت گسترده و سبز خاطراتمان نگاه می‌کنم و ناخودآگاه زمزمه می‌کنم: «هنوزم قشنگه…»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
زیر تک‌درخت طبیعی دشت، بساط ناهار را پهن می‌کنیم. انیس قبل از هر چیز، بشقاب من را پر می‌کند. اولین قاشق را با ولع و اشتیاق به دهان می‌برم و متعجب از طعم فوق‌العاده‌اش، هومی می‌گویم و بعد مثل قحطی‌زده‌ها بیشتر بشقاب را خالی می‌کنم. انیس می‌خندد و موهایم را به هم می‌ریزد. بعد هم برای خودش غذا می‌کشد و می‌پرسد: «اصلاً چرا رفتی افشین…؟»
سرم را بالا می‌آورم و به چشم‌هایش می‌دوزم؛ برق نگاهش جایش را به سرمایی کشنده داده. افشین با چه دلی چنین زنی را ترک کرده بود؟ اصلاً چه چیزی ارزشش را داشت که همچین زندگی زیبایی را رها کند و برود؟ دستش را می‌گیرم و هم از طرف خودم و هم افشین جواب می‌دهم: «متاسفم…»
لبخند کجی می‌زند و می‌گوید: «متاسفی؟ فقط همین؟»
دستش را از دستم بیرون می‌کشد و با صدایی بغض‌آلود ادامه می‌دهد: «اولاش نمی‌تونستم باور کنم همچین کاری کردی. نشسته بودم تو خونهٔ سرد و تاریکمون و زل زده بودم به در. همه به هم می‌گفتن رفته… تنهات گذاشته… تمومش کن! دست خودم نبود افشین، باورم نمی‌شد! شاید می‌تونستم نامردی مادرمو باور کنما، ولی بی‌معرفتی تو رو نه. جوری برام عزیز بودی و نفسم به نفست بند بود که حس می‌کردم یه عزیز از دست دادم. می‌دونستم رفتی و قراره یه جا دیگه بدون من به زندگیت ادامه بدی، اما بند بند تنم جوری درد می‌کرد که انگار مردی و خودم زیر خاک دفنت کردم.»
احساس می‌کنم گلویم می‌سوزد و دلم پیچ می‌خورد؛ دیگر خبری از توهم جنین کرانه یا ناله‌های دم مرگ دیگر سوژه‌هایم نیست. داشتم از درون می‌سوختم؛ فقط و فقط برای آخرین بازمانده‌ام، انیس!
چانه‌اش می‌لرزد و اشک‌هایش روی صورتش روان می‌شود.
«با خودم می‌گفتم میای… برمی‌گردی… می‌گفتم اگه من این قدر دوسش دارم و از دوریش دارم جون می‌دم. پس اونم نمی‌تونه بدون من به این آسونی دووم بیاره. ولی دووم آوردی!»
«انیس…»
«نه یه سال! نه دو سال! ده سال! ده سال بدون من افشین! الانم اگه مادرم ولت نمی‌کرد، بازم برنمی‌گشتی!»
نمی‌فهمم، می‌سوزم و نمی‌فهمم… همهٔ تکه‌های پازل دارد سر جای خودش می‌نشیند و تصویری واحد از زندگی‌ام می‌سازد. اما این تصویر من نبودم. شهریار نبود. افشین بود. موجودی منزجر کننده و نفرت انگیز!
«سه سال اول هنوز امیدوار بودم. زندگیتو دنبال می‌کردم. سرت گرم کارت بود و موفق بودی، همون زندگی بود که همیشه دوست داشتی. بازیگری! ولی چه بازی آخه؟! تو نقش مرده‌ها!»
نیشخندی می‌زند و می‌گوید: «هر روز مردن از زندگی کردن با من خیلی بهتر بود!؟»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
سرم را پایین می‌اندازم و می‌لرزم. چشم‌هایم از اشک تار می‌شود. دلم می‌خواهد بزنم زیر میز و هر قطعه پازل را به سمتی پرتاب کنم تا تصویر نهایی را نبینم. ولی دیگر راه فراری نیست. مراغه‌ای خودش من را به سمت نقش شهریار هل داده بود و خودش هم من را به دست انیس، از آن بیرون کشیده بود. حالا دوباره افشین هستم، همان که خریت کرده بود و به امید واهی یک زندگی موفق، به احساس و آرامشش پشت پا زده بود. همان که به قول انیس بی‌معرفتی کرده بود. باید با تمام گناهان افشین روبه‌رو بشوم و ابدا آماده نیستم.
«نمی‌خواستم…»
انیس دستش را بلند می‌کند و محکم زیر گوشم می‌کوبد. گوشم تیر می‌کشد اما نگران دست او می‌شوم. راضی نشده است. دو بار دیگر زیر گوشم می‌زند. دماغم خون می‌آید و لبم پاره شده است. حتماً دستش حسابی درد گرفته است. به سمتش خیز برمی‌دارم اما در میانهٔ راه کم می‌آورم و زمین می‌خورم. نگاهم به بشقاب نیم خوردهٔ خودم و بشقاب پر انیس می‌خورد.
او بلند می‌شود و دامنش را می‌تکاند؛ بالای سرم که می‌ایستد، تصویر وارونه‌اش لبخند عریضی نثارم می‌کند. رویم خم می‌شود و می‌گوید:« از سال پنجم به بعد دیگه منتظرت نبودم. فقط دلم می‌خواست اون تحقیر و ناامیدی که داشتم رو بهت بچشونم. دلم می‌خواست اون آدمی که راضی نبودم خار به پاش بره، تا لحظهٔ آخر زندگیش درد بکشه و با زجر بمیره! مگه نقش مرده‌ها رو دوست نداشتی!؟ بیا! اینم بازی مورد علاقه‌ت!»
دهانم را باز می‌کنم که بگویم به آرزویت رسیدی اما به جای کلمات، خون بیرون می‌پاشد. دستم را به سمتش می‌برم تا شاید برای لحظه‌ای از آتش درونم بکاهم. اما انیس خودش را عقب می‌کشد و زمزمه می‌کند: «حیفم کردی افشین…»
انیس می‌رود و من بالاخره آرام می‌گیرم. دردی که در بندبند تنم می‌پیچد و امعاء و احشایم را می‌سوزاند آن قدر زیاد است که صداهای سرم را خاموش کرده است. بی‌حرکت و بی‌توان، روی زمین افتاده‌ام و به این فکر می‌کنم که انیس هم بعد از رفتنم همچین دردی را تجربه کرده است. کاش می‌توانستم به خاطر بیاورم دفعه قبلی که آمدیم چالدران چطور گذشت. با تصور این که در آن لحظه‌ها خوشبخت بودم و زندگی زیبایی داشتم، لبخندی می‌زنم که خون را بیشتر از دهانم بیرون می‌ریزد.
خوابیده‌ام و به رفتن انیس چشم دوخته‌ام.
می‌دانم که برای آخرین بار، قرار است بمیرم… .


«پایان»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
عقب
بالا پایین