پاکت نامه [ پاکت‌نامه اختصاصی نمو ]

«تنها همدم من »
در این روز ها از زندگی خودم هم نمی دانم چه می خواهم. ساعت های عمرم بیهوده می گذرند بدون اینکه تا به حال حتی کوچکترین معنایی از این زندگی را درک کرده باشم.
باور نبودنت کار آسانی نیست اما چاره ای ندارم باید بپذیرم.
دلتنگ تر از آنی هستم که فکرش را می کنی.کاش می توانستم دلیل رفتن را، آن هم اینگونه رفتنت را بدانم. مگر من چه گناهی نا‌بخشودنی مرتکب شده بودم که این چنین رها شدم.
کاش دلیل این رفتار هارا می دانستم، دلیل آن حرف های آزار دهنده از جانب تو چه بود؟
جان من نمی توانم تو را ملامت کنم. امیدوارم در هرجا که هستی خرسند و خوشحال باشی.
فقط بدان این افکار نیمه جان،برایش سوال شد که چرا؟
 
آخرین ویرایش:
«روزهای تاریک»
گاهی اوقات وقتی لبخند کوچکی روی لبانم می‌نشیند. به ثانیه‌ای نکشیده، عذاب وجدان من بیدار ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌می‌شود. این خنده تلخ که لبانم را آلوده کرد خیانت است.بله درست شنیدید،خیانت به گذشته این همه اتفاقی ست که از بد روزگار در خیابان های شهر من رخ داده.
نمی‌دانم، عاقبت چه می‌شود.
اما همه ما در مرگ مصنوعی به سر می‌بریم. در شهر من هیچکس خوشحال نیست.همه جا تاریکی مطلق است و نور به قدر کفایت راه را روشن نمی‌سازد.
این روزها، افسوس که این روزها دیگر از شب های شهر هم سیاه تر شدند.
کاش می‌توانستیم،برای تسکین این درد کاری کنیم.
 
آخرین ویرایش:
«عاطفه»
همیشه در این باور بودم، کسی باید در زندگی هر فرد باشد که مانند دیگران نیست.
هنگامی که تو در بدترین شرایط ممکن زندگیم دست دوستی به سمت من دراز کردی. در خیال خود فکر می کردم من کسی را دارم، که از روی فرصت حرف هایم را می‌شنود و حال من برایش مهم است.
تو خوب می‌دانی مهم بودن برای کسی بهترین حس دنیاست.
چگونه می توانم ابراز دلتنگی نکنم؟
اگر دلتنگ باشم و بگویم بی‌تفاوت هستم و رفتنت مرا آزار نداد در این صورت یک دروغگو هستم.
من دلتنگت هستم.
تو پنگاه امن بودی، اشتباه نکن از روی تنهایی‌ام به تو پناه نیاورده بودم. بلکه در تصوری غلط،گمان می‌بردم تو‌ تمام حرف هایم را می‌فهمی.
 
آخرین ویرایش:
«از یاد رفته »
در این جهان پوچ، هیچگاه احساس خوشبختی نداشتم، بعضی از واژگان برای من بسیار غریبه هستند چراکه هیچ درکی از آنها نداشته ام.
من از این زندگی دو چیز را فهمیدم: انتظار کشیدن امری بسیار طاقت فرساست و دلتنگی حسی نا‌معلوم که اصلان وقت شناس خوبی نیست.
جهان من در بازی سرنوشت رنگ باخت، همه چیز در یک لحظه تغییر خواهد کرد و تمام
می‌دانید، تمام ماجرا همین است، واژه تغییر هیچ چیز در این جهان مطلق نخواد بود.
انسان‌ها به سرعت تغییر می‌کنند و دچار فراموشی می‌شوند.
چه بسا آنهایی که در نگاه ما جا می‌افتند، به اجبار بی‌تفاوت از کنار‌شان عبور می‌کنیم.
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: HIIIS
«شب»
حکایت شب‌ها چه عجیب است. تمامی، حرف‌ها انعکاس صدای ذهن می‌شود و ما زیر سایه بلند شب سر خم می کنیم. چه قدر دلتنگ و حقیر گشته‌ام تو‌هم مرا مأیوس می‌کنی؟
چرا همه چیز ویران گشته مگر خیالات من چه عیبی داشت که اینطور کوتاه و ناممکن تمام شد در ثانیه ‌‌‌‌ای ‌‌کوتاه.
عاقبت در شبی چشم می‌بندم و همه چیز تمام خواهد شد اما افکار تو‌ مرا ترک می‌کنند؟
خود نمی دانم چه حالی دارم چه آن را برای کسی شرح دهم اما این شب های لعنتی بدجور آتش می‌زنند.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: آوین
«دروغ»
تمام کسانی که خود را انسان های شریف و درستکار خطاب می‌کنند. دروغگو ترین هستند، هرگاه در زندگیم کسی به طرف آمد و گفت هرگز به تو دروغ نخواهم گفت همان کس بدترین دروغ ها را بر پیکر اعتماد ‌‌‌‌من نگاشت.
این درست است که با هرکس باید شبیه خودش رفتار کرد اما مگر این دروغ ها می گذارند حقیقت کسی را بفهمی تا مثل خودش با او رفتار کنی؟
نه، بدترین چیز همین است ما هیچگاه قرار نیست متوجه واقعیت ماجرا باشیم.
برای من فهمیدن آنچه رخ داده مطلع شدن از حقیقت ماجرا همیشه کابوسی عظیم بوده.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: آوین
«خودم»
دلم می‌خواهد بعد از مرگم کسی نامه مرا بخواند.
البته اگر کسی را داشته باشم. نامه‌ای خطاب به خودم نوشته‌ام بخشی از متن نامه اینگونه است:

به نام آفریدگار او
در زندگی اولین نفری بودی که حرف هایم را می شنیدی، بدون هیچگونه تمسخر و خنده‌ای تو مرا با ارزش خطاب کردی. برایم شعر خواندی،من از آن روز تا کنون هر روز کتاب شعرم را با خودم حمل می‌کنم تا اندکی از تو تقلید کنم.
تو فراموش نخواهی شد،جان من فقط گاهی کم رنگ تر از قبل میشوی.
بهترین دوست من بعد تمام مشکلاتی که متحمل شده بودم و بعد از چهار سال با دیدن تو و شیوه حرف زدنت تصمیم گرفتم از غار تنهایی بیرون بیایم روزهای شادی را با تو تجربه کردم، حرف های مهم و گاهی دلقک بازی های فان به‌خاطره همه چیز مچکرم اما اکنون از تصمیم خود پشیمانم.
پروانه و مادر عزیزم امیدوارم این حرف هایی که می‌زنند حقیقت باشد تا بتوانم روزی بازهم شما را ببینم.

تنها به این فکر می کنم اصلان کسی هست که این نامه را بخواند من که کسی را ندارم .
تمام زندگی من همین چهار نفر بودند که اکنون هیچ کدامشان حتی نام مرا به خاطره نمی‌آورند.
 
آخرین ویرایش:
«هم صحبتی که ندیدمش »
کاش می توانستم برای نجات تو از این جهنم کاری کنم. اما بسیار شرمنده و اندوهگینم چرا که کاری از من ساخته نیست.
دلم به حال هردوی ما می‌سوزد، کسی چه می‌داند در میان آن خنده‌ها و مسخره بازی ها چگونه لایه هایی از خودمان را چال می‌کنیم.
دلم برای خودت، سکوتت و قلب مهربانت می‌سوزد.
ببخش که کاری از دستم ساخته نیست.
ببخشید که دیگر حتی توان امید دادن دروغی را ندارم.
 
«او»
از امثال شماها همیشه متنفرم بودم نمی دانم این تنفر و کینه از کجاست. اما خوب می‌دانم، امثال شما معنای انسانیت را زیر سوال می برند.
چگونه به خودتان اجازه می‌دهید برای کسی که زنده است و حق زندگی دارد تصمیم بگیرید.
چگونه به خودتان اجازه می دهید هرچه بر زبانتان نشست را فریاد کنید.
بخدا که شما آدم نیستید. آدم که چه عرض کنم شما هیچ نیستید.
 
«عزیز ترینم»
دلم می‌خواهد، در کنار تو باشم حتی اگر تو در جهنم جا گرفته باشی.
مطمئن باش اگر روزی اطمینان حاصل کنم با مرگ می‌توانم روزی دوباره تو را ببینم و در آغوش بگیرم برای مردن،حتی لحظه‌ای درنگ نخواهم کرد.
دلتنگی این روزها دست از سرم بر نمی‌دارد. دیگر توان و طاقت قبل را ندارم.
هیچ می‌دانی چند سال است که دیگر به من سر نزدی؟
در تمام این جهان بی تو غریبه‌ام تنها همدم من تمام نامه‌هایت از اشک چشمانم خیس گشته.
دیگران می‌گوید این اشک‌ها نشانه ضعف است اما نه، دیگران اشتباه می‌کنند اینها از خاطرات است و مهربانی قلب تو که هیچگاه همتا نداشته و ندارد.
فقط بدان خسته تر از همیشه هستم، به قدری خسته، که گاهی حتی فراموش می‌کنم نژادی از انسان هستم.
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: HIIIS
عقب
بالا پایین