Mansi
مدیر تالار نقد + جادوگر سپید
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
منتقد
منتقد ادبی
داور آکادمی
نویسنده نوقلـم
کوله را روی شانهام انداختم و با چند نفس عمیق، با خودم زمزمه کردم: «بالاخره برگشتی خونه، ساحل. اومدی پیش مامان.»
دختر بچهای سبزه رو، به سمتم دوید و پرسید: «خاله! خاله! نقش حنا نمیخوای؟»
لابد من را با توریستها یا شهرستانیها اشتباه گرفته بود. سر تکان دادم و گفتم: «نه عزیزم مرسی.»
سالها بود که دستهایم رنگ حنا به خود ندیده بودند؛ برعکس بقیهی زنهای جنوبی، من هیچ وقت چندان مشتاق به حسِ خنکی و بوی تند حنا نبودم. به خروجی که رسیدم، پسر بچهای، شال زر دوزی شدهی حریری نشانم داد و گفت: «خانم از اینا نمیخوای؟ سوغات جنوبهها، نصف قیمته.»
این بار به جای جواب، هدفونم را روی گوشم گذاشتم و خودم را از میان مسافران شاد و خندان رد کردم تا به خروجی برسم. از اسکله بیرون زدم و گوشهای نشستم تا نفسی تازه کنم. دکتر بالاخره به من رسید و پرسید: «خب... حالا با چی بریم؟»
کسی از آن طرف خیابان صدا زد: «خانم بحرینی؟»
سر بلند کردم و به جوان سبزه رویی که نزدیکمان میشد، نگاه کردم. لبخندش آشنا بود و چشمهای آبی رنگش، حتی در تاریکی شب برق عجیبی داشت. در یک قدمیام متوقف شد و بی توجه به دکتر، به سمت من خم شد و گفت: «خوش اومدی، منتظرت بودیم.»
دختر بچهای سبزه رو، به سمتم دوید و پرسید: «خاله! خاله! نقش حنا نمیخوای؟»
لابد من را با توریستها یا شهرستانیها اشتباه گرفته بود. سر تکان دادم و گفتم: «نه عزیزم مرسی.»
سالها بود که دستهایم رنگ حنا به خود ندیده بودند؛ برعکس بقیهی زنهای جنوبی، من هیچ وقت چندان مشتاق به حسِ خنکی و بوی تند حنا نبودم. به خروجی که رسیدم، پسر بچهای، شال زر دوزی شدهی حریری نشانم داد و گفت: «خانم از اینا نمیخوای؟ سوغات جنوبهها، نصف قیمته.»
این بار به جای جواب، هدفونم را روی گوشم گذاشتم و خودم را از میان مسافران شاد و خندان رد کردم تا به خروجی برسم. از اسکله بیرون زدم و گوشهای نشستم تا نفسی تازه کنم. دکتر بالاخره به من رسید و پرسید: «خب... حالا با چی بریم؟»
کسی از آن طرف خیابان صدا زد: «خانم بحرینی؟»
سر بلند کردم و به جوان سبزه رویی که نزدیکمان میشد، نگاه کردم. لبخندش آشنا بود و چشمهای آبی رنگش، حتی در تاریکی شب برق عجیبی داشت. در یک قدمیام متوقف شد و بی توجه به دکتر، به سمت من خم شد و گفت: «خوش اومدی، منتظرت بودیم.»
آخرین ویرایش: