برترین اثر داستان کوتاه زووّات|منصوره صادقی

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Mansi
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
کوله را روی شانه‌ام انداختم و با چند نفس عمیق، با خودم زمزمه کردم: «بالاخره برگشتی خونه، ساحل. اومدی پیش مامان.»
دختر بچه‌ای سبزه رو، به سمتم دوید و پرسید: «خاله! خاله! نقش حنا نمی‌خوای؟»
لابد من را با توریست‌ها یا شهرستانی‌ها اشتباه گرفته بود. سر تکان دادم و گفتم: «نه عزیزم مرسی.»
سال‌ها بود که دست‌هایم رنگ حنا به خود ندیده بودند؛ برعکس بقیه‌ی زن‌های جنوبی، من هیچ وقت چندان مشتاق به حسِ خنکی و بوی تند حنا نبودم. به خروجی که رسیدم، پسر بچه‌ای، شال زر دوزی شده‌ی حریری نشانم داد و گفت: «خانم از اینا نمی‌خوای؟ سوغات جنوبه‌ها، نصف قیمته.»
این بار به جای جواب، هدفونم را روی گوشم گذاشتم و خودم را از میان مسافران شاد و خندان رد کردم تا به خروجی برسم. از اسکله بیرون زدم و گوشه‌ای نشستم تا نفسی تازه کنم. دکتر بالاخره به من رسید و پرسید: «خب... حالا با چی بریم؟»
کسی از آن طرف خیابان صدا زد: «خانم بحرینی؟»
سر بلند کردم و به جوان سبزه رویی که نزدیک‌مان می‌شد، نگاه کردم. لبخندش آشنا بود و چشم‌های آبی رنگش، حتی در تاریکی شب برق عجیبی داشت. در یک قدمی‌ام متوقف شد و بی توجه به دکتر، به سمت من خم شد و گفت: «خوش اومدی، منتظرت بودیم.»
 
آخرین ویرایش:
«حجاب دوم»​

مرد راننده به جاده‌ی تاریک و بی انتها زل زده بود. من هم همینطور. تنها چیزی که سکوت بین‌مان را می‌شکست صدای آهنگ بی‌کلامی بود. دکتر با عذر دریازدگی پشت کابین نشست تا هوایی بخورد. من هم صندلی کنار راننده نشستم؛ با این حال نگاه دکتر از پشت شیشه، هنوز رویم سنگینی می‌کرد. برای همین هم زل زده بودم به جاده تا نادیده‌اش بگیرم.
«پس اومدین مراسم زار رو ببینید...»
نگاهم را از جاده کندم و به مرد دوختم؛ چنان در ساز عود غرق شده بودم که متوجه معنای حرفش نشدم. خودش از سکوتم فهمید و تکرار کرد: «میگم برای مراسم زار اومدین دیگه؟»
«بله.»
«خیلی عجیبه، هر کسی دلشو نداره یهو راه بیافته از تهران، بکوبه بیاد برای همچین مراسمی. هم براشون بی معنیه هم این‌که... خب یعنی... براشون یه جورایی ترسناکه.»
«من گزارشگر یه مجله‌ی آمریکایی شدم. اونا هم ازم خواستن از این مراسم گزارش تهیه کنم و براشون ببرم. اگه نتونم به موقع به این مراسم برم یا گزارشی دستم نباشه، کل آینده و برنامه‌هام روی هوا میره.»
مرد نیشخندی زد و گفت: «از بچگی به این چیزا علاقه داشتی، نه؟ کتاب خوندن، داستان ساختن و ماجراجویی.»
شانه بالا انداحتم و گفتم: «آره خب. بالاخره هر کسی به یه چیزی علاقه داره. منم دوست دارم چیزایی که برای بقیه‌ی مردم عجیبه رو دنبال کنم.»
«مادرت هم همینطور بود.»
 
آخرین ویرایش:
می‌خواستم بپرسم چطور مادرم را می‌شناسد. اصلا اسم من را از کجا می‌دانست یا چرا از عادت‌های بچگی من خبر داشت که بلافاصله بحث را عوض کرد و ادامه داد: «پس قصد موندن نداری، فکر کردم برگشتی که بمونی.»
« برگشتم؟ شما از کجا می‌دونید من اهل اینجا بودم که حالا برگشتم؟»
«خب... آخه مشخصه که...»
به سمتش برگشتم و با صدایی که تلاش می‌کردم بالا نرود، گفتم: «از کجا مشخصه؟ شما چطور منو میشناسین؟ آدم بابامی، نه؟ اون فرستاده تو رو؟!»
نگاهم کرد و با همان لبخند خونسردش گفت: «نه به خدا!»
مشتم را به در کوبیدم و گفتم: «بزن کنار آقا، بزن کنار.»
ماشین را به سمت حاشیۀ جاده راند و نگه داشت؛ دستم را که به سمت دستگیره بردم، در را محکم گرفت و گفت: «خانم بحرینی یه لحظه گوش کن. ساحل! میگم گوش کن!»
نمی‌خواستم گوش کنم... می‌خواستم فرار کنم... حرف‌هایش رنگ صدای پدرم را داشت؛ همان کسی که عادت داشت سوال پیچم کند، به ماجراجویی و خیالبافی متهمم کند، بعدها هم به جنون!
«ساحل! من با پدرت هیچکاری ندارم.»
این بار با صدایی خشم‌آلود از گلویی که داشت از ناراحتی می‌خراشید و پاره می‌شد، جیغ زدم: «پس تو کی‌ای که منو میشناسی؟»
مرد هم صدایش را بلند کرد و نامش را فریاد زد: «من زوواتم! ادریس زووات!»
 
آخرین ویرایش:
دستگیره را رها کردم و با بهت به دهانش زل زدم. زووات؟ همانی که...
«منو یادته؟ اون روزی که رسیدم هرمز بچه بودی، داشتی لب صخره بازی می‌کردی و افتادی تو دریا. وقتی داشتی غرق می‌شدی، دیدمت و نجاتت دادم. یادت نیست؟ پرسیدم چی شد افتادی تو آب؟ گفتی بابا دریا اومد دعوتم کرد خونه‌ش، چرا نذاشتی برم؟»
آرام گرفتم و به چشم‌هایش زل زدم. در کورسوی مهتاب تازه بالا آمده، برق آبی رنگ و آشنایی را دیدم. تکه‌ای از گذشته، که تا الان سرکوبش کرده بودم، دوباره به کار افتاده بود. تازه همه چیز یادم آمد؛ سرم را بالا و پایین کردم و گفتم: «داشتم می‌رفتم پایین. پایین و پایین تر. تنها کسی که دیدم... شما بودین. یادمه، دستم رو گرفتین، گفتین الان وقتش نیست.»
نفسش را بیرون داد و لبخند زد. پیشانی‌ام را دوباره به شیشه چسباندم و خاطرات بیشتری را به ذهنم راه دادم. از آغوش مرد مسافر، به آغوش مادرم سپرده شده بودم. من را پتو پیچ، کنار آتش نشانده بود. چایِ کَرَک به خوردم داده بود و گفته بود: «بَپِ دیریا رحم ایکِه که برگشتی دُخت.»
غرق شدنم در آب، شروع همه چیز بود؛ به قول پدرم، شروع هذیان گفتن‌ها و مالیخولیایم، رفتنم به تهران و سال‌های جوانی‌ام که دور از خانه گذشت. اشک‌هایم را پاک کردم و نالیدم: «کاش نجاتم نمی‌دادی!»
 
آخرین ویرایش:

***​
به مراسم که رسیدیم، انگار تازه فهمیدم منظور زووات چه بود که هر کسی دل اینجا آمدن را ندارد. میان بیابانی خشک و بایر ایستاده بودیم. جمعیتی سفیدپوش در حدود سی نفر، حلقه زده بودند و گروهی از مردان که مثل ناخدا قنبر، دشداشه به تن داشتند، در میان‌شان دهل می‌زدند و می‌رقصیدند. با هر ضربه، شقیقه‌ام می‌کوبید و لرزی زیر پوستم می‌دوید. دل‌دل می‌کردم جلو بروم یا داخل ماشین بشینم و به شهر برگردم که دکتر کنارم آمد و زیر گوشم گفت: «هنوز دیر نشده ساحل. بیا برگردیم و این مسخره بازی رو تمومش کنیم. اینجا اگه اتفاقی بیافته...»
برگشتم و نگاهش کردم؛ عینکش در هوای شرجی بخار گرفته بود و قطره های عرق از پیشانی تا ریش پروفسوری‌اش راه باز کرده بودند. همیشه با من مهربان بود، اما در نظر من یادواره‌ای بود از روزهایی که دیوانه‌ام می‌خواندند. حتی هنوز بوی الکل و دارویی را که از تنش بلند می‌شد، حس می‌کردم. چشم غره‌ای نثارش کردم و گفتم:«بس کن آقای دکتر! من که بهت گفتم نمی‌خوام همراهم بیای. هلک و هلک از تهران پا شدی اومدی که چی؟ هی غرغر کنی؟ من بدون این گزارش از اینجا نمیرم، حالا هر اتفاقی بیافته. تو می‌خوای برگرد و برو، به قول خودت دیر نشده! نترس! منم چیزیم بشه، گردن تو رو نمی‌گیره.»
 
آخرین ویرایش:
دکتر آهی کشید و گفت: «یعنی هنوز نفهمیدی من اصلا به خاطر بیمارستان باهات نیومدم؟»
می‌فهمیدم، البته که می‌فهمیدم. حتی همان روزهایی که به تخت بسته بودم و بعد از شوک‌های الکتریکی و داروهای سنگین به خود می‌پیچیدم و در اغمای خودم دست و پا می‌زدم، دست نوازش‌گرش را روی موهایم حس می‌کردم و صدایش را می‌شنیدم که بالای سرم می‌گفت: «تموم شد ساحلِ زیبا، دیگه همه چی تموم شد. آروم باش. از چی می‌ترسی؟ چرا کابوس‌هات رو رها نمی‌کنی؟»
خودم هم نمی‌دانستم کابوس‌هایم چه داشت که اینقدر در برابر رها کردن‌شان مقاومت می‌کردم. شاید رنگِ حضورِ مادر، شاید بوی شورِ ماهی و نمک دریا یا شاید هم حضور آن غریبه! برگشتم و به زووات نگاه کردم که دور از این محفل ایستاده بود؛ لبخندی زد و برایم سر تکان داد. لبخندی ناخواسته بر لبم نشست. به سمت دکتر برگشتم که نگاهش، هنوز منتظر جوابم بود. صدایش یک زمانی، آرامم کرده بود، اما چطور می‌توانستم کنار کسی باشم که یادآور روزهای عجیب و تلخم بود؟ مشام من از تنش هنوز بوی داروی اعصاب و الکل، احساس می‌کرد و چشم‌هایش، همان چشم‌هایی بودند که التماسم را برای وصل نکردن شوک به بدنم، نادیده می‌گرفتند. دفتر و قلمم را در آوردم و با خنده گفتم: «پس برای چی اومدی؟ برای گلِ رویِ من؟»
به سمت جمعیت رفتم و کنار چند زن که دست می‌کوبیدند و کِل می‌کشیدند، نشستم. دکتر، خاطرات مادرم و کینه از پدرم را برای لحظاتی هم شده، فراموش کردم. محو مردی شدم که وسط حلقۀ جمعیت و ردیف دهل زنان، نشسته بود.
 
آخرین ویرایش:
* لینک نقد کاربران هم تو پست اوله، با نظرات‌تون خوشحالم می‌کنید.



پارچه‌ای سفید روی سرش انداخته بودند و برایش می‌خواندند:

یالاهل زار وفونی

سر مرد زیر پارچه، تکانی خورد و به چپ و راست چرخید. با هر ضرب دهل و کوبش دست مردم، حرکاتش تندتر شد و کم کم زیر پارچه به رقصی مرتعش بدل شد.

و اناما وفونی

دهل زنان نیز سر چرخاندند و شانه لرزاندند. مردها نعره کشید. بوی اسفند و گشته در هوا پخش شد و شعله‌های آتش زبانه کشید. به خودم که آمدم، پارچه‌ای سفید هم روی من انداخته بودند. انگار که از خودشان شده باشم، من هم همراه زنان کل کشیدم و سر چرخاندم. تو گویی کل جمعیت مثل روزی که خشکی‌ها بالا آمد متحد شده، با بادها معامله می‌کردند و مرکبشان شده بودند.

شیخ شنگر رضو
مراسم که به اوج رسید، بزی را وسط آوردند و سر بریدند. صدای ناله‌ی دم مرگش، بین کل و هلهله گم شد. خونش را در کاسه‌ای دست به دست کردند تا به دست من رسید. همین که کاسه را گرفتم، چشمم به زووات افتاد؛ گوشه‌ای دور از جمعیت، دست به سینه، به من خیره شده بود. نه می‌رقصید و نه با ضرب هماهنگ می‌شد. نگاهش منعم می‌کرد و به سمت خودش می‌خواند. درست مثل وقتی که در دریا افتاده بودم و بالای سرم دیدمش که می‌گفت «حالا نه! حالا وقتش نیست!»

و اناما رضونی
کاسه را زمین گذاشتم و پارچه را کنار انداختم. به سمت زووات رفتم. هر چه نزدیک‌تر می‌شدم، چین‌های پیشانی‌اش بیشتر از هم باز می‌شدند و بالاخره وقتی به یک قدمی‌اش رسیدم، لبخند زد. حالا در نور آتش بهتر می‌دیدمش؛ شبیه بیشتر پسران جنوبی بود. سبزه و مو فرفری، با شانه‌های پهن و قامت بلند، اما چیزی در نگاهش او را از همه‌ی مردم اینجا متفاوت کرده بود. آن هم دریایی که در چشم‌هایش جا داده بود.
به ماشین تکیه داد و گفت: «می‌دونی اولین بار چرا این مراسم برگزار شد؟»
«برای شکست دادن بابا دریا؟»
«پس داستانشو می‌دونی.»
 
آخرین ویرایش:
سر تکان دادم و داستان ناخدا قنبر را برایش بازگو کردم. داستانم که تمام شد، زووات سرش را با تاسف تکان داد و گفت: «چه اشتباهی! چه اشتباه فاجعه باری... بابا دریا بهشون قلمرویی بخشیده بود که همه چیز داشت. دریا مثل پدرشون بود؛ بهشون غذا می‌داد، از دل قلمروش براشون جواهر بالا می‌آورد، در برابر گردن کشی آسمون، قد علم می‌کرد و همیشه عاشق بچه‌هاش بود. ولی اونا چیکار کردن؟ پناه آوردن به این زمینای خشک و خشن. برده شدن، برده‌ی بادها. فقط برای این که پدرشون رو رها کنند. نگاه کن چطوری نعره می‌زنن و درد می‌کشن.»
نگاه می‌کنم؛ این بار نه با چشم‌های خودم، بلکه با نگاه آبی زووات. آنطور که او می‌دید. مردم دریا را دیدم که چگونه به خودشان می‌پیچیدند و زار می‌زدند.
درد...
درد...
درد بی پایان...​
به سمت زووات برگشتم و پرسیدم: «اون چی بود که ناخدا قنبر بهم نگفت؟ مردم یه چیز دیگه هم از بابا دریا دزدیدن مگه نه؟ چی بود که بابتش اینقدر عصبانی شد؟»
زووات به زمین زل زد و با صدایی که انگار از ته چاه می‌آمد، لب زد: «عروسش رو! بادها اومدن، عروسو دزدیدن و بردن. مثل این بود که قلب شاه رو از سینه‌ش در بیارن و ببرن تو خشکی. گرو می‌خواستن که مطمئن شن بابا دریا خشکی هاشونو دوباره زیر آب نمی‌کنه. عروسش رو بردن و تو این خاک گم‌وگورش کردن. فکر کردی چرا بابا دریا هی پا میشه میاد ساحل؟ می‌خواد بچه‌ها رو بدزده و ببره؟ معلومه که نه! دنبال عروسش می‌گرده. وقتی هم به دستش بیاره...»
 
آخرین ویرایش:
میان حرفش، پسر بچه‌ای را دیدم که به سمت‌مان می‌آمد. از چهره‌اش خواندم که اتفاق بدی افتاده است. از ماشین فاصله گرفتم و به سمتش پا تند کردم. قبل از اینکه دهان باز کند، خبرش را فهمیدم اما اجازه دادم حرف بزند.
«دکترتون...»
به سمت جمعیت که حالا پراکنده شده بود، دویدم و مردم را کنار زدم؛ زیر دست و پایشان افتادم تا همسفرم را پیدا کنم. گرچه می‌دانستم خیلی دیر شده است. دهل زنان، کنار کشیدند و راهم را باز کردند. بالاخره وسط حلقه دیدمش، افتاده بود روی زمین و تکان نمی‌خورد. کفی از دهانش بیرون زده و چشم‌های سفیدش رو به آسمان باز مانده بود. کنارش زانو زدم و هق هق کنان تکانش دادم، بی‌فایده و عبث...
کسی شانه‌ام را مالید و گفت: «غریبه بود، نباید میومد اینجا.»
بغضم ترکید و از ته دل، رو به آسمان، زار زدم؛ گفته بود به خاطر بیمارستان و مسئولیت‌هایش اینجا نیست. می‌دانستم چرا اینجا بود، دلیلش من بودم.
 
آخرین ویرایش:
«حجاب سوم»​

نشسته بودم روی ساحل سرخ و به دریا نگاه می‌کردم. کندوره و لِیسی[1] پوشیده بودم تا برای آخرین بار، آن‌طور که واقعا بودم، با اینجا خداحافظی کنم. دفترم را در آغوش فشردم و از خودم پرسیدم «ارزشش را داشت؟»
جسد دکتر در لنج ناخدا، منتظر برگشت‌مان به تهران بود و فرودگاه تهران، منتظر پرواز همیشگی من به سمت آمریکا. یاد دیدن چشم‌های بی‌روح دکتر و تن سردش من را دوباره به دل آن تیمارستان لعنتی می‌برد اما این بار در گوشه و کنار تاریکش، کورسویی از امید را هم به یاد می‌آوردم. کاش اینقدر مقاومت نمی‌کردم یا کاش دکتر آنقدر قدرت داشت که دستم را بگیرد و از اینجا دورم کند. قطره اشک سرکشی را که بی مهابا روی گونه‌ام ریخته بود، با نوک انگشت کنار زدم و نفس عمیقی کشیدم. حالا همه‌همه چیز در «گذشته» بود، گرچه زخمش تا منتهای «آینده» با من می‌آمد. حداقل داشتم از خاطرات تلخ جنوب، با دستِ پر، دل می‌کندم. اما هنوز تکه‌ای از خودم را اینجا حس می‌کردم. میان خنکای شرجی و بوی ماهی‌های مردۀ لب ساحل. منتظر بودم... منتظر کسی که قصۀ زندگی من را شروع کرد. بلند شدم و جلو رفتم؛ جایی ایستادم که امواج با ساحل تلاقی می‌کرد و پاهایم را در آب زدم. دست‌هایم را دور دهانم گذاشتم و از ته دل صدایش کردم: «بابا دریا! بــــابـــــا دریـــــا!»
نفس عمیقی کشیدم و چشم هایم را بستم. مثل کودکی‌هایم، حضورش را حس‌ می‌کردم. از دل دریا سر بلند می‌کرد و به سمت ساحل می‌آمد. سایه‌اش رویم افتاده بود. دست‌های بلندش به سمتم دراز شد و آرام روی شانه هایم نشست. چشم که باز کردم، آبیِ چشم های زووات به نگاهم زل زده بود. خندید و گفت: «سلام عروس!»



[1] پیراهن و روسری بومی زنان جنوب
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا پایین