اختصاصی شاهنامه

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع :)MAHAK
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
قسمت_یازدهم

در قسمت قبل خواندیم ضحاک پسر مرداس که بسیار بی عاطفه بود و جاه طلب در دام ابلیس گرفتار آمد.

و اما:
ابلیس گفت: "اول باید با من پیمان ببندی که مطیع باشی و چون پیمان بستی، آنگاه آنچه می دانم به تو خواهم آموخت."

جوان ساده دل فریب خورد و سر بر فرمانش نهاد و همان طور که از او خواسته بود، سوگند خورد که رازش را به هیچ کس نگوید و هر چه فرمان دهد بدون چون و چرا اجرا کند.

مدتی بعد ابلیس گفت: "چرا باید به جز تو کسی دیگر فرمانروا باشد؟ فرمانروایی تنها شایسته توست. باید پند مرا بشنوی. اکنون پدرت پیر و ناتوان است؛ در عوض تو جوانی و قدرتمند، پس مقام و جایگاه او زیبنده ی تو است، نظرت در این باره چیست؟"

ضحاک چون این گفتار از ابلیس شنید به فکر فرو رفت و از ریختن خون پدر دلش به درد آمد. پس به ابلیس گفت: "فکر دیگر کن که این سزاوار نیست."

ابلیس گفت: "اگر از این کار درگذری عهد خود را با من شکسته ای و گناه عهدشکنی تا ابد بر گردنت خواهد بود و همیشه به خواری و ذلت روزگار می گذرانی."

ابلیس با این حرف ها سرانجام ضحاک را به دام انداخت و او فرمان ابلیس را گردن نهاد.

ضحاک گفت: "چارۂ کار چیست؟ "

ابليس گفت: "من چاره ی کار را خواهم ساخت و تو را مانند خورشید سرافراز خواهم کرد. تو باید خاموش باشی و در این کار با کسی سخن نگویی و تمام کارها را به من بسپاری."

مرداس در کاخ، بوستانی زیبا و بسیار دلگشا داشت. او هر شب برمی خاست و برای عبادت و پرستش خدا غسل می کرد و به باغ می رفت. مرداس هیچ وقت با خود چراغی نمی برد.

شبی ابلیس سر راهش چاهی عمیق کند و رویش را با برگ و خاشاک پوشاند. وقتی مرداس پرهیزگار برای عبادت به باغ آمد، چاه را ندید و درون آن سرنگون شد و جهان را بدرود گفت.

ادامه دارد...📜
 
قسمت_دوازدهم
پیش تر خواندیم ابلیس ضحاک را فریفت و مرداس پدر ضحاک به وقت آمدن در باغ برای عبادت، در چاهی که ابلیس بر سر راهش کنده بود، افتاد و جان سپرد.

بقیه ی ماجرا را بخوانیم:
چنان بدکنش شوخ فرزند اوی
نجست از ره مهر پیوند اوى

به خون پدر گشته همداستان
ز دانا شنیدستم این داستان

که فرزند بد گر بود نره شیر
به خون پدر هم نباشد دلیر

به این ترتیب ضحاک بداندیش وارث تاج و تخت پدر شد. چون همه کارها بر وفق مراد ابلیس پیش رفت، بدو گفت: «چون از من اطاعت کردی، همه آرزوهایت در این جهان برآورده خواهد شد و اگر همچنان هم پیمان من باشی، سلطان جهان خواهی شد و همه چیز از آن تو خواهد بود.» سپس حیله ای دیگر اندیشید و خود را به شکل جوانی آراسته درآورد و نزد ضحاک رفت و دم از پارسایی زد.

ابلیس گفت: «اگر شایسته ی شاه باشم آشپزی پاکدست و نامور هستم.»

ضحاک از شنیدن این حرف خوشحال شد و او را گرامی داشت و کلید خورش خانه را بدو سپرد.

در آن زمان مردم از روییدنی ها طعام می ساختند و هیچ کس از گوشت حیوانات برای طبخ غذا استفاده نمی کرد. ابلیس از گوشت حیوانات برای شاه غذاهای رنگارنگ تهیه می دید، به این امید که خوی درندگی را در شاه پرورش دهد و او را در پیروی از خود جسورتر کند.

بوسه زدن ابلیس ضحاک را و بر آمدن مار بر دوش وی
ابتدا از زرده ی تخم مرغ برایش خورشی تهیه کرد. چند روز از همین غذا برایش فراهم می ساخت. چون ضحاک از این خورش خورد، بسیار بر او آفرین گفت. ابلیس نیز مدح شاه گفت و وعده داد فردا برایش خورشی خواهد ساخت که در عمرش نخورده باشد.

ابلیس تمام فکر خود را به کار برد تا چگونه فردا برای شاه سفره آرایی کند. چون خورشید از افق سر زد، خورش هایی از کبک و تیهو آماده کرد و نزد ضحاک برد. وقتی شاه به سفره دست برد و قدری طعام بخورد، مهر آشپز بر دلش نشست. روز بعد سفره را با مرغ و بره آراست و روز چهارم از گوشت گوساله سفره ای مهیا کرد.
 
قسمت_سیزدهم

تا آنجا خواندیم که ابلیس در مقام آشپز برای ضحاک غذاهای رنگارنگ و لذیذ از کبک و تیهو و گوشت گوساله تهیه می کرد. حال آنکه در آن ایام رسم بر گوشت خواری نبود.

اینک ادامه ی ماجرا:
بدو اندر آن زعفران و گلاب
همان سالخورده می و مشک ناب

چو ضحاک دست اندر آورد و خورد شگفت آمدش زان هشیوار مرد

ضحاک به ابلیس گفت: «اگر آرزویی داری از من بخواه تا برایت برآورده سازم.»
آشپز گفت: «ای پادشاه همیشه به شادی و خرمی فرمانروایی کنی. تمام وجودم سرشار از مهر شهریار است. حاجتی دارم اگر چه این مقام در خور من نیست؛ اما، از شاه می خواهم مرا رخصت دهد تا دو كتف او را ببوسم که اگر چنین شود، تمامی آرزوهای من برآورده شده است.»

وقتی ضحاک خواسته ی او را بشنید، نمی دانست که چه نیرنگی در کار است. از این رو بدو گفت: «من این حاجتت را برآورده می کنم؛ باشد که به واسطه ی این کار نام تو در جهان باقی بماند.»

ابلیس به محض بوسیدن کتف های ضحاک ناپدید شد، به طوری که همه در شگفت ماندند. ناگهان دو مار سیاه از کتف های ضحاک روئیدند. شاه غمگین شد و در فکر چاره بر آمد تا سرانجام هر دو مار را از کتف شاه بریدند. اما، دو مار سیاه بلافاصله مانند شاخه های درختی جوان از کتف های شاه روئیدند. شاه تمام پزشکان را جمع کرد و هر کدام در این باب چاره ای اندیشیدند ولی هیچ کدام سودمند نیفتاد.

باز هم ابلیس در لباس پزشکی حاذق بر وی نمایان شد. چون مارها را دید به شاه گفت: «برای این درد چاره ای وجود دارد و آن این است که برایشان غذایی از مغز جوانان تهیه کنی و به خوردشان دهی، باشد که به مرور زمان از این درمان بمیرند.» من جز این درمانی نمی دانم. هر شب باید از مغز دو تن از جوانان خورش سازی و به خورد آنها دهی.
 
قسمت_چهاردهم

در صفحه ی قبل خواندیم که دو مار بر دو کتف ضحاک پدید آمد و ابلیس این بار در لباس پزشک بر او ظاهر شد و چاره را در طعام دادن دو مار از مغز جوانان دانست. بدین گونه که هر شب دو جوان کشته و مغزشان خوراک مارها شود.

اینک بقیه ی داستان:
تباه شدن روزگار جمشید به دست ضحاک
از آن طرف در ایران خروشی پدید آمد و کشور در هرج و مرج افتاد. بخت جمشید از او روی برتافت و همه ی سران لشکری از گرد او پراکنده شدند.

از هرجایی شهریاری سپاهی آراسته و از جمشید برگشته و چون شنیده بودند در کشور تازیان پادشاهی مقتدر حکم می راند، به سوی ضحاک آمدند و او را شاه خواندند، ضحاک از ایرانیان و تازیان لشکری برگزید و به سوی
ایران تاخت.

سپاه ضحاک، جمشید را به ستوه آوردند و او به ناچار تخت و تاج خود را به خاک سپرد و ناپدید شد.

جمشید صد سال از دیده ها غایب بود و کسی از او نشان نداشت. در صدمین سال به ناگاه کنار دریای چین دیده شد. وقتی ضحاک او را به چنگ آورد دیگر به او مهلت نداد با اره اش به دو نیم کرد و جمشید را از صحنه ی گیتی نابود ساخت.
 
قسمت_پانزدهم

در قسمت قبل خواندیم ضحاک جمشید را شکست داد و او تاج و تخت به ضحاک سپرد و ناپدید شد. پس از صد سال غایب بودن، ضحاک او را یافت و کشت.

ضحاک
پادشاهی ضحاک از هزار سال، یک روز کم بود

به این ترتیب، ضحاک هزار سال پادشاه بی قید و شرط شد و روزگار بر وفق مرادش بود.

در روزگار او آیین فرزانگی از بین رفت و زمانه به کام دل اهریمنان گشت. هنر، خوار شد و فن جادوگری عزت یافت و زشتی و پلیدی جای پاکی و درستی را گرفت.

جمشید دو خواهر به نام های شهرناز و ارنواز داشت که هر دو را اسیر کردند و به حرمسرای ضحاک آوردند. ضحاک آنها را با بدخویی و پلشتی پرورش داد و فنون جادوگری به آنها آموخت.

جهان چون مومی در دست ضحاک بود، او کاری جز کشتن و غارت و سوزاندن نمی دانست. هر شب دو جوان را سر می بریدند و خوراک مارهای دوشش می کردند؛ اما این درد، درمان نمی شد. هر جوانی منتظر بود تا نوبت او برسد. وضع بر همین منوال بود تا این که دو نفر از پارسا مردان به نام های ارمایل و کرمایل چاره ای اندیشیدند.

ارمایل و کرمايل به عنوان آشپزانی چیره دست نزد ضحاک رفتند و توانستند امور خورش خانه را در دست بگیرند. آنها هر شب با دلی پردرد یکی از دو جوان را می کشتند و مغز سرش را با مغز گوسفندی می آمیختند و برای مارهای ضحاک خورش می ساختند.

این گونه هر روز یک جوان را از مرگ می رهاندند؛ پس به جوانانی که رهایی می یافتند، سفارش می کردند تا می توانند از قلمروی حکومت ضحاک دور شوند. هر ماه سی جوان آزاد می شدند. شمار آنها به دویست تن رسید و همه ی آنها به طور ناشناس زندگی می کردند. ارمایل و کرمایل هر روز غذاهایی از بز و میش تهیه می کردند و در بیابان به آنها می رساندند.

ضحاک چنان خو کرده بود که تا چیزی طلب می کرد باید بی درنگ برایش مهیا می شد.
 
  • قسمت_شانزدهم: خوابِ شوم و تولدِ امید​


    ضحاک، پادشاهی که جهان را به بند کشیده بود و سایه‌ی مارهای دوش‌اش خواب را از چشمانِ زمین ربوده بود، شبی به خوابی هولناک فرورفت. او در خواب دید که جوانی سرافراز، همانند سروی آزاد، با گرزِ گاو‌سر به سوی او می‌تازد، او را بر زمین می‌افکند و به کوه دماوند می‌بندد.
    ضحاک با هراسی مرگبار از خواب پرید. هیمنه‌ی قدرتِ او، که هزار سال بر ستون‌های ترس بنا شده بود، حالا در برابرِ یک رویا لرزیده بود. او بلافاصله تمام موبدان، ستاره‌شناسان و دانایانِ زمانه را فراخواند تا تعبیرِ این خواب را بگویند.
    موبدان از ترسِ جان، سکوت کرده بودند، تا اینکه سرانجام یکی از آن‌ها که از مرگ نهراسید، لب به سخن گشود و گفت:
    «پادشاها! فرزندی به نام فریدون از نژادِ جمشید زاده خواهد شد. اوست که تو را سرنگون می‌کند و تاج و تختت را به تاراج می‌برد.»
    ضحاک از شنیدنِ این نام، چنان برآشفت که از تخت فرو افتاد و جهان در چشمانش تیره و تار شد. او بی‌درنگ دستور داد تمامِ قایق‌سواران و سوارانِ تیزتک، وجب به وجبِ ایران‌زمین را بگردند و هر نشانه‌ای از فریدون بیابند و نابود کنند.
    اما تقدیر، در جایی دیگر رقم می‌خورد. فرودِ این تیرِ بلا، به دامنه‌ی کوه البرز رسید. در آنجا گاوِ گرانمایه‌ای به نام «پرمایه» وجود داشت که صاحبِ آن، پدرِ فریدون (آبتین) بود. ضحاک، آبتین را کشت، اما فریدون که کودکی خردسال بود، توسط مادرش به دامنه‌ی کوه سپرده شد.
    مادر، فریدون را به مردی پارسا و نگهبانِ آن گاوِ مقدس سپرد. فریدون با شیرِ «پرمایه» بزرگ شد و در کنارِ طبیعتِ کوهستان، بالید و تنومند گشت.
    پس از سه سال، ضحاک که همچنان در پیِ فریدون بود، آن گاوِ مقدس را یافت و آن را کشت. فریدون که حالا جوانی رشید شده بود، از دیدنِ مرگِ پرورگارش (گاوِ پرمایه) در آتشِ انتقام سوخت.
    فریدون نزد مادر رفت و پرسید: «من کیستم؟ پدرم که بود؟»
    مادر، که سال‌ها این راز را در سینه حبس کرده بود، حقیقت را بر او آشکار کرد: «ای پسر! تو از نژادِ پاکِ جمشیدی؛ ضحاکِ ستمگر، پدرت را کشت و تو را از شیرِ گاوِ پرمایه محروم کرد. اکنون وقت آن است که به پا خیزی.»
    فریدونِ جوان، در حالی که خون در رگ‌هایش به جوش آمده بود، دانست که مبارزه آغاز شده است. او می‌دانست که برای مقابله با قدرتِ اهریمنیِ ضحاک، نه تنها به زورِ بازو، که به عدل و داد نیاز دارد.
 
قسمت_هفدهم

تا آنجا خواندیم که ضحاک خوابی دید و پریشان از خواب پرید. موبدان چنین تعبیر کردند که فریدون نامی که هنوز زاده نشده است، به زندگی ضحاک‌ خاتمه خواهد داد.

و حال:
گفتار اندر زادن فریدون از مادر
ضحاک از بیم فریدون نه خواب داشت و نه خوراک. روز روشن در برابرش چون شب تار می نمود. زمان درازی از آن عهد گذشت و فریدون از مادر زاده شد.

فریدون همچون سرو سهی رشد می کرد و این بشارتی بود بر پایان حکومت هزار
ساله ی ضحاک.

از چهره ی فریدون فر شاهی هویدا بود، چرا که او از نژاد جمشید بود. مادر او را با علم و دانش پرورش می داد و جسمش به دست پهلوانان سپرده بود تا با خوی پهلوانی انس گیرد. تمامی موبدان و اخترشناسان طالع فریدون را نیکو دیدند، اما مادر را از جان پسر بیم می دادند.

پدر فریدون آبتین نامی بود از نژاد طهمورث. چون جهان بر آبتین تنگ شد از جان خود دست شست و با شورشی که علیه ضحاک برپا کرد خود را در کام شیر انداخت و سرانجام لشکر ضحاک او را دستگیر کرد و به دست ضحاک کشته شد.

نام مادر فریدون فرانک بود. فرانک چون چنین دید بر جان فرزند شیرخوارش بترسید و او را به مرغزاری برد. در آن مرغزار گاوبانی بود که در گله اش گاوی بسیار بزرگ و شیرده به نام برمایه داشت. گاوبان فریدون را از مادر گرفت و سه سال با شیر آن گاو فریدون را پرورش داد.

داستان دایگی گاو زبان به زبان گشت تا به ضحاک رسید. ضحاک خشمگین عزم کرد به آن مرغزار برود و کار فریدون را بسازد. فرانک چون از این امر آگاه شد، دوباره به مرغزار آمد و به گاوبان هشدار داد از لشكر ضحاک برحذر باشد، پس کودک را گرفت و به سوی البرزکوه روانه شد. در آنجا زاهدی بود که از دنیا بریده و در آن کوه به کار عبادت مشغول بود. فرزند بدو سپرد و به او گفت فریدون دارای فر شاهی است و بر تو است تا از او به خوبی مراقبت کنی.

فرانک بدو گفت کای پاک دین
منم سوگواری ز ایران زمین

بدان کاین گرانمایه فرزند من
همی بود خواهد سر انجمن

زاهد آن کودک را پذیرفت و به تربیت و پرورش او همت گماشت.

ضحاک مانند پیلی مس*ت به سوی مرغزار یورش برد و هرچه گاو بود کشت. بعد به یاد فریدون افتاد، اما هر چه کاوید او را نیافت.
 
قسمت_هجدهم

در قسمت قبل خواندیم ضحاک در جست و جوی فریدون به مرغزار یورش برد و هر چه گاو بود کشت ولی فریدون را نیافت.

اینک ادامه ی ماجرا:
پرسیدن فریدون، نژاد خود را از مادر

چون فریدون شانزده ساله شد، از البرز کوه به زیر آمد و نزد مادر رفت و گفت:
باید رازها را بر من بگشایی. بگو بدانم پدرم که بود؟ من از تیره و نژاد که هستم؟ نمی دانم به دوستانم چه بگویم. تو باید تمام ماجرا را برایم بگویی.

فرانک به ناچار گفت: ای فرزند من! حال که چنین می خواهی هر آنچه دانم برایت باز می گویم. در ایران زمین مردی بود آبتین نام از نژاد پادشاهان که بسیار خردمند و پهلوان و بی آزار بود. نژادش به طهمورث می رسید. او پدر تو و شوهر خوبی برای من بود. ستاره شناسان به ضحاک گفتند روزگارش به دست فریدون به پایان خواهد رسید و به این ترتیب ضحاک قصد جان تو کرد.

ابر کتف ضحاک جادو دو مار
برست و برآورد از ایران دمار

سر پدرت را بریدند و از مغزش برای مارهای ضحاک خورش ساختند. من که چنین دیدم تو را به بیشه ای بردم که کسی از آن خبر نداشت.

یکی گاو دیدم چو خرم بهار
سراپای نیرنگ و رنگ و نگار

نگهبان او پای کرده بكش
نشسته به پیش اندرون شاه فش

بدو دادمت روزگار دراز
به بر برهمی پروریدت به ناز

تو از پستان آن گاو شیر خوردی و مانند نهنگی دلاور شدی، اما عاقبت ضحاک از آن مرغزار و گاو آگاه شد و من تو را از آن بیشه بردم و به البرزکوه آوردم. ضحاک به مرغزار یورش آورد و دایه ی تو را کشت.

وز ایوان او تا به خورشید خاک
برآورد و کرد آن بلندی مغاک

فریدون از سخنان مادر برآشفت و خون در رگ هایش به جوش آمد. پس به مادر گفت: شیر باید آزمایش شود تا دلیری اش آشکار گردد. حال که ضحاک جادو پرست چنین کرده، چاره ای ندارم جز آنکه شمشیر به دست بگیرم و کاخ او را بر سرش ویران کنم.

فرانک گفت: ای فرزند این از درایت و دانش به دور است، چرا که تو را یارای نبرد با او نیست. سپاهی عظیم به فرمان اوست و اگر بخواهد از هر کشوری می تواند صدها هزار جنگجو گرد آورد. جوانی مکن که جز به باد دادن سرت نصیبی نخواهی برد.
 
قسمت_نوزدهم

تا آنجا خواندیم که فریدون از مادر خواست نام پدر و تیره و نژادش را باز گوید. چون راز بر فریدون مکشوف شد، برآشفت و قصد جان ضحاک کرد. مادر از بیم جان فرزند، او را از این کار برحذر داشت.

و اما ادامه ی داستان:
ترا ای پسر پند من یاد باد
به جز گفتِ مادر دگر باد باد

ضحاک همچنان روز و شب نام فریدون بر لب می راند و ترس از فریدون
لرزه بر اندام اژدهاپیکرش می افکند.

محضرخواستن ضحاک از مهتران و پاره کردن کاوه ی آهنگر آن محضر را

ضحاک برای آن که تاج و تخت خود را ثبات ببخشد، موبدان زبده ی تمامی کشورهای تحت فرمانش را گرد آورد. آنگاه این گونه سخن گفت: ای دانشمندان و اهل خرد، بر شما و دیگر بزرگان پوشیده نیست که در خفا دشمنی دارم که گرچه خردسال است اما عقل و هوش فراوانی دارد. همچنین پهلوانی از نژاد شاهان و بسیار دلیر است. گذشتگان بر من چنین پند دادند که دشمن را اگر چه خرد و خوار است، نباید دست کم گرفت. من نیز دشمن را خرد و حقیر نمی شمارم و از همین رو است که سپاهی بیشتر از این گرد خواهم آورد. ولی من از کژرفتاری روزگار بیمناکم. دیگر صبر و شکیبایی ام به انتها رسیده و طاقت از کف داده ام. چاره ی کار را در این می بینم که طوماری تهیه کنم و تمامی بزرگان بر آن شهادت دهند که شاه، مردی نیکوکار و نیک اندیش است و تا به حال سخنی به دروغ نگفته و جز راستگویی و راست کرداری از او دیده نشده.

حاضران از ترس ضحاک با شاه هم رأی شدند و به ناچار همگی بر آنچه شاه خواسته بود، شهادت دادند.

در همین هنگام فریاد دادخواهی تمام قصر ضحاک را به لرزه درآورد. چون او را به حضور شاه آوردند، شاه فرمان داد او را در جای بزرگان بنشانند. سپس با خشم به او گفت: نام و نشان تو چیست و از که ستم دیده ای؟

مرد فریاد کشید و با دست بر سر زد و گفت: من کاوه ام و برای دادخواهی از تو و رنج هایی که از جانب تو به من رسیده به اینجا آمده ام. ای شاه اگر شیوه ی تو عدل و داد است، خداوند بر قدر و منزلتت بیفزاید. از تو بر من ستم فراران آمده که همیشه چون نشتر بر قلبم می خلد. اگر بر من ستم روا نمی داری فرمان ده فرزندم را به من باز پس دهند.
 
عقب
بالا پایین