قسمت_یازدهم
در قسمت قبل خواندیم ضحاک پسر مرداس که بسیار بی عاطفه بود و جاه طلب در دام ابلیس گرفتار آمد.
و اما:
ابلیس گفت: "اول باید با من پیمان ببندی که مطیع باشی و چون پیمان بستی، آنگاه آنچه می دانم به تو خواهم آموخت."
جوان ساده دل فریب خورد و سر بر فرمانش نهاد و همان طور که از او خواسته بود، سوگند خورد که رازش را به هیچ کس نگوید و هر چه فرمان دهد بدون چون و چرا اجرا کند.
مدتی بعد ابلیس گفت: "چرا باید به جز تو کسی دیگر فرمانروا باشد؟ فرمانروایی تنها شایسته توست. باید پند مرا بشنوی. اکنون پدرت پیر و ناتوان است؛ در عوض تو جوانی و قدرتمند، پس مقام و جایگاه او زیبنده ی تو است، نظرت در این باره چیست؟"
ضحاک چون این گفتار از ابلیس شنید به فکر فرو رفت و از ریختن خون پدر دلش به درد آمد. پس به ابلیس گفت: "فکر دیگر کن که این سزاوار نیست."
ابلیس گفت: "اگر از این کار درگذری عهد خود را با من شکسته ای و گناه عهدشکنی تا ابد بر گردنت خواهد بود و همیشه به خواری و ذلت روزگار می گذرانی."
ابلیس با این حرف ها سرانجام ضحاک را به دام انداخت و او فرمان ابلیس را گردن نهاد.
ضحاک گفت: "چارۂ کار چیست؟ "
ابليس گفت: "من چاره ی کار را خواهم ساخت و تو را مانند خورشید سرافراز خواهم کرد. تو باید خاموش باشی و در این کار با کسی سخن نگویی و تمام کارها را به من بسپاری."
مرداس در کاخ، بوستانی زیبا و بسیار دلگشا داشت. او هر شب برمی خاست و برای عبادت و پرستش خدا غسل می کرد و به باغ می رفت. مرداس هیچ وقت با خود چراغی نمی برد.
شبی ابلیس سر راهش چاهی عمیق کند و رویش را با برگ و خاشاک پوشاند. وقتی مرداس پرهیزگار برای عبادت به باغ آمد، چاه را ندید و درون آن سرنگون شد و جهان را بدرود گفت.
ادامه دارد...📜
در قسمت قبل خواندیم ضحاک پسر مرداس که بسیار بی عاطفه بود و جاه طلب در دام ابلیس گرفتار آمد.
و اما:
ابلیس گفت: "اول باید با من پیمان ببندی که مطیع باشی و چون پیمان بستی، آنگاه آنچه می دانم به تو خواهم آموخت."
جوان ساده دل فریب خورد و سر بر فرمانش نهاد و همان طور که از او خواسته بود، سوگند خورد که رازش را به هیچ کس نگوید و هر چه فرمان دهد بدون چون و چرا اجرا کند.
مدتی بعد ابلیس گفت: "چرا باید به جز تو کسی دیگر فرمانروا باشد؟ فرمانروایی تنها شایسته توست. باید پند مرا بشنوی. اکنون پدرت پیر و ناتوان است؛ در عوض تو جوانی و قدرتمند، پس مقام و جایگاه او زیبنده ی تو است، نظرت در این باره چیست؟"
ضحاک چون این گفتار از ابلیس شنید به فکر فرو رفت و از ریختن خون پدر دلش به درد آمد. پس به ابلیس گفت: "فکر دیگر کن که این سزاوار نیست."
ابلیس گفت: "اگر از این کار درگذری عهد خود را با من شکسته ای و گناه عهدشکنی تا ابد بر گردنت خواهد بود و همیشه به خواری و ذلت روزگار می گذرانی."
ابلیس با این حرف ها سرانجام ضحاک را به دام انداخت و او فرمان ابلیس را گردن نهاد.
ضحاک گفت: "چارۂ کار چیست؟ "
ابليس گفت: "من چاره ی کار را خواهم ساخت و تو را مانند خورشید سرافراز خواهم کرد. تو باید خاموش باشی و در این کار با کسی سخن نگویی و تمام کارها را به من بسپاری."
مرداس در کاخ، بوستانی زیبا و بسیار دلگشا داشت. او هر شب برمی خاست و برای عبادت و پرستش خدا غسل می کرد و به باغ می رفت. مرداس هیچ وقت با خود چراغی نمی برد.
شبی ابلیس سر راهش چاهی عمیق کند و رویش را با برگ و خاشاک پوشاند. وقتی مرداس پرهیزگار برای عبادت به باغ آمد، چاه را ندید و درون آن سرنگون شد و جهان را بدرود گفت.
ادامه دارد...📜