-Taraneh
مدیر تالار مشاوره +مدیر آزمایشی تالار کافوارتز
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
مدیر آزمایـشی تالار
منتقد
مشاور
@serino
اعتیاد به فساد
آنتونیو بهعنوان بزرگترین کارتل دورگهی مواد مخدر در جنوب ایالات متحده، بیش از حد ساده زندگی میکرد؛ البته اگر شاهکش تماماً طلایی که همیشه یک جایِ لباسش پنهان شده بود و اتومبیلهای غیرقابلشمارشش با آن لاستیکهای مارشال لعنتی را نادیده بگیریم!
خودش همیشه میگفت: «یه روز اینکارو میذارم کنار؛ دقیقا همون روزی که تمام پولای دنیا مال من بشه.»
و حالا که روبهرویم نشسته است، تقریبا مطمئنم آن روز را هیچوقت نخواهم دید.
از لای کاه و یونجههایی که رویمان ریخته بودند خون روی پیشانیاش برق میزد. اولین بار بود که اینقدر آرام و بیدغدغه میدیدمش. آنهم پشت یک کامیون حامل گوسفند،این شکل مسافرتهای عاری از تجملات عادتمان بود. اما با اینحال او هر بار از بوی فضلههای حیوانات ایراد میگرفت.
یادم میآید یکبار حتی یکی از رانندهها را به همین جرم کشت.
ـ درست بعد از اینکه سوراخِ سربدیدهٔ پیشانی پیرمرد خاک تشنهٔ زیرش را سیراب کرد، با لبخند و اخم متناقضش به من نگاه کرد و گفت: «چیه؟ دلت براش سوخت؟ یا فکر میکنی نیاز نبود این کارو کنم؟ یه مکزیکی با رفتار منطقی نمیتونه تو آمریکا به قدرت برسه. تو فکر میکنی این سفیدای از خودراضی از هر فرصتی برای له کردن یه دورگهٔ جاهطلب مثل من استفاده نمیکنن؟در چشمانم زل زد و طوری که انگار واقعاً برایم مهم بود، با جدیت کامل توضیح داد:
«آدمی که بتونی حرکت بعدیشو پیشبینی کنی، ترسناک نیست و آدمیام که ترسناک نباشه، دیر یا زود بازیو به همین پادوها و رانندههاش میبازه.»
این رفتارها برای منی که کشتن آدمها را محبت به آنها میدانستم، ترسناک نبود. تنها افرادی از این رأفت من در امان بودند که برای زندهماندنشان بیشتر هزینه کنند.نه بهخاطر اینکه پول زندگیشان را ارزشمندتر کرده باشد، بلکه صرفاً چون با پول بیشتر میتوانستم آدمهای بیشتری را از عذاب زندگی خلاص کنم.
آنتونیو بهخوبی با این اخلاق من آشنا بود. پس مطمئن میشد که من ثروتمندترین آدمکشی باشم که در کنار خود داشت. اما حالا تکلیف چیست؟ ـ
لرزش و تقههای مکرر کامیون بالاخره پایان یافت. صدای پاهای راننده که کنار گوشمان روی زمین سقوط کرد و به سمت درِ کامیون راهی شد، از لابهلای بیقراری گوسفندان شنیده میشد. با باز شدن درِ کامیون و غلبهی آفتاب سوزان بر تاریکی حاکم، گوسفندان یک به یک بیرون پریدند و به دنبال چوپانشان به راه افتادند.
قطعاً این بار خستهتر از آن بود که بخواهد خروجی پراُبهت از پشت کامیون داشته باشد و برای رهایی از چنگ پلیسها قیافه بگیرد. تا وقتی که راننده بالا آمده و به ما برسد، من نیز برخاسته و فضلهها و یونجهها را از روی خودم تکانده بودم. با هم زیر رانها و شانههای آنتونیو را گرفتیم و از کامیون بیرون رفتیم.دوست نداشت بپذیرد که این سیستم بزرگ، پیچیده و دقیقِ تولید و توزیع کوکائین، هیچگاه تحت مالکیت یک شاه نبوده و نخواهد بود. بنیانگذاران بزرگترین امپراتوریها در نهایت مجبور به تسلیمِ بازیِ تاجوتختشان بودند. عجل او نیز فرارسیده بود؛ در قالب خانوادهای مسموم به قدرتطلبیِ موادفروشان، اما با هنجارهایی متناقض.
ـ مادر، پدر و تکخواهریِ دستبسته و با صورتی گریان را روبهروی آنتونیو زیر سایهبان حیاط خانهاش به زانو انداختم. دستگیر کردنشان ساده و بدون مقاومت بود. مادر با زبانی سوزان شروع به گلایه کرد: «تو پسرای منو تباه کردی. تو مایه ننگ جامعهای هستی. تو با نابود کردن زندگی بقیه پول درمیاری.»
پاسخِ این سؤالاتِ کلیشهای، خونسردیِ آنتونیو را برهم نمیزد.
«خیلی نامردیه که منو مقصرِ تام و تمام بدونی. مگه تقصیر منه که تو و شوهرِ خیکیت نتونستید زندگی بهتر از چیزی که من به پسراتون پیشنهاد دادم براشون بسازید؟»
پدر خانواده انگار که به غرورش برخورده باشد، با تندیِ همراهِ ترس پاسخ داد:
«تو تهدیدشون کردی تا برات مواد بفروشن.»
آنتونیو با پوزخندی ادامه داد:
«من بهشون پیشنهادِ یک زندگی بهتر دادم. مزایایی که با هیچ شغل شرافتمندی بهدست نمیآوردن. و دوست ندارم بازم تأکید کنم که من فقط پیشنهاد دادم. اونا خودشون حق انتخاب داشتن.»
دخترک نحیف و کمجان با صدایی لرزان از راه دیگری وارد شد:
«تروخدا! لطفاً! ازتون خواهش میکنم به ما رحم کنید. داداشای من احمقن. قول میدیم از این شهر بریم. لطفاً به ما رحم کنید.»
جلوی دخترک روی پنجههایش نشست، در چشمان خیس و سرخش خیره شد و شاهکشش را از جیب سمت راستش درآورد. سر اسلحه را روی پوست نرم و شفاف صورت دخترک گذاشت و گفت:
«اینقدر لطافت داری و حیف که عقل نداری. بهنظرت ظالمانه نیست که اینهمه خودگذشتگی و تلاش داداشات واسه خانواده رو حماقت بدونی؟ فکر میکنی اگر زحمت داداشات نبود، الان قلبت هنوز میزد؟ فکر میکنی التماس کردن شرکت بیمه برای زنده نگهداشتنت شرافتمندانهتر بود؟»
هر سهشان انگار که چیزی از جنس امید در اعماق دلشان شکسته باشد، بغضشان ترکید و به گریه افتادند.
آنتونیو برخاست و مدتی برای درک شدت بیچارگیشان به آنها زمان داد. اما مثل اینکه نطقش هنوز تمام نشده بود.
«اینکه من میتونم اینقدر از این کار ثروت به دست بیارم و این ماشینای خفنی که میبینید رو بخرم، بهخاطر اینه که آدمای به قول شما بیچاره و فریبخورده محصولات من رو میخوان. اونقدر زیاد میخوان که برای جور کردن پولش حاضرن به جون همدیگه بیفتن. حالا منشأ کثافتِ واقعی منم یا اونایی که واسه چند ساعت حس خوب، همهچیشونو میفروشن؟ حتی اگه من و تمام افرادم نباشیم، بازم تقاضای بازار یه مافیای جدید میسازه.»
با حرفهایش موافق بودم، اما صدای بلندگویی از بیرون حیاط نگذاشت سخنرانی ادامه پیدا کند. پلیس مبارزه با مواد مخدر ادعا کرد که خانه را کاملاً محاصره کرده است.
من به دنبال کاری که تخصصم بود، رفتم. تنها با یک نگاه از بالای دیوار میتوانستم مکانشان را به خاطر بسپارم. نارنجکانداز را آماده کرده و یک شلیک حوالهی سه ماشین پلیسی که نزدیک به هم، بهعنوان سنگر برگزیده بودند، کردم. یک انفجار برای بههمریختن نظمشان کافی بود و فرصت مناسبی بود برای اینکه جیرهخورهای آنتونیو تکهتکهشان کنند. نابودی اولین محاصرهی پلیس غیرممکن نیست، ولی خونشان بهای ماندن در این شهر را فوقالعاده سنگین میکرد.
نزدیک ظهر داخل طویلهٔ بزرگی مشغول بارگیری کامیون برای خارج شدن از مرز به سمت زادگاه آنتونیو بودیم.
برای خواباندن عجله و شدت استرس ارباب کوکائین تگزاس، ناچار شدم او را با دختربچهٔ تقریباً دوازدهسالهای که با گوسفندها بازی میکرد تنها بگذارم تا رانندهٔ کامیون را پیدا کنم و زودتر راه بیفتیم.
«کار اون دختربچه بوده؟»
«به احتمال زیاد.»
«دختر همون همکارته که آنتونیو چند سال پیش کشتش؟»
«نه قربان. خانوادهش اون رو به ارباب فروختن تا به یکی از دوستاشون بده. این یه دختر یتیم و بیخانوادهست.»
«از کجا میدونی کار اون بوده؟»
«قربان، این دختر یکم افکار عجیبوغریبی داشت. قبلاً از ارباب خواسته بود که اون رو توی تیمشون اضافه کنن، ولی خب مشخصاً ایشون رد کردن. بعد از اون هم بچهها چندین بار ازش شنیده بودن که میگفت: “یه روز آنتونیو رو میکشم.» ـ
مرور این خاطرات، آن هم در حالی که روبهروی همان راننده، جنازهٔ آنتونیو را در دست گرفته بودیم و در بیابانی سوزان، با اسکورت جمعیت گوسفندان از مسیر خیابان منحرف میشدیم، یک حواسپرتیِ تمامعیار به حساب میآمد.
پشت تپهها، روستایی متروکه قرار داشت و در انتهای خیابانی که قبلهٔ خانهها بود، گورستانِ بیآزارترین مردِ ترسناک و مرموز دنیا.
قبر از قبل کنده شده بود، با بشکههایی کثیف و سیاه پر شده، و روی بشکهها کاکتوس بزرگی کاشته بودند.
بعد از کندن و خالی کردن قبر، پایینترین بشکه، همانطور که قول داده بود، پر از اسکناس بود.
وعدهای که خوب میدانست خیلی بیشتر از هر نوع وصیتکردنی، مرا به خاککردنش در زادگاهش ترغیب میکند.تمام پول دنیا را نه، ولی تمام خاطرات نحس یک شهر را مالک شده بود.
حالا ماندهاند خدمتگذارانی که به دنبال اربابی جایگزین برای ادامهٔ چرخش کسبوکارند.
شاید هم بر سر مالکیت یا ساختِ سیستمی جدید به جان هم بیفتند.
اما به هر حال، همانطور که آنتونیو گفت، مواد تا روزی که مشتری داشته باشد پابرجاست.
اعتیاد به فساد
آنتونیو بهعنوان بزرگترین کارتل دورگهی مواد مخدر در جنوب ایالات متحده، بیش از حد ساده زندگی میکرد؛ البته اگر شاهکش تماماً طلایی که همیشه یک جایِ لباسش پنهان شده بود و اتومبیلهای غیرقابلشمارشش با آن لاستیکهای مارشال لعنتی را نادیده بگیریم!
خودش همیشه میگفت: «یه روز اینکارو میذارم کنار؛ دقیقا همون روزی که تمام پولای دنیا مال من بشه.»
و حالا که روبهرویم نشسته است، تقریبا مطمئنم آن روز را هیچوقت نخواهم دید.
از لای کاه و یونجههایی که رویمان ریخته بودند خون روی پیشانیاش برق میزد. اولین بار بود که اینقدر آرام و بیدغدغه میدیدمش. آنهم پشت یک کامیون حامل گوسفند،این شکل مسافرتهای عاری از تجملات عادتمان بود. اما با اینحال او هر بار از بوی فضلههای حیوانات ایراد میگرفت.
یادم میآید یکبار حتی یکی از رانندهها را به همین جرم کشت.
ـ درست بعد از اینکه سوراخِ سربدیدهٔ پیشانی پیرمرد خاک تشنهٔ زیرش را سیراب کرد، با لبخند و اخم متناقضش به من نگاه کرد و گفت: «چیه؟ دلت براش سوخت؟ یا فکر میکنی نیاز نبود این کارو کنم؟ یه مکزیکی با رفتار منطقی نمیتونه تو آمریکا به قدرت برسه. تو فکر میکنی این سفیدای از خودراضی از هر فرصتی برای له کردن یه دورگهٔ جاهطلب مثل من استفاده نمیکنن؟در چشمانم زل زد و طوری که انگار واقعاً برایم مهم بود، با جدیت کامل توضیح داد:
«آدمی که بتونی حرکت بعدیشو پیشبینی کنی، ترسناک نیست و آدمیام که ترسناک نباشه، دیر یا زود بازیو به همین پادوها و رانندههاش میبازه.»
این رفتارها برای منی که کشتن آدمها را محبت به آنها میدانستم، ترسناک نبود. تنها افرادی از این رأفت من در امان بودند که برای زندهماندنشان بیشتر هزینه کنند.نه بهخاطر اینکه پول زندگیشان را ارزشمندتر کرده باشد، بلکه صرفاً چون با پول بیشتر میتوانستم آدمهای بیشتری را از عذاب زندگی خلاص کنم.
آنتونیو بهخوبی با این اخلاق من آشنا بود. پس مطمئن میشد که من ثروتمندترین آدمکشی باشم که در کنار خود داشت. اما حالا تکلیف چیست؟ ـ
لرزش و تقههای مکرر کامیون بالاخره پایان یافت. صدای پاهای راننده که کنار گوشمان روی زمین سقوط کرد و به سمت درِ کامیون راهی شد، از لابهلای بیقراری گوسفندان شنیده میشد. با باز شدن درِ کامیون و غلبهی آفتاب سوزان بر تاریکی حاکم، گوسفندان یک به یک بیرون پریدند و به دنبال چوپانشان به راه افتادند.
قطعاً این بار خستهتر از آن بود که بخواهد خروجی پراُبهت از پشت کامیون داشته باشد و برای رهایی از چنگ پلیسها قیافه بگیرد. تا وقتی که راننده بالا آمده و به ما برسد، من نیز برخاسته و فضلهها و یونجهها را از روی خودم تکانده بودم. با هم زیر رانها و شانههای آنتونیو را گرفتیم و از کامیون بیرون رفتیم.دوست نداشت بپذیرد که این سیستم بزرگ، پیچیده و دقیقِ تولید و توزیع کوکائین، هیچگاه تحت مالکیت یک شاه نبوده و نخواهد بود. بنیانگذاران بزرگترین امپراتوریها در نهایت مجبور به تسلیمِ بازیِ تاجوتختشان بودند. عجل او نیز فرارسیده بود؛ در قالب خانوادهای مسموم به قدرتطلبیِ موادفروشان، اما با هنجارهایی متناقض.
ـ مادر، پدر و تکخواهریِ دستبسته و با صورتی گریان را روبهروی آنتونیو زیر سایهبان حیاط خانهاش به زانو انداختم. دستگیر کردنشان ساده و بدون مقاومت بود. مادر با زبانی سوزان شروع به گلایه کرد: «تو پسرای منو تباه کردی. تو مایه ننگ جامعهای هستی. تو با نابود کردن زندگی بقیه پول درمیاری.»
پاسخِ این سؤالاتِ کلیشهای، خونسردیِ آنتونیو را برهم نمیزد.
«خیلی نامردیه که منو مقصرِ تام و تمام بدونی. مگه تقصیر منه که تو و شوهرِ خیکیت نتونستید زندگی بهتر از چیزی که من به پسراتون پیشنهاد دادم براشون بسازید؟»
پدر خانواده انگار که به غرورش برخورده باشد، با تندیِ همراهِ ترس پاسخ داد:
«تو تهدیدشون کردی تا برات مواد بفروشن.»
آنتونیو با پوزخندی ادامه داد:
«من بهشون پیشنهادِ یک زندگی بهتر دادم. مزایایی که با هیچ شغل شرافتمندی بهدست نمیآوردن. و دوست ندارم بازم تأکید کنم که من فقط پیشنهاد دادم. اونا خودشون حق انتخاب داشتن.»
دخترک نحیف و کمجان با صدایی لرزان از راه دیگری وارد شد:
«تروخدا! لطفاً! ازتون خواهش میکنم به ما رحم کنید. داداشای من احمقن. قول میدیم از این شهر بریم. لطفاً به ما رحم کنید.»
جلوی دخترک روی پنجههایش نشست، در چشمان خیس و سرخش خیره شد و شاهکشش را از جیب سمت راستش درآورد. سر اسلحه را روی پوست نرم و شفاف صورت دخترک گذاشت و گفت:
«اینقدر لطافت داری و حیف که عقل نداری. بهنظرت ظالمانه نیست که اینهمه خودگذشتگی و تلاش داداشات واسه خانواده رو حماقت بدونی؟ فکر میکنی اگر زحمت داداشات نبود، الان قلبت هنوز میزد؟ فکر میکنی التماس کردن شرکت بیمه برای زنده نگهداشتنت شرافتمندانهتر بود؟»
هر سهشان انگار که چیزی از جنس امید در اعماق دلشان شکسته باشد، بغضشان ترکید و به گریه افتادند.
آنتونیو برخاست و مدتی برای درک شدت بیچارگیشان به آنها زمان داد. اما مثل اینکه نطقش هنوز تمام نشده بود.
«اینکه من میتونم اینقدر از این کار ثروت به دست بیارم و این ماشینای خفنی که میبینید رو بخرم، بهخاطر اینه که آدمای به قول شما بیچاره و فریبخورده محصولات من رو میخوان. اونقدر زیاد میخوان که برای جور کردن پولش حاضرن به جون همدیگه بیفتن. حالا منشأ کثافتِ واقعی منم یا اونایی که واسه چند ساعت حس خوب، همهچیشونو میفروشن؟ حتی اگه من و تمام افرادم نباشیم، بازم تقاضای بازار یه مافیای جدید میسازه.»
با حرفهایش موافق بودم، اما صدای بلندگویی از بیرون حیاط نگذاشت سخنرانی ادامه پیدا کند. پلیس مبارزه با مواد مخدر ادعا کرد که خانه را کاملاً محاصره کرده است.
من به دنبال کاری که تخصصم بود، رفتم. تنها با یک نگاه از بالای دیوار میتوانستم مکانشان را به خاطر بسپارم. نارنجکانداز را آماده کرده و یک شلیک حوالهی سه ماشین پلیسی که نزدیک به هم، بهعنوان سنگر برگزیده بودند، کردم. یک انفجار برای بههمریختن نظمشان کافی بود و فرصت مناسبی بود برای اینکه جیرهخورهای آنتونیو تکهتکهشان کنند. نابودی اولین محاصرهی پلیس غیرممکن نیست، ولی خونشان بهای ماندن در این شهر را فوقالعاده سنگین میکرد.
نزدیک ظهر داخل طویلهٔ بزرگی مشغول بارگیری کامیون برای خارج شدن از مرز به سمت زادگاه آنتونیو بودیم.
برای خواباندن عجله و شدت استرس ارباب کوکائین تگزاس، ناچار شدم او را با دختربچهٔ تقریباً دوازدهسالهای که با گوسفندها بازی میکرد تنها بگذارم تا رانندهٔ کامیون را پیدا کنم و زودتر راه بیفتیم.
«کار اون دختربچه بوده؟»
«به احتمال زیاد.»
«دختر همون همکارته که آنتونیو چند سال پیش کشتش؟»
«نه قربان. خانوادهش اون رو به ارباب فروختن تا به یکی از دوستاشون بده. این یه دختر یتیم و بیخانوادهست.»
«از کجا میدونی کار اون بوده؟»
«قربان، این دختر یکم افکار عجیبوغریبی داشت. قبلاً از ارباب خواسته بود که اون رو توی تیمشون اضافه کنن، ولی خب مشخصاً ایشون رد کردن. بعد از اون هم بچهها چندین بار ازش شنیده بودن که میگفت: “یه روز آنتونیو رو میکشم.» ـ
مرور این خاطرات، آن هم در حالی که روبهروی همان راننده، جنازهٔ آنتونیو را در دست گرفته بودیم و در بیابانی سوزان، با اسکورت جمعیت گوسفندان از مسیر خیابان منحرف میشدیم، یک حواسپرتیِ تمامعیار به حساب میآمد.
پشت تپهها، روستایی متروکه قرار داشت و در انتهای خیابانی که قبلهٔ خانهها بود، گورستانِ بیآزارترین مردِ ترسناک و مرموز دنیا.
قبر از قبل کنده شده بود، با بشکههایی کثیف و سیاه پر شده، و روی بشکهها کاکتوس بزرگی کاشته بودند.
بعد از کندن و خالی کردن قبر، پایینترین بشکه، همانطور که قول داده بود، پر از اسکناس بود.
وعدهای که خوب میدانست خیلی بیشتر از هر نوع وصیتکردنی، مرا به خاککردنش در زادگاهش ترغیب میکند.تمام پول دنیا را نه، ولی تمام خاطرات نحس یک شهر را مالک شده بود.
حالا ماندهاند خدمتگذارانی که به دنبال اربابی جایگزین برای ادامهٔ چرخش کسبوکارند.
شاید هم بر سر مالکیت یا ساختِ سیستمی جدید به جان هم بیفتند.
اما به هر حال، همانطور که آنتونیو گفت، مواد تا روزی که مشتری داشته باشد پابرجاست.