مشاوره فعال مشاوره‌ی دلنوشته | مشاورZAHRA

  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Tiam.R
نمیدونستم ادامه میدم c54c27_25ndke-hanghead
پس لطفا با مشاورتون همکاری کنید
هدف ما کمک به شماست.
مطمئن باشید چیزی خلاف سلیقه شما تغییر نمیکنه
ما میخوایم بهتون کمک کنیم اثرتون طبق اصول اما به سلیقه و قلم خودتون ویرایش بشه
 
  • blossom
واکنش‌ها[ی پسندها]: .YEGANEH.
  • Love
واکنش‌ها[ی پسندها]: Tiam.R
ممنون خانم مدیر🙏🏻
تشکر بانو یگانه بابت همکاری؛ پس هروقت که شد و تونستین اون پیرنگ رو بگین لطفا♡
 
  • blossom
واکنش‌ها[ی پسندها]: .YEGANEH.
ممنون خانم مدیر🙏🏻
تشکر بانو یگانه بابت همکاری؛ پس هروقت که شد و تونستین اون پیرنگ رو بگین لطفا♡
پیرنگ دلنوشته من اینه
سرابند قصه‌ی کسی هست که رابطه رو با یک آشنایی ساده و بی‌خطر شروع می‌کنه اما کم‌کم درگیر توجهی می‌شه که در ظاهر صمیمی و واقعی هست در حالی که در باطن تبدیل به یک وابستگی آرام و خطرناک می‌شه. این داستان از لحظه‌ای شروع می‌شود که یک نفر وارد زندگیش می‌شه و با حرف‌های معمولی، توجه‌های کوچک و حضورِ گاه‌به‌گاه، برای او تبدیل به یک عادت می‌شه. چیزی که اول فقط یک گفت‌وگوی ساده بوده، به مرور به بخشی از روز و ذهن و حال روحی‌اش تبدیل می‌شود، تا جایی که نبود آن آدم، برایش حس خلأ و بی‌قراری میاره.
در ادامه، رابطه وارد مرحله‌ای می‌شه که در آن طرف مقابل با رفتارهای متغیر، فاصله گرفتن‌های ناگهانی، پیام‌های دیرهنگام و توجه‌های مقطعی، نوعی بازی روانی ایجاد می‌کند یجورایی با استفاده از روانشناسی تاریک. راوی در این مرحله مدام بین امید و شک، ماندن و رفتن، اعتماد و تردید گیر می‌کنه. هر بار که می‌خواهد فاصله بگیرد، یک نشانه‌ی کوچک از محبت یا توجه دوباره او را نگه می‌داره. همین رفت‌وآمد بین گرمی و سردی، وابستگی را عمیق‌تر می‌کند و باعث می‌شه او نشانه‌های هشداردهنده رو نادیده بگیره.
کم‌کم روشن می‌شه که این رابطه اون چیزی نبوده که در ذهنش ساخته بود. او در واقع بیش از آن‌که عاشق خود اون آدم باشه، به احساسی که از حضور او می‌گرفت دل بسته بود. نقطه‌ی فروپاشی وقتیه که می‌فهمه آن صمیمیتی که واقعی به نظر می‌رسه، شاید بیشتر نوعی سراب بوده؛ چیزی که ظاهرِ نزدیکی داشته اما عمق و پایداری نداشته است. به همین دلیل نام سرابند برای این اثر انتخاب شده یعنی جایی که آدم در بند یک سراب می‌ماند، درگیر چیزی می‌شه که واقعی به نظر می‌رسه اما در نهایت دستش را خالی می‌ذاره.
در بخش پایانی، داستان به سمت فهم، پذیرش و فاصله گرفتن می‌روه. راوی بعد از رنج و آشفتگی، کم‌کم می‌فهمه که باید مرز بذاره، باید بین توجه واقعی و بازی عاطفی تفاوت قائل بشه و نباید خودش را دوباره درگیر چیزی کنه که فقط حس دوست‌داشته‌شدن را به او می‌دهد، نه خود دوست‌داشتن.
این روایت در اصل درباره‌ی وابستگی عاطفی، فریب توجه، و بیدار شدن بعد از یک دلبستگی ناصحیح هست.
 
  • blossom
واکنش‌ها[ی پسندها]: Z A H R A
از پارت اول شروع کنیم؟🥺
 
  • cool
واکنش‌ها[ی پسندها]: Z A H R A
پیرنگ دلنوشته من اینه
سرابند قصه‌ی کسی هست که رابطه رو با یک آشنایی ساده و بی‌خطر شروع می‌کنه اما کم‌کم درگیر توجهی می‌شه که در ظاهر صمیمی و واقعی هست در حالی که در باطن تبدیل به یک وابستگی آرام و خطرناک می‌شه. این داستان از لحظه‌ای شروع می‌شود که یک نفر وارد زندگیش می‌شه و با حرف‌های معمولی، توجه‌های کوچک و حضورِ گاه‌به‌گاه، برای او تبدیل به یک عادت می‌شه. چیزی که اول فقط یک گفت‌وگوی ساده بوده، به مرور به بخشی از روز و ذهن و حال روحی‌اش تبدیل می‌شود، تا جایی که نبود آن آدم، برایش حس خلأ و بی‌قراری میاره.
بخشِ اول و شروع.
در ادامه، رابطه وارد مرحله‌ای می‌شه که در آن طرف مقابل با رفتارهای متغیر، فاصله گرفتن‌های ناگهانی، پیام‌های دیرهنگام و توجه‌های مقطعی، نوعی بازی روانی ایجاد می‌کند یجورایی با استفاده از روانشناسی تاریک. راوی در این مرحله مدام بین امید و شک، ماندن و رفتن، اعتماد و تردید گیر می‌کنه. هر بار که می‌خواهد فاصله بگیرد، یک نشانه‌ی کوچک از محبت یا توجه دوباره او را نگه می‌داره. همین رفت‌وآمد بین گرمی و سردی، وابستگی را عمیق‌تر می‌کند و باعث می‌شه او نشانه‌های هشداردهنده رو نادیده بگیره.
کم‌کم روشن می‌شه که این رابطه اون چیزی نبوده که در ذهنش ساخته بود. او در واقع بیش از آن‌که عاشق خود اون آدم باشه، به احساسی که از حضور او می‌گرفت دل بسته بود. نقطه‌ی فروپاشی وقتیه که می‌فهمه آن صمیمیتی که واقعی به نظر می‌رسه، شاید بیشتر نوعی سراب بوده؛ چیزی که ظاهرِ نزدیکی داشته اما عمق و پایداری نداشته است. به همین دلیل نام سرابند برای این اثر انتخاب شده یعنی جایی که آدم در بند یک سراب می‌ماند، درگیر چیزی می‌شه که واقعی به نظر می‌رسه اما در نهایت دستش را خالی می‌ذاره.
بخشِ میانی و حوادث.
در بخش پایانی، داستان به سمت فهم، پذیرش و فاصله گرفتن می‌روه. راوی بعد از رنج و آشفتگی، کم‌کم می‌فهمه که باید مرز بذاره، باید بین توجه واقعی و بازی عاطفی تفاوت قائل بشه و نباید خودش را دوباره درگیر چیزی کنه که فقط حس دوست‌داشته‌شدن را به او می‌دهد، نه خود دوست‌داشتن.
این روایت در اصل درباره‌ی وابستگی عاطفی، فریب توجه، و بیدار شدن بعد از یک دلبستگی ناصحیح هست.
بخشِ پایانی و پیام.

خب پیرنگِ دلنوشته خووب و کاملِ؛ و مسیر برامون مشخصه که از کجا می‌خوایم به کجا برسیم؟ شروعِ رابطه، اتفاقاتی حینِ آن، و بعد پیامِ این ارتباط.
خب توی این دلنوشته تا حدودی این منظور تونسته رسونده بشه، فقط یک مشکلی که وجود داره اینه که انسجامِ میان متن‌ها و ارتباطِ پشت‌ِ سر هم‌شون از بین رفته و متن کمی حالت تکه تکه و بریده بریده به خودش گرفته؛ یعنی حالتی که انگار نویسنده از یک دید قضیه رو میگه، بعد هنوز کامل نگفته میره یک جنبه ی دیکه از قضیه و میگه.
در صورتی ک توی دلنوشته که میخواد یک حس و از یک چیزی بیان بکنه؛ باید کاملاً پشتِ سر هم باشه و تلاش در این باشه که اوجِ یک احساس و در تویِ اون احساس، اوجِ حادثه و پیام نشون داده بشه. تویِ این دلنوشته یک نقطه‌ی اوج وجود داره! جایی ک رابطه ی بین دو فرد به وابستگیِ یک طرفه می‌رسه و بعد تغییراتی درونِ راوی و احساساتش به وجود میاد! و بعد اون تغییرات در آخرِ داستان قراره باعثِ درس‌گیری مخاطب و دریافتِ پیامِ اون از دلنوشته بشه!
پس باید رویِ انسجامِ متن کار کنیم تا در طولِ داستان اون حسی که باید به مخاطب منتقل داده بشه و اون حس کاملا براش روشن بشه.
چجوری؟
الان باید اون حس‌ها رو بهم وصل کنیم و کاری کنیم که به جایِ پرش های کوچک و متن‌های متوالی! روی یک قسمتِ این احساس، قسمت‌های مهم‌تر و تغییراتِ مهم‌تری ک درونِ راوی اتفاق میفته تمرکز کنیم؛ و به جایِ روایت ظاهری و سطحیِ چندین و چند احساس؛ چند حسِ اصلی و کامل و عمیق توصیف و روایت کنی.
تا هم عمقِ احساس و احساسِ قالبِ دلنوشته رویِ کار بیاد؛ هم تویِ متن یک نظم و انسجامِ لازم به دست بیاد.
 
  • Love
واکنش‌ها[ی پسندها]: .YEGANEH.
  • heart_eyes
واکنش‌ها[ی پسندها]: .YEGANEH.
بعضی آدما خیلی بی‌سروصدا وارد زندگیت می‌شن.
نه اتفاق خاصی می‌افته، نه حس می‌کنی قراره چیزی عوض بشه.
فقط یه آشنایی ساده‌ست…
اون موقع هیچ‌کس فکر نمی‌کنه یه روز همین آشنایی ساده
بتونه این‌قدر توی فکر آدم جا بگیره.
خیلی چیزها همین‌طوری شروع می‌شن؛ آرام، معمولی، بدون هشدار.
و شاید درست از همون‌جا یک سراب شکل می‌گیره.

بعضی آشنایی‌ها هیچ داستان خاصی ندارن.
نه شروع عجیب و نه لحظه‌ی خاصی که توی ذهنت بمونه
فقط کم‌کم شکل می‌گیرن.
چند تا حرف معمولی، چند تا خنده‌ی ساده
اینجا همه‌چیز عادی به نظر میاد
آن‌قدر عادی که آدم اصلاً فکر نمی‌کنه این آشنایی ساده، یه روز تبدیل بشه به چیزی که فراموش کردنش سخت باشه



دخترییییییی مثلا ببین؟
این دو تا پارتِ اولِ خب؟ اول که یکم بی‌مقدمه رفتی سرِ اصلِ مطلب؛ میتونستی در حد چند خطی یکم اون فضای احساسی و برای مخاطب بگی که مثلا قبلِ حضور آدما! بدون حضور بعضی آدما! زندگی چه شکلی بوده؟ مثلا یک تشبیه به کار ببری یا همچنین چیزی؛ مثلا زندگی شبیه هنگامِ طلوعِ آفتاب همانقدر پر رنگ و ساکت بود یا...
دوم اینکه مثلا ببین؛ بینِ این دو تا متن ارتباط وجود داره ولی ارتباطشون جدا به نظر می‌رسه و ضعیفه! چرا؟ چون طوری نوشته شده که انگار دو تا متنِ جدا از هم‌اند؛ منظور یکیِ ها! ولی به خاطر نوعِ نوشتن انگار شاخه به شاخه شده.
مثلا ببین... تشبیه و مقدمه ی کوتاه احساسی و موقع شروع داستان که انجام دادی؛ بعد خیلی آروم واردِ قضیه شو و بیشتر تمرکز و بزار که عمق احساسات و برسونی.
مثلا اینطوری:
و در میانِ این هیاهویِ زندگی؛ آدم‌ها بی‌صدا داخلِ قطارِ زندگی‌ات می‌شوند، آنچنان بی‌صدا که تو گمان نمی‌کنی شاید روزی حضورشان پر سر و صدا ترین لحظاتِ زندگی‌ات بشود. این‌ آدم‌ها اولش شبیهِ یک غریبه به نظر می‌رسند؛ اما کم کم تویِ وجودت ریشه پیدا می‌کنند و آشنا ترینِ زندگی‌ات می‌شوند.

و تو نمی‌دانی شروعِ این آشنا شدن از کجا نشات گرفته؟ بدونِ هیچ‌مقدمه و شروعِ خاصی که تویِ ذهنت بماند، نه شبیهِ قصه‌ها و کتاب‌ها که با اتفاقاتِ رویایی شروعشان رقم می‌خورد. نه! برای ما معمولی‌ها؛ همه چیز از یک خنده‌ی ساده، یک حرفِ کوتاه، یک نگاهِ عادی و هرچیزِ معمولیِ دیگری که فکرش را نمی‌کنی شروع می‌شود، بعد یک‌آن به خودت می‌آیی و می‌بینی در طولِ روز جایِ خالیِ حضور بعضی آدم‌ها چقدر توی چشم است.


میبینی؟ متن‌ رو باید باهم ادغام کنی و پشتِ سر هم ردیفشون کنی؛ این حالتی که شما نوشتین خوبه اما باعث میشه مخاطب بینِ تکه هاش گم بشه و گیر کنه.
منظورم رو با مثال تونستم برسونم بهت زیبا؟
 
  • blossom
واکنش‌ها[ی پسندها]: .YEGANEH.
بعضی آدما خیلی بی‌سروصدا وارد زندگیت می‌شن.
نه اتفاق خاصی می‌افته، نه حس می‌کنی قراره چیزی عوض بشه.
فقط یه آشنایی ساده‌ست…
اون موقع هیچ‌کس فکر نمی‌کنه یه روز همین آشنایی ساده
بتونه این‌قدر توی فکر آدم جا بگیره.
خیلی چیزها همین‌طوری شروع می‌شن؛ آرام، معمولی، بدون هشدار.
و شاید درست از همون‌جا یک سراب شکل می‌گیره.

بعضی آشنایی‌ها هیچ داستان خاصی ندارن.
نه شروع عجیب و نه لحظه‌ی خاصی که توی ذهنت بمونه
فقط کم‌کم شکل می‌گیرن.
چند تا حرف معمولی، چند تا خنده‌ی ساده
اینجا همه‌چیز عادی به نظر میاد
آن‌قدر عادی که آدم اصلاً فکر نمی‌کنه این آشنایی ساده، یه روز تبدیل بشه به چیزی که فراموش کردنش سخت باشه



دخترییییییی مثلا ببین؟
این دو تا پارتِ اولِ خب؟ اول که یکم بی‌مقدمه رفتی سرِ اصلِ مطلب؛ میتونستی در حد چند خطی یکم اون فضای احساسی و برای مخاطب بگی که مثلا قبلِ حضور آدما! بدون حضور بعضی آدما! زندگی چه شکلی بوده؟ مثلا یک تشبیه به کار ببری یا همچنین چیزی؛ مثلا زندگی شبیه هنگامِ طلوعِ آفتاب همانقدر پر رنگ و ساکت بود یا...
دوم اینکه مثلا ببین؛ بینِ این دو تا متن ارتباط وجود داره ولی ارتباطشون جدا به نظر می‌رسه و ضعیفه! چرا؟ چون طوری نوشته شده که انگار دو تا متنِ جدا از هم‌اند؛ منظور یکیِ ها! ولی به خاطر نوعِ نوشتن انگار شاخه به شاخه شده.
مثلا ببین... تشبیه و مقدمه ی کوتاه احساسی و موقع شروع داستان که انجام دادی؛ بعد خیلی آروم واردِ قضیه شو و بیشتر تمرکز و بزار که عمق احساسات و برسونی.
مثلا اینطوری:
و در میانِ این هیاهویِ زندگی؛ آدم‌ها بی‌صدا داخلِ قطارِ زندگی‌ات می‌شوند، آنچنان بی‌صدا که تو گمان نمی‌کنی شاید روزی حضورشان پر سر و صدا ترین لحظاتِ زندگی‌ات بشود. این‌ آدم‌ها اولش شبیهِ یک غریبه به نظر می‌رسند؛ اما کم کم تویِ وجودت ریشه پیدا می‌کنند و آشنا ترینِ زندگی‌ات می‌شوند.

و تو نمی‌دانی شروعِ این آشنا شدن از کجا نشات گرفته؟ بدونِ هیچ‌مقدمه و شروعِ خاصی که تویِ ذهنت بماند، نه شبیهِ قصه‌ها و کتاب‌ها که با اتفاقاتِ رویایی شروعشان رقم می‌خورد. نه! برای ما معمولی‌ها؛ همه چیز از یک خنده‌ی ساده، یک حرفِ کوتاه، یک نگاهِ عادی و هرچیزِ معمولیِ دیگری که فکرش را نمی‌کنی شروع می‌شود، بعد یک‌آن به خودت می‌آیی و می‌بینی در طولِ روز جایِ خالیِ حضور بعضی آدم‌ها چقدر توی چشم است.


میبینی؟ متن‌ رو باید باهم ادغام کنی و پشتِ سر هم ردیفشون کنی؛ این حالتی که شما نوشتین خوبه اما باعث میشه مخاطب بینِ تکه هاش گم بشه و گیر کنه.
منظورم رو با مثال تونستم برسونم بهت زیبا؟
بله عزیزم متوجه شدم
 
  • Love
واکنش‌ها[ی پسندها]: Z A H R A
عقب
بالا پایین