گربه خاکستری=))
مترجم آزمایشی+شایعهنویس+جادوگر سپید
ژورنالیست
ویراستار
رمانخـور
مقامدار آزمایشی
نویسنده نوقلـم
[فصل دو - ناجی]
[آمریکا، سان فرانسیسکو - تشییع جنازه متیو، ساعت ۱۲:۴۸]
کنجی فقط بدون احساس به نقطهای خیره شده بود. چند روز بود که همین شکل به گوشهای خیره میشد و سکوت، آتش درون دلش را بیشتر روشن میکرد. با این که متیو را نمیشناخت، حس غریبی میگفت چیزی مهم را از دست داده است.
او حتی گریه هم نمیکرد، ولی مادرش فقط کنار متیو مینشست و گریه میکرد، گریه کردن کار این روز و شبش شده بود.
سارا از عذاب وجدان به هیچکدام از مراسمها نیامده بود. فکر میکرد او مقصر همهٔ این اتفاقات بود.
هوا بارانی بود. همه سیاهپوش بودند. جمعیت خیلی زیاد نبودند؛ هم مادر کنجی و هم متیو آشناهای زیادی...
[آمریکا، سان فرانسیسکو - تشییع جنازه متیو، ساعت ۱۲:۴۸]
کنجی فقط بدون احساس به نقطهای خیره شده بود. چند روز بود که همین شکل به گوشهای خیره میشد و سکوت، آتش درون دلش را بیشتر روشن میکرد. با این که متیو را نمیشناخت، حس غریبی میگفت چیزی مهم را از دست داده است.
او حتی گریه هم نمیکرد، ولی مادرش فقط کنار متیو مینشست و گریه میکرد، گریه کردن کار این روز و شبش شده بود.
سارا از عذاب وجدان به هیچکدام از مراسمها نیامده بود. فکر میکرد او مقصر همهٔ این اتفاقات بود.
هوا بارانی بود. همه سیاهپوش بودند. جمعیت خیلی زیاد نبودند؛ هم مادر کنجی و هم متیو آشناهای زیادی...
پارت جدید (اولین پارت فصل دوم)
