مشاوره فعال مشاوره دلنوشته | مشاور حیات

حیات۰

مدیر آزمایشی تالار ادبیات + خون‌آشام
پرسنل مدیریت
مدیر آزمایـشی تالار
مشاور
تیم‌تعیین‌سطح
نوشته‌ها
نوشته‌ها
134
پسندها
پسندها
5,454
امتیازها
امتیازها
298
سکه
809

به نام خداوندِ قلم



نویسنده، دریانوردی است که با بادبان خیال به دل اقیانوسِ کلمات می‌زند؛ مشاور اما، قطب‌نمایی است که جهت را می‌نماید و از تلاطم‌های بی‌دلیل می‌کاهد تا کشتی اثر، به ساحل مقصود و کمال برسد.

تداومِ این سفر و استحکامِ این نقشه، در گروی پیوند بی‌وقفه و هم‌گامی ماست. باشد که با هم‌افزایی، اثری بیافرینیم که چون ستاره‌ای در آسمان اندیشه بدرخشد.

درخواست‌دهنده: @اقیــانــــــوساقیــانــــــوس عضو تأیید شده است.
مشاور: @حیات۰
موضوع: ایده و ساختار


قلمتان مانا🌱
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
با عرض سلام و خسته نباشید.
امیدوارم همکاری خوب و مفیدی داشته باشیم و باعث ایجاد نگرشی نو شویم🌱🤝🏻
مشکلتون رو و مطالبتون رو لطف میکنید؟!
 
سلام و وقت بخیر
من میخواستم یه دلنوشته جدید بنویسم و با موضوع وطن
دو پارتش رو نوشتم و خب فکر میکنم که یه جوریه خواستم یه مشاوره بگیرم و نظر اونو هم بدونم
پارت هارو اینجا بفرستم؟
و اینکه سر عنوان هم شک دارم انتخاب خودم استخوان نامه‌اس
 
سلام و وقت بخیر
من میخواستم یه دلنوشته جدید بنویسم و با موضوع وطن
دو پارتش رو نوشتم و خب فکر میکنم که یه جوریه خواستم یه مشاوره بگیرم و نظر اونو هم بدونم
پارت هارو اینجا بفرستم؟
و اینکه سر عنوان هم شک دارم انتخاب خودم استخوان نامه‌اس
سلام از ماست.
بله بفرستید
 
پارت ۱: وطن، دالانی است به درازای تاریخ که در آن، دیوارها نه از خشت، که از آرزوهای ناتمام جوانان قدکشیده ساخته شده‌اند؛ خشت‌هایی که اگر بشکافی‌شان، صدای تپش قلبی را می‌شنوی که هنوز برای تپیدن، به اکسیژن غیرت نیاز دارد. ما مسافرانِ بی‌مقصد این دالانیم که در هر قدم، سنگ‌ریزه‌ای از کفشمان را با تارهای موی عزیزان از دست‌رفته‌مان معاوضه می‌کنیم تا راه، کمی هموارتر به نظر برسد. شب، اینجا ردای سیاهی است که بر شانه‌های زخمی کوهستان می‌افتد تا داغ زخم‌های پنهان ما را از نگاه کنجکاو ستارگان هـرزه‌گرد بپوشاند؛ ستارگانی که گویی خود، روزگاری سرداران بلندپروازی بوده‌اند که در میانه میدان، راه آسمان را پیش گرفتند. دست‌هایمان، با عطر باروت و بوی نان داغ تنوری که مادرمان در روزهای محاصره روشن می‌کرد، آمیخته است؛ عطری که در حافظه‌ی این خاک، چون طلسمی جادویی، ما را به ایستادن در میان طوفان فولاد و آتش، وادار می‌کند. ما، تکرار مداوم یک قصه‌ی نانوشته‌ایم که هر بار، راوی‌اش در میانه‌ی سطر، جان می‌سپارد تا سطر بعد، با جوهری از جنس خون تازه، ادامه یابد.

پارت ۲: خون، وقتی بر زمین عطش‌زده می‌چکد، دیگر مایع حیات نیست؛ قطب‌نمایی است که جهت وزش باد را به سوی آرمان‌های گمشده‌مان نشان می‌دهد تا مبادا در این بیراهه‌ی بی‌انتها، ردی از حق خویش را فراموش کنیم. هر قطره، واژه‌ای است در دیوان «استخوان‌نامه» که با دهان خاک، قرائت می‌شود و گوش سنگین زمان را به شنیدن فریادهای فروخورده‌یِ ما، ناچار می‌سازد. ما فرزندان خورشید سیاهیم، همان‌جا که سایه‌ها به جای جان‌بخشی، از جان ما تغذیه می‌کنند تا در فردایِ نیامده، قد بکشند و بر سینه دشمن بی‌چهره، پنجه بیفکنند. در این سکوت مقدس، گوش کن؛ صدای شکستن بت‌های وهم، از میان آوارهای شهر به گوش می‌رسد، آنجا که مادران داغ‌دیده، از نطفه‌ی سوگ، نهال انتقام صلح‌جویانه می‌پرورند. ما، خود حادثه‌ایم؛ حادثه‌ای که در تقدیر نوشته‌شده‌ی این جغرافیا، به جای نقطه، علامت تعجبی است که در انتهای تمام جملات بی‌معنای دشمن، خودنمایی می‌کند. اینجا هیچ‌چیز، اتفاقی نیست؛ حتی این مرگ باشکوه که چون جامه‌ی دامادی، بر تن نحیف آرمان‌هایمان نشست و ما را به ضیافت ابدیت دعوت کرد.
 
آخرین ویرایش:
و اینکه نظر یکی از دوستانم این بود که مشکلم علائم نگارشی هست.
 
اول از ساختار شما شروع میکنیم.
متن شما از یک تصویرِ کلان که درباره وطنم آغاز میشه، آغازی خوب و با درون مایه کلی! اما ناگهان به تصاویرِ جزئی‌تری میره، باید یه خط براشون ایجاد کنید که زمان خواندن حس پاره شدن اون حس همپنداریه پاره نشه! مثلا من از آواز قناری شروع میکنم و درباره زیبایی صداش میگم، شنونده توی فکر به صدا و آرامشی که من دارم میگم فرو میره ولی به ناگه، زمانی از رنگ و زیبایی ظاهریش میگم و شنونده که تازه توی حس رفته بود، از دل موضوع کشیده میشه بیرون که شروع کنه به کشف یه حس جدید... پس باید چیکار کرد؟ باید همزمان که از آوازش میگم، کم کم و نرم نرم شروع کنم درباره چیزهای ظاهریش.
پس باید یک نخ تسبیح ایجاد کنید. و برای انسجام بیشتر راوی را ثابت نگه دارید..
برخی عبارات شما به سمت کلیشه رفته‌ان مثلاً..عطر باروت و بوی نان داغ...این تصاویر زیبا هست اما در ادبیات پایداری زیاد تکرار شده‌ان.
پیشنهاد: به جای بیانِ مستقیمِ عطر باروت، اثر اون رو بنویسید. به جای گفتنِ مادران داغ‌دیده، تصویری از کنشِ آن‌ها ارائه بدید (مثلاً مادر، نان را در تنوری که از ترکش‌های همسایه داغ شده، می‌پزد). این‌گونه مخاطب خود حسِ جنگ را درک می‌کند، نه اینکه فقط درباره‌اش بشنود... پس از توصیفات طولانی و کلیشه‌ای‌ پرهیز کنیم به جاش؟ از جمله های کوتاه و تکان دهنده استفاده کنیم.

و درباره اسم دلنوشته، طبق چیزی که از متنتون متوجه شدم، ژانر درام و به سمت درد و تاریکی کشیده شده، پس توی اسم هم یه کلمه استفاده کنید که هم مرتبط به داستان و هم توصیف درد باشه، اسم رو مستقیم اشاره نکنید چون متنتون رو ادبی و شاعرانه نوشتید، به جای دلنوشته‌ای برای وطن...از کلمه کلیدی توی داستانتون استفاده کنید. یعنی چی؟ مثلا از مادران گفتید، از خون، از استخوان و وطن...که میشه مثلا---> میراث سرخ وطن..از بطن مادر تا رنج وطن...قطب نمای خون..ریشه در خاک سرخ..
 
آخرین ویرایش:
سلام و وقت بخیر
من میخواستم یه دلنوشته جدید بنویسم و با موضوع وطن
دو پارتش رو نوشتم و خب فکر میکنم که یه جوریه خواستم یه مشاوره بگیرم و نظر اونو هم بدونم
پارت هارو اینجا بفرستم؟
و اینکه سر عنوان هم شک دارم انتخاب خودم استخوان نامه‌اس
اسم رو موافقم، خوبه!
 
و اما درباره زیبایی انگاری و توصیف نویسی، شما زیاد از ارایه جان بخشی یا تشخیص استفاده کردید، هر چیزی کمش زیباست.. از حد بگذره قابلیت زیبایش رو از دست میده. میتونید در کنار این ارایه از تناقص( یه چیز یا یه سوالی بپرسید و خودتون در جواب همون رو نقص کنید..یا یه کلمه متناقض استفاده کنید. ولی طرح سوال که خواننده به فکر فرو ببرد خیلی میتونه زیبا باشه!)
علائم نگارشی در هر جایی نیاز نیست، کار علائم نگارشی زیبایی نیست و بلکه جنبه کمکی داره..یعنی چی؟ یعنی خواننده با کمک اون علائم میتونه درک کنه کجاها مکث، کجاها داستان قطع و کجاها آغازی نو هست!

موفق باشین از نوشتتون لذت بردم، سوال یا کمکی بود در خدمتم!
 
نظر اخرتون چیه مشکل من کجاست دقیقا؟ لطفا کوتاه بگین
 
عقب
بالا پایین