پارت ۱: وطن، دالانی است به درازای تاریخ که در آن، دیوارها نه از خشت، که از آرزوهای ناتمام جوانان قدکشیده ساخته شدهاند؛ خشتهایی که اگر بشکافیشان، صدای تپش قلبی را میشنوی که هنوز برای تپیدن، به اکسیژن غیرت نیاز دارد. ما مسافرانِ بیمقصد این دالانیم که در هر قدم، سنگریزهای از کفشمان را با تارهای موی عزیزان از دسترفتهمان معاوضه میکنیم تا راه، کمی هموارتر به نظر برسد. شب، اینجا ردای سیاهی است که بر شانههای زخمی کوهستان میافتد تا داغ زخمهای پنهان ما را از نگاه کنجکاو ستارگان هـرزهگرد بپوشاند؛ ستارگانی که گویی خود، روزگاری سرداران بلندپروازی بودهاند که در میانه میدان، راه آسمان را پیش گرفتند. دستهایمان، با عطر باروت و بوی نان داغ تنوری که مادرمان در روزهای محاصره روشن میکرد، آمیخته است؛ عطری که در حافظهی این خاک، چون طلسمی جادویی، ما را به ایستادن در میان طوفان فولاد و آتش، وادار میکند. ما، تکرار مداوم یک قصهی نانوشتهایم که هر بار، راویاش در میانهی سطر، جان میسپارد تا سطر بعد، با جوهری از جنس خون تازه، ادامه یابد.
پارت ۲: خون، وقتی بر زمین عطشزده میچکد، دیگر مایع حیات نیست؛ قطبنمایی است که جهت وزش باد را به سوی آرمانهای گمشدهمان نشان میدهد تا مبادا در این بیراههی بیانتها، ردی از حق خویش را فراموش کنیم. هر قطره، واژهای است در دیوان «استخواننامه» که با دهان خاک، قرائت میشود و گوش سنگین زمان را به شنیدن فریادهای فروخوردهیِ ما، ناچار میسازد. ما فرزندان خورشید سیاهیم، همانجا که سایهها به جای جانبخشی، از جان ما تغذیه میکنند تا در فردایِ نیامده، قد بکشند و بر سینه دشمن بیچهره، پنجه بیفکنند. در این سکوت مقدس، گوش کن؛ صدای شکستن بتهای وهم، از میان آوارهای شهر به گوش میرسد، آنجا که مادران داغدیده، از نطفهی سوگ، نهال انتقام صلحجویانه میپرورند. ما، خود حادثهایم؛ حادثهای که در تقدیر نوشتهشدهی این جغرافیا، به جای نقطه، علامت تعجبی است که در انتهای تمام جملات بیمعنای دشمن، خودنمایی میکند. اینجا هیچچیز، اتفاقی نیست؛ حتی این مرگ باشکوه که چون جامهی دامادی، بر تن نحیف آرمانهایمان نشست و ما را به ضیافت ابدیت دعوت کرد.