متن با جملات:
1-برف آمد
2-بابا آب داد
3-دوستم نداشت
بیرون سیفدپوش شده بود چون برف آمد و باعث شد تا دست از دیکته گفتن به صدف بردارم ولی گویا او بیشتر از املا نوشتن, علاقهی خاصی به پرسیدن سوالهای عجیب و جالب داشت که پرسید:
- چرا همیشه (بابا آب داد) میگی؟ یعنی بابا نمیتونست نان بده یا حتی توتفرنگی بده؟
خندهام گرفت ولی گوشهی لبم رو گاز گرفتم و جواب دادم:
- اصولاً از قدیمندیما باباها مسئول تهیهی نیازهای اساسی خونه بودند و خب آب میتونه یک نیاز خوبی باشه و حالا شاید الزاماً منظور طراح آب نبوده و شاید آب توتفرنگی بوده، نمیشه؟
اندکی ژست تفکر گرفت و دوباره پرسید:
- اگه باباها مسئول وسایل ضروری خونه هستند، چرا بابای من کنارم نیست و تو اذیتی؟ چرا بابا دوستم نداشت؟
بغضی به سنگینی یک قلوه سنگ جا خوش کرده بود در گلویم و چطوری به دختر هفتسالهی روبهرویم که هنوز شبها تا یک داستان از پدرش و کارهای خوبش نمیگفتم، خوابش نمیبرد، توضیح دهم که پدرش پنج سال قبل عمرش را به خدا داده است؟
جای حرفی، به سمتش خم شدم و در آغوشم گرفتم تا کمی از درد بیپناهیاش کم کنم.
- چرا همیشه (بابا آب داد) میگی؟ یعنی بابا نمیتونست نان بده یا حتی توتفرنگی بده؟
خندهام گرفت ولی گوشهی لبم رو گاز گرفتم و جواب دادم:
- اصولاً از قدیمندیما باباها مسئول تهیهی نیازهای اساسی خونه بودند و خب آب میتونه یک نیاز خوبی باشه و حالا شاید الزاماً منظور طراح آب نبوده و شاید آب توتفرنگی بوده، نمیشه؟
اندکی ژست تفکر گرفت و دوباره پرسید:
- اگه باباها مسئول وسایل ضروری خونه هستند، چرا بابای من کنارم نیست و تو اذیتی؟ چرا بابا دوستم نداشت؟
بغضی به سنگینی یک قلوه سنگ جا خوش کرده بود در گلویم و چطوری به دختر هفتسالهی روبهرویم که هنوز شبها تا یک داستان از پدرش و کارهای خوبش نمیگفتم، خوابش نمیبرد، توضیح دهم که پدرش پنج سال قبل عمرش را به خدا داده است؟
جای حرفی، به سمتش خم شدم و در آغوشم گرفتم تا کمی از درد بیپناهیاش کم کنم.