اختصاصی تکه‌هایی از هیس

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع HIIIS
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

HIIIS

مدیر تالار علوم+مدیرآز ادبیات+مترجم آز+جادوگر سیاه
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
مدیر آزمایـشی تالار
ژورنالیست
مشاور
مقام‌دار آزمایشی
نویسنده نوقلـم
برترین ارسال کننده ماه
نوشته‌ها
نوشته‌ها
3,853
پسندها
پسندها
18,216
امتیازها
امتیازها
728
سکه
4,770
متن با جملات:​
1-برف آمد
2-بابا آب داد
3-دوستم نداشت​


بیرون سیفدپوش شده بود چون برف آمد و باعث شد تا دست از دیکته گفتن به صدف بردارم ولی گویا او بیشتر از املا نوشتن, علاقه‌ی خاصی به پرسیدن سوال‌های عجیب و جالب داشت که پرسید:
- چرا همیشه (بابا آب داد) می‌گی؟ یعنی بابا نمی‌تونست نان بده یا حتی توت‌فرنگی بده؟
خنده‌ام گرفت ولی گوشه‌ی لبم رو گاز گرفتم و جواب دادم:
- اصولاً از قدیم‌ندیما باباها مسئول تهیه‌ی نیازهای اساسی خونه بودند و خب آب می‌تونه یک نیاز خوبی باشه و حالا شاید الزاماً منظور طراح آب نبوده و شاید آب توت‌فرنگی بوده، نمی‌شه؟
اندکی ژست تفکر گرفت و دوباره پرسید:
- اگه باباها مسئول وسایل ضروری خونه هستند، چرا بابای من کنارم نیست و تو اذیتی؟ چرا بابا دوستم نداشت؟
بغضی به سنگینی یک قلوه سنگ جا خوش کرده بود در گلویم و چطوری به دختر هفت‌ساله‌ی روبه‌رویم که هنوز شب‌ها تا یک داستان از پدرش و کارهای خوبش نمی‌گفتم، خوابش نمی‌برد، توضیح دهم که پدرش پنج سال قبل عمرش را به خدا داده است؟
جای حرفی، به سمتش خم شدم و در آغوشم گرفتم تا کمی از درد بی‌پناهی‌اش کم کنم.​
 
متن با کلمات:​
سیاه
فریاد
رنگ روغن​

فریادی کشیدم که مورچه‌های زیر پایم هم فرار کردند چه برسد به سطل رنگی که از دست بی‌نمایم رها شد و افتاد روی تابلویی که زحمت یک‌سال من بود.
رنگ قرمزی که دستم بود، روی شاخه‌های درختی که کشیده بودم، پاشیده شده بود و رنگ روغن بودن هم باعث شد تا با دستمال به جان آن بیافتم ولی رنگ قرمز دیگر روی شاخه‌ها نبود، به قسمت‌های دیگر هم کشیده شده بود و به صورت خطی از ترکیب رنگ‌های سیاه، سبز و قهوه‌ای ایجاد کرده بود. تپش‌های بلند قلبم را میان دودوزدن چشمانم که از تابلویی که دیگر اسمش هنر نبود، نمی‌شنیدم.
تقصیر من نبود که زیر پایم را نگاه نکردم و پایم به سطل رنگ مشکی برخورد.
تقصیر من نبود که فردا مهلت تحویل این گندکاری بود و من آه در بساط نداشتم.
تقصیر من نبود که چشمانم از خستگی به رنگ خون یا رنگی که این معضل را به وجود آورده بود، شده بود.
نفس‌هایم بلندم بین سکوت خانه که با زنگ موبایلم شکسته شد، گم شد.
خدا کند تا مردک خسیس نباشد وگرنه این تابلو را با دو سوم پول را بالا می‌کشید و دیگر نمی‌توانستم دهانش را ببندم.
موبایلم را از جیب پشتی شلوارم بیرون کشیدم و با دیدن اسم تماس‌گیرنده، لرزش دستانم بیشتر شد. لعنتی انگار به او الهام شده بود که در این یکسال، حال تماس گرفته بود. می‌شناختمش، اگر پاسخ نمی‌دادم احتمال اینکه خودش بیاید به اینجا و بیشتر از خسارت رنگ‌ها بگیرد، بود. باید دست به سرش می‌کردم.
حال لرزش دستم به طوری زیاد شده بود که به اشتباه تماس را رد کردم و لعنت دیگری به سازنده‌های گوشی لمسی فرستادم. مگر گوشی تاشوی دکمه‌ای چه مشکلی داشت که جایش را این عتیقه‌ها گرفته بودند؟
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم این‌بار خودم پیش دستی بکنم برای تماس گرفتن و حال او بازی‌اش گرفته بود. جوابم را نداد و چشمانم آن لکه‌ی زشت وسط مهمانی چای الیزابت بنت در فضای آزاد را گرفت. لعنتی درست در وسط تابلو پدید آمده بود و هیچ نظری برای مرمت کردن آن نداشتم.
رنگ قرمز هم دیگر نفس‌های آخرش را می‌کشید و نمی‌توانستم ریسک خرید رنگش را متحمل شوم وقتی تماس تنها رئیسم را قطع کرده بودم و تا مدت‌ها قرار بود بابت قطع تماس به او جواب پس دهم.
خواستم برایش نامه‌ای با لحن عذرخواهی بنویسم که همان موقع برایم پیامکی آمد.
"دو ساعت دیگر تو را آن‌جا برای دیدن آخرین تلاش‌هایت برای گرفتن دو سوم پولت، می‌بینم."
این‌سری گوشی از دستانم رها شد و لعنتی! نمی‌دانم تا حالا چندبار این کلمه را به کار بردم ولی به تمام معنا گیر افتاده بودم. بعد از یکسال که ایده‌ی این طرح بالاخره تایید شد، حال بدترین گند زده شد.
ناگهان چشمم خورد به رنگ سفید که یک دوم آن باقی‌مانده بود. فکر بکری به سرم زد.
رنگ روغن را تا حدی که بشود پاک کردم با دستمال تا بتوانم آن قسمت گند را سفید کنم و بعد طرح را دوباره بکشم.
امیدوارم تا دوساعت دیگر تمام شود، امیدوارم!​
 
عقب
بالا پایین