همگانی °• هم آوایی قلم | دلنوشته همگانی •°

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع حیات۰
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
دلنواز تر صدای از صدای کمانچه کلهر می‌دانید، چیست؟
صدای نفس هایش وقتی در هیاهوی باد می‌پیچد.
چشمانت شهر فرنگ از همه نه، تنها به یک رنگ.منم،آن غرب زده لامذهب که شیفته فرنگستان است. انگار رودابه گیسو پریشان کرده چه شباهتی، می‌بینی جانم من؟ گیسوانت سیاه ست به سان بخت من.
 
شاید سرنوشت مرا اینگونه خواست.
گویی لب هایم با نخی نامرئی دوخته شده‌اند و هر چه می‌خواهم فریاد بزنم، تنها سکوتی سرد و بی‌روح از گلویم خارج می‌شود.
هوا چنان سرد است که پوست را می‌سوزاند؛ نوعی سوزش یخ‌زده که گویی باید عادت کنم.
دیگر نمیتوانم گوش هایم را با آوای خنده هایمان گرم کنم، فقط این سکوت ازت بجا مانده است.
از اسارت این فکر های دردناک نمیتوانم خارج شوم.
فکر کن... تو داری با همان لحن مهربان، نامی را که برای فرزندمان انتخواب کردیم را زیر لب برای او
زمزمه میکنی.





 
بازهم نیامدی، آوای دروغگین تک مصرع
سوخته در اشک های شمع
سال هاست، بازگشت تو‌ را انتظار می‌کشم.
عجب منافاتی داشت، بارش باران از آسمان و طوفان به راه افتاده از چشمان من
دلبرکم نیامدی و فراموش شدم،
در لابه لای سیل امواج گیسوانت.
 
دلم گرفته است رویایم به حقیقت نپیوسته است دلم کمی باران بهاری می‌خواهد زندگی پر از نانوشته‌های دفتر است نمی‌دانی کی امید به فردایت داشته باشی.
 
تقدیر، بازی حقیرانه‌ای بود که من در آن، حتی بازنده هم نبودم. بازیچه‌ای بودم که وهم تو را به بند جانم کشیدم. من در میان سایه‌های تو، گم شدم در حالی که تو حتی در کلماتم هم حضور نداشتی.
 
من تمام رفتنت را باور کردم،
اما هیچ‌وقت نبودنت را یاد نگرفتم.
هر روز، تکه‌ای از خودم را در انتظار جا می‌گذارم،
شاید روزی برگردی و از میان ویرانه‌های من،
همان آدم قبل را پیدا کنی...​
 
خواهیم دید، آینده را چه می‌کند با شب تیره همین دختر تنها. فریاد‌ها زدم، هنگامه رفتن چقدر سخت بود آزرده شدن تو برای من.
چه غریب و بی‌گناه، دلتنگ تنها برای یک صدا.
 
چه غریب و بی‌گناه،
دلتنگ تنها برای یک صدا؛
برای صدایی که اگر یک‌بار دیگر در گوش این دل می‌پیچید
شاید تمام این شب‌های بی‌پایان
از تب سکوت رها می‌شدند.
اما نرسید…
و من ماندم و اتاقی که بوی نبودنت را گرفته بود
و پنجره‌ای که هر سحر
به جای آفتاب،
اندوه را به صورتم می‌پاشید.
من از همان لحظه فهمیدم
برخی رفتن‌ها، تمام نمی‌شوند؛
فقط در جان آدم جا خوش می‌کنند
و هر روز بی‌آنکه دیده شوند
کمی بیشتر می‌برندش.
پس اگر روزی گذرت افتاد
به این شب تیره‌ی دختر تنها
بدان که هنوز
در گوشه‌ای از این دل خاموش
چراغی کوچک برای یک بازگشت
روشن مانده است.
 
عقب
بالا پایین