چالش °• نگاشت | چالش ادبی•°

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع حیات۰
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • نکته: این موضوع در لیست ویژه آمارگیر قرار دارد.
  • #11
موضوع دلنوشته
ded011_26IMG-۲۰۲۶۰۷۱۱-۱۷۴۸۰۷.jpg

[آخرین اجرا، آخرین امید...]
ملیحه حمیدی


در میان صدای تشویق حضار که مانند بارانی نرم و کوبنده بود، آرام و باوقار به سوی سکوی اجرا قدم برداشت. پرِ دامن حریر مشکی‌اش کاشی‌های براق صحنه را نوازش می‌کرد و صدای پاشنهٔ باریک و سه‌سانتیِ کفشش میان همهمهٔ تماشاگران گم میشد.
دامنش را کنار زد و روی صندلی مدور و کوتاهی که بالشتکی قرمزرنگ داشت نشست.
انگشتانش را با متانت روی کلاویه‌های سفید و سیاه پیانو نگه داشت و پیش از لمس آن، ناگهان حضار سکوت کردند؛ سکوتی عمیق، مانند دره‌ای بی‌انتها، گم‌شده در خلأ...
در گوشش صدایی مانند تیک‌وتاکِ ساعتی زنگ‌زده پیچید و نخستین نت، تالار را در آغوش گرفت.
سپس زمین غرید.
لوسترهای کریستالی به خود لرزیدند، دیوارها ترک برداشتند.
چشم‌هایش را بست و انگشتانش با سرعت بیشتری حرکت کردند؛ گویی سمفونیِ تاریکی از وحشت را می‌نواخت!
میان گردوغبار، سنگ و آوار، فریادها دیگر فریاد نبودند؛ در گوشش به هم‌سراییِ غریبی بدل شده بودند که از دل ویرانی برمی‌خاست و نت‌به‌نت، آخرین اجرا را به کمال می‌رساند.
وقتی همه‌چیز فرو نشست، دیگر تالاری وجود نداشت؛ نه تماشاگری، نه صحنه‌ای...
فقط موسیقی بود.
طره‌ای از موهای بلندش را که حالا زیر خاک و گل مدفون بود، پشت گوشش فرستاد آهسته سرش را بالا آورد. نوری لطیف و گرم بر صورتش پاشیده شد. از پشت پیانو برخاست و بی‌آنکه به عقب نگاه کند، پله‌ها را یکی‌یکی بالا رفت.
وقتی به آخرین پله رسید، موسیقی هنوز در تالار جریان داشت؛ اما دیگر کسی پشت پیانو ننشسته بود.
 
آخرین ویرایش:
موضوع دلنوشته :
ded011_26IMG-۲۰۲۶۰۷۱۱-۱۷۴۸۰۷.jpg

بدون نوتی که نبودش مقابل چشمانم در دید می‌زد، به صورت بداهه دستم روی کلاویه‌ها می‌نشست و صدای نوت‌ها مانند رقصی از آواها در هم پیچید.
کاش این نوت‌ها قدرت بیرون کشیدن من را از آخرین کتابی که خواندم، داشت. کتابی که فضایش باعث شد تا به وجودیت خودم شک ببرم و کاش آن را نمی‌خواندم. وجودیتی که بند پله‌پله تلاش کردن در واحد زمان بود.
زمانی که آن را از دست داده بودم و حال در سالنی که سکوت را در معنای واقعی تلقی می‌کرد، مشغول بازی با نوت‌هایی بودم که خودم را پیدا کنم.
خودم را جای آن کارکتری می‌دیدم که اگر در یک‌ساعت جاری نوت‌هایش را کوک نمی‌کرد، نمی‌توانست دری که او را از برزخ تاریکی بیرون می‌کشاند را بیابد.​
 
«بی‌تفاوت»
هرگاه شروع به نواختن می‌کنم.تمامی صداهای موجود جز صدای کلاویه‌های پیانو را از گوش‌هایم پاک و مُبرا می‌کنم.حتی اگر تو در میان هواداران مرا تشویق کنی من متوجه حضورت نخواهم شد.
همانطور که یوسف، در میان تشویق یک شهر متوجه حضور دلباخته خود زلیخا نشد.
چه غم‌انگیز، تو می‌توانی گاهی مرا از دور تماشا کنی اما من حتی متوجه حضورت هم نخواهم شد.
شاید، حتی من به اتفاق دست خط تو را در میان یکی از هزار نامه‌ای که برام نگاشته‌اند. انتخاب کنم و موقع نواختن پیانو آن نامه را نیز جلوی همگان بخوانم.
شاید هم تو جزو آن چند نفری باشی، که هر روز چند شاخه گل روی پیانوی من می‌گذارند و برایم هدیه‌هایی گران قیمت می‌آورند.
اما اکنون دیگر به این باور رسیده ام، تو هیچگاه از آن افرادی نخواهی بود که روزی جلوی مرا بگیری و در جمع با حتی در تنهایی، به عشقی که در دلت هست اعتراف کنی. نمی‌دانم، ترس از دست دادن است یا هرچیز دیگری ولی سرنوشت اینگونه مانده.
من تا روزی که بتوانم پیانو می‌نوازم، و تو بدون اینکه من حتی نامت را بدانم فقط تماشاگر رقص دستان من، بر روی کلید‌های سیاه و سفید هستی. و من هم چشم به انتظار، در کنار ساعتی که گذر عمر مرا یاد آور است در انتظار بیهوده‌ای نشسته‌ام.و‌ عاقبت هر دوی ما در تاریکی محبوس خواهیم شد.
 
آخرین ویرایش:
من و تو ترکیب دل‌چسبی از عشق را به نمایش گذاشته‌ایم. خونی که در شریان‌های اصلی این عشق جاری‌ست، گران‌بهاترین مایه‌ی زلال دنیاست که حتی یک قطره‌اش هم جانی تازه به پاییز دلم می‌دهد و بهاری نو می‌سازد.
من همانند نت‌های موسیقی نوشته شده در دفترم، و تو نوازنده‌ی آن نت‌ها.
نت تا نواخته نشود فقط چند خط نقاشی، روی کاغذ است.
باید بنوازی و به گوش برسد تا تمام جهانیان آوازه‌ی خوشِ صدایش را بشنوند.
همه نوازنده را گرامی می‌دارند و ستایشش می‌کنند؛ اما کسی به خود زحمت فکر کردن به نویسنده‌ی نت‌ها را نمی‌دهد.
من آنم که دیده نمی‌شوم، و تو آنی که ستایش می‌شوی.
دریغ از فهم این‌که اگر نت نباشد، تو هم نوازنده نخواهی بود!
 
موضوع دلنوشته :
ded011_26IMG-۲۰۲۶۰۷۱۱-۱۷۴۸۰۷.jpg
با حرکت دستم، صدای تیک‌تاک ساعت عظیم و فرسوده در آوای پیانو محو می‌شود.
خاطراتم، با بیرحمی بر سرم هجوم می‌آورند.
در میان غبار زمان که بر دیواره‌های سنگی این دخمه چنگ انداخته است، من نشسته‌ام؛ تنها، با پیانویی که هم‌نفس سکوت‌های بی‌پایان من است.
انگشتانم بر کلاویه‌ها می‌لغزند، نه برای نواختن یک ملودی ساده، که برای فریاد بی‌صدای روحم در این وهم ابدی.
به آن پلکان مارپیچ می‌نگرم که تا دوردست‌های نور گریزان اوج می‌گیرد، اما پای من در این تنهایی تاریک زنجیر شده است.
ساز من، تنها قایقی‌ست در این دریای سیاه، شاید روزی نوای من، سنگ‌فرش‌های سرد را به لرزه درآورد و راه بازگشت به آن نور دور را برایم بگشاید.
 
ممات حیات

من هر روز، پیش از آنکه خورشید پشت شهر بمیرد، به تصویر دریچه‌ای که نور عصرگاهی را به ضیافت غبار می‌کشد، خیره می‌شوم و آن لحظه‌ای را که جهان از حرکت ایستاد و تو، در بی‌خبری من، از مرز حیات عبور کردی، مرور می‌کنم.

گاهی گمان می‌کنم که هنوز در آن سوی این ثانیه‌های کش‌دار ایستاده‌ای، جایی که زمان نه می‌گذرد و نه می‌ماند. من در این سوی دیوار، در همین جا که رد پایت هنوز بر هیچ‌کجایش نیست، به ضرب‌آهنگ ساعت دیواری گوش می‌دهم؛ صدایی که جای خالی نت‌های پیانویت را پر می‌کند. پیانویی که حالا در سکوتی غبارآلود، مرگ را روایت می‌کند و در ذهنم، صدای قدم‌های تو را بازسازی می‌کند؛ قدم‌هایی که باید به سوی من برمی‌داشتی، نه به سوی ابدیت.

من از تو عصبانی نیستم؛ از این نبودن مطلق، از این‌همه سکوتی که در پی رفتنت جا گذاشتی، حیرانم. تو در این عکس، آن‌قدر زنده‌ای که وقتی چشم برمی‌گردانم، نبودنت چنان به صورتم سیلی می‌زند که گویی برای اولین‌بار است که می‌فهمم، واقعاً دیگر نیستی.

من در اندوه این سوگ، در جست‌وجوی «خودی» هستم که پیش از تو داشتم و هرگز آن را بازنیافتم. تو رفتی و من، در میان این همه اشیاء که هیچ‌کدامشان دیگر بوی تو را نمی‌دهند، سرگردان به تماشای تصویر زنی نشسته‌ام که هرگز پیر نمی‌شود؛ در حالی که من، هر روز، یک قدم به آن نقطه‌ای که تو در آن ایستاده‌ای، نزدیک‌تر می‌شوم.
 
وقت دوستان بخیر
با تشکر از همه‌ی کاف‌نون‌هایی که شرکت کردند.
با توجه به بررسی تیم داوری، برند‌ه‌ی چالش نگاشت @آوین هستند.

تبریک میگم به آوین عزیزم -118-"{}


این تاپیک برای تمرینات کاربران باز می‌ماند و لطفاً از فرستادن پیام‌های متفرقه بپرهیزید
 
عقب
بالا پایین