- نکته: این موضوع در لیست ویژه آمارگیر قرار دارد.
- #11
[آخرین اجرا، آخرین امید...]موضوع دلنوشته![]()
ملیحه حمیدی
در میان صدای تشویق حضار که مانند بارانی نرم و کوبنده بود، آرام و باوقار به سوی سکوی اجرا قدم برداشت. پرِ دامن حریر مشکیاش کاشیهای براق صحنه را نوازش میکرد و صدای پاشنهٔ باریک و سهسانتیِ کفشش میان همهمهٔ تماشاگران گم میشد.
دامنش را کنار زد و روی صندلی مدور و کوتاهی که بالشتکی قرمزرنگ داشت نشست.
انگشتانش را با متانت روی کلاویههای سفید و سیاه پیانو نگه داشت و پیش از لمس آن، ناگهان حضار سکوت کردند؛ سکوتی عمیق، مانند درهای بیانتها، گمشده در خلأ...
در گوشش صدایی مانند تیکوتاکِ ساعتی زنگزده پیچید و نخستین نت، تالار را در آغوش گرفت.
سپس زمین غرید.
لوسترهای کریستالی به خود لرزیدند، دیوارها ترک برداشتند.
چشمهایش را بست و انگشتانش با سرعت بیشتری حرکت کردند؛ گویی سمفونیِ تاریکی از وحشت را مینواخت!
میان گردوغبار، سنگ و آوار، فریادها دیگر فریاد نبودند؛ در گوشش به همسراییِ غریبی بدل شده بودند که از دل ویرانی برمیخاست و نتبهنت، آخرین اجرا را به کمال میرساند.
وقتی همهچیز فرو نشست، دیگر تالاری وجود نداشت؛ نه تماشاگری، نه صحنهای...
فقط موسیقی بود.
طرهای از موهای بلندش را که حالا زیر خاک و گل مدفون بود، پشت گوشش فرستاد آهسته سرش را بالا آورد. نوری لطیف و گرم بر صورتش پاشیده شد. از پشت پیانو برخاست و بیآنکه به عقب نگاه کند، پلهها را یکییکی بالا رفت.
وقتی به آخرین پله رسید، موسیقی هنوز در تالار جریان داشت؛ اما دیگر کسی پشت پیانو ننشسته بود.
آخرین ویرایش:
