با شتاب❌ باشتاب✅ ( هر وقت حرف اضافه با اسم ، صفت رو تشکیل بده با نیمفاصله نوشته میشن)با شتاب از سر جام بلند میشم، قلبم وحشتناک میکوبه. چند بار از هول پیدا کردن گوشی، نزدیکه زمین بخورم.
بالاخره گوشی تلفن رو پیدا میکنم، با دستای لرزون شماره مامان رو میگیرم.
صدای بغضآلودش توی گوشم میپیچه:《 رستا...
و بعد، بیاختیار میزنه زیر گریه.》
با بغضی که گلوم رو فشار میده، میپرسم:《مامان... فقط بگو حالش خوبه؟》
مامان:《 توی بخش آی سی یو مادر... پاشو بیا، پاشو بیا عزیزم.》
نمیفهمم چطور لباس میپوشم، چطور از خونه میزنم بیرون، فقط خودمو میرسونم بیمارستان.
تو راه، انقدر گریه کردم که چشمام باز نمیشن.
وقتی میرسم بیمارستان، مامانمو محکم بغل میکنم و فقط هر دومون گریه میکنیم.
دستهای لرزون✅
«»✅
«رستا... .»
و بعد بیاختیار باز گریهش میگیره.✅ (دیالوگ و مونوگ با هم داخل گیومه نمیرن)
اول « و بعد بلافاصله دیالوگ نوشته میشه.مثال:
«سلام✅
« سلام❌
چند حرفهای انگلیسی که به فارسی نگارش میشن با نیمفاصله هستن. (آی سییو✅، سیدی، بیامو، پیدیاف)
خودم رو✅
چشمهام✅
میرسم✅
مامانم رو✅
حرفهای✅ میگه✅دکتر حرفای خوبی نمیزنه...
میگه وضعیت قلبش خطرناکه و هفتهی آینده باید عمل باز انجام بده.
خسته و رنگپریده روی نیمکت حیاط بیمارستان میشینم، رامین کنارم میشینه، بیصدا.
منم سرمو میذارم روی شونه اش.
رامین:《نگران نباش آبجی، ما خدارو داریم...هر چی اون صلاح بدونه.》
با بغض میگم:《 نگو رامین...نمیخوام پدر رو از دست بدیم، نمیخوام.》
بعد این جمله، اشکم با صدای بلند درمیاد.
رامین، بیصدا کنارم می شینه و من سرم رو، روی شونهش میذارم.✅
«پدر». دو پارت قبل که رستا به خونهشون میره، پدرش رو بابا خطاب میکنه و در این پارت پدر. برای یکدست شدن متن بهتره در سیر کل داستان از یکی استفاده کنی، یا بابا، یا پدر.
میگه✅رامین زیرلب میگه:《 خدا نکنه عزیزم... از دستش نمیدیم، عمل میشه، برمیگرده خونه.》
یه لحظه مکث میکنه و آروم میگه:《 نگاه کن منو، رستا!》
با بیحالی نگاش میکنم و میگم:《 ایشالا داداشم...》
رامین:《 پاشو برو خونه با مامان، من هستم.
مامان میگه دیشبم شیفت بودی، برو استراحت کن.
پا میشم، بغلش میکنم و با التماس میگم:《بهم بگو هر چی شد، بهم میگی دیگه؟》
رامین:《چشم آبجی... قول.》
«خدا نکنه✅(بدون فاصله)
«نگاه کن ✅
«پاشو✅
برو استراحت کن.»✅ ( آخر جملهات با گیومه بسته میشه)
پل میشم❌ بلند میشم،✅
هر روز، خسته و بیحوصله به سرکار ، و با کلی امید به بیمارستان میروم.✅هر روز خسته و بیحوصله میرم سر کار و بیمارستان. تقریباً همه فهمیدن حال ناخوشم بهخاطر وضعیت پدرمه، ولی وظیفه دارم و متعهدم، نمیتونم کارمو ول کنم.
امروز هم مثل روزهای قبل بعد از کار، مستقیم میرم بیمارستان به دیدن بابا.
مدیرعاملم گفت میتونم یک روز در میون بیام، ولی چون ساعت ملاقاتها محدوده و باید با رامین جابهجا بشم، ترجیح میدم سر کار بمونم.
مشغول بودن بهتر از فکر کردن به هزار تا اما و اگر هست.
کارم رو✅
جای گیری درست افعال.
ساعت ملاقاتها❌ ساعت ملاقات✅
بیمارستان... ولی❌ بیمارستان، ولی✅با مریم هر روز حرف میزنم، با مادرش هم اومدن بیمارستان...ولی از دیروز حالم بدتره!
بابا وقتی ازم خواست مراقب خودم باشم، لحنش بوی ناامیدی میداد و من که ترس، مثل خوره افتاده به جونم.
صدای زنگ گوشی منو از فکر درمیاره، نگاه به صفحه گوشی میندازم،مریم تماس گرفته.
سعی میکنم خوب حرف بزنم:《 جانم مریم؟》
مریم: 《دوباره صدات در نمیاد؟ بابا، تو داری خودتو هلاک میکنی دختر! به خدا بابات عمل میکنن، بهتر میشن و میان خونه.》
با همون لحن میگم:《 نگرانم مریم. نمیدونم چرا آروم نمیگیرم.》
من رو✅میندازم. مریم✅
«مریم✅
خودت رو✅
بابات عمل میکنن❌بابات رو✅
«نه✅ میام.»✅مریم:《فردا رو استراحت کن، نیا سر کلاس...اشکالی نداره.》
آهی میکشم و میگم:《 نه، نمیتونم تو خونه بمونم. میام...》
مریم با بغض میگه:《 اصلاً عادت ندارم اینطوری ببینمت.》
انگار اونم به ضعیف بودنم عادت نداره.
با زحمت لبخندی روی لبم میشینه، خودمو جمعوجور میکنم:《 فردا میبینمت، فقط دعا کن مریم.》
میگه✅
میشینه✅
خودم رو✅
«فردا✅
وقتی من رو✅مریم:《انشاءالله که بهخیر میگذره عزیزم.》
همهی بچهها تقریبا هرروز از حال پدرم میپرسن. وقتی رنگپریده و بیحال میبینن منو، میفهمن حالم خوش نیست.
این توجه، حالم رو بدتر میکنه...بیحوصله کنار مریم میشینم و منتظر استاد میمونیم.
استاد علیان، خوشتیپتر از همیشه وارد کلاس میشه، بوی عطرش فضا رو پُر میکنه، معلومه که تام فورد زده!
کیفش رو روی میز میذاره، لپتاپ رو روشن میکنه. مریم دستم رو محکم فشار میده.
استاد با صدای رساش میگه:《 بچهها یه پاورپوینت آماده کردم، ادامهی درس رو طبق اون پیش میریم. حتماً جزوه برداری کنید برای پایانترم.》
شروع به توضیح دادن میکنه...حین درس، با همه ارتباط چشمی برقرار میکنه. عادی به نظر میرسه.
ولی هر بار نگاهش به من میافته، چشمهام طاقت نمیارن...مجبور میشم سرمو پایین بندازم.
«بچهها✅
سرم رو✅
این بخش آخر، همهی ایرادات دقیقا مثل قبل هست یا کمی دقت رفع میشه عزیزم.گاهی حس میکنم بیشتر از بقیه بهم نگاه میکنه... ولی بعد به خودم تشر میزنم که "توهم نزن، رستا!"
احتمالاً چون رنگم پریده و چشمهام قرمزه، متوجه شده.
مریم آهسته تو گوشم زمزمه میکنه:《 خوبی؟》
به دروغ میگم:《خوبم.》
اما دلشورهی بدی دارم، فردا عمل قلب باباست.
من الان اینجام، سر کلاس، و حتی یه کلمه از حرفای استاد نمیفهمم.
مریم دستم رو میگیره و آروم سعی میکنه دلداریم بده، استاد هم چند بار بهم نگاه میکنه، اما به درس دادن ادامه میده.
با خجالت رو به مریم زمزمه میکنم:《 الان بیرونمون میکنه!》
مریم بیخیال جواب میده:《 بیخود کرده!》
لحظهای مکث میکنه، بعد با لحنی جدی میگه:《خانم امیری، اگر نیاز به بحث بیشتر هست، میتونید بیرون ادامه بدین!》
لپهام رو گاز میگیرم و مریم آهسته میگه:《عذر میخوام.》
سرمو بالا میارم، استاد نگاه دلخورش رو نثارم میکنه و تا آخر کلاس، دیگه حتی یک بار هم سمتمون نگاه نمیکنه.
کلاس که تموم میشه، بدون هیچ حرفی با مریم از کلاس بیرون میزنیم...برای ناهار و کلاس بعدی نمیمونم، از مریم خداحافظی میکنم و مستقیم به کارخونه میرم.
برای فردا توی کارخونه مرخصی میزنم و مدیرعامل که از شرایطم باخبره، چند دقیقهای برای دلداری کنارم میشینه و حرف میزنه و وقتی حال خرابمو متوجه میشه، اجازه میده زودتر برگردم خونه.
بعد از یه دوش کوتاه، میرم سراغ مقالههای درس میکروب و کنترل کیفی استاد علیان...برای هر استاد، فایلها رو جدا میفرستم.
چشمهام خستهن ولی باید برم بیمارستان کنار مامان باشم، صلاح میدونم که تو این شب سخت، تنهاش نذارم.
کنارش میشینم و میگم:《مامان... فردا چی میشه؟》
مامان:《رستا مادر... میدونم، سرپناهت باباته، تکیهگاهته، دلت آشوبه...اما منم مادرتم، اول نگران توام، بعد خودم.》
اشکهام بیصدا جاری میشن...
مامان:《دکتر گفت وضع پدرت خوب نیست... خیلی دیر آمادهی عمل شده، ولی من نذر کردم مادر... خدا به نیت و دل بندههاش نگاه میکنه...انشاالله که برمیگرده، همونطور که رفتنی نبود، برگشتنی باشه.》
یه "ایشالا" زیر لب زمزمه میکنم و سعی میکنم همین طور که سرم رو شونه مامان چشمامو ببندم.
صبح زود بابام رو با برانکارد میبرن سمت اتاق عمل و ما سه نفری گریهکنان، زیر لب ذکر میگیم و پشت در منتظر میمونیم...