فکر کردن اگر محصول بود، احتمالاً همه از فروشگاه شکایت میکردند. چون هیچ دکمه خاموشی نداشت. دقیقاً زمانی که میخواستی بخوابی، فعال میشد: «راستی فردا چی کار داری؟» بعد: «اون حرفی که امروز زدم درست بود؟» بعد: «اصلاً چرا اون آدم اونطوری نگام کرد؟» و در نهایت مغز ساعت چهار صبح تصمیم میگرفت درباره یک اتفاق مربوط به سال ۱۳۹۹ جلسه فوقالعاده برگزار کند.
رضایت در فروشگاه خیلی کم پیدا میشد. وقتی بالاخره پیدایش میکردی، فروشنده میگفت: «این مدل رو پیشنهاد میکنم.» میپرسیدی: «نسخه جدیدش نمیاد؟» میگفت: «چرا، ولی اگر همین رو دارید، لازم نیست بخرید.» و دقیقاً به همین دلیل، کارخانه تولیدش را کاهش داده بود. چون محصولی ساخته بودند که مشتری را از خرید بیشتر بینیاز میکرد.
هیجان قبل از شروع هر اتفاقی فوقالعاده بود. قبل از سفر، مهمانی، امتحان، قرار یا شروع یک پروژه، قلبت تند میزد و میگفتی: «این بهترین اتفاق دنیاست!» اما همین که اتفاق شروع میشد، هیجان پنج دقیقهای میگفت: «خب... من دیگه کاری ندارم.» و میرفت. تو میماندی و یک برنامهای که برایش سه هفته هیجان داشتی.
اضطراب هیچوقت فقط به یک اتفاق واقعی قانع نبود. یک اتفاق ساده کافی بود تا کارخانه تولید سناریو را روشن کند. «اگه این اتفاق بیفته چی؟» بعد «اگه اون اتفاق هم بیفته چی؟» بعد «اگه اصلاً برعکسش اتفاق بیفته چی؟» و در نهایت به جایی میرسیدی که درباره اتفاقی نگران بودی که هنوز رخ نداده، احتمال رخ دادنش معلوم نبود و حتی اگر رخ میداد شاید اصلاً مشکلی ایجاد نمیکرد.
۲۴. مسئولیتپذیری محصولی که همه میخواهند مال خودشان کنند
مسئولیتپذیری در فروشگاه یک محصول بسیار پرفروش بود. چون همه دوست داشتند آن را به دیگران منتقل کنند. یکی میگفت: «تو انجامش بده، تو بهتر بلدی.» دیگری میگفت: «تو که همیشه مسئولیتپذیری.» ناگهان میدیدی مسئولیتهای پنج نفر روی میز تو جمع شدهاند. آخر شب هم همان آدمها میپرسیدند: «چرا انقدر خستهای؟» و تو فقط به سقف نگاه میکردی و به این فکر میکردی که کاش گارانتیاش قابل انتقال بود.
خستگی را میخریدی که استراحت کنی، ولی خود خستگی اجازه استراحت نمیداد. میگفتی: «امشب زود میخوابم.» ساعت دوازده: «فقط یه قسمت.» ساعت دو: «حالا که بیدارم، یه چیزی هم ببینم.» ساعت چهار: «فردا درستش میکنم.» صبح: «چرا خستهام؟» خستگی هم از گوشه اتاق لبخند میزد و میگفت: «من از دیشب اینجام.»
دلسوزی حافظه داخلی فوقالعادهای داشت. یکی یک بار مشکلی برایت تعریف میکرد و سه ماه بعد هنوز یادت بود. بعد مشکل نفر دوم، سوم، چهارم و پنجم را هم ذخیره میکردی. آخر شب مغزت تبدیل میشد به مرکز پشتیبانی مشتریان کل فامیل. فقط یک سؤال باقی میماند: «ببخشید، برای مشکل خودم باید با کدوم بخش تماس بگیرم؟»
این احساس دقیقاً مثل حالت Battery Saver گوشی بود. وقتی فعال میشد، سیستم همه قابلیتهای اضافی را خاموش میکرد: ذوق، هیجان، علاقه، حوصله و حتی واکنش به بعضی اتفاقات. فقط قابلیتهای ضروری روشن میماندند؛ مثلاً غذا خوردن و جواب دادن به سؤال «چی میخوای بخوری؟» با جمله معروف: «هرچی.»
۲۸. حسرت محصولی که همیشه بعد از تمام شدن موجود میشود
حسرت عجیبترین محصول بازار بود، چون همیشه بعد از تمام شدن فرصت موجود میشد. وقتی فرصت داشتی، نبود. وقتی فرصت تمام شد، ناگهان میآمد: «کاش میگفتم.» «کاش میرفتم.» «کاش شروع میکردم.» «کاش زودتر تصمیم میگرفتم.» روی جعبهاش هم نوشته بود: «متأسفانه امکان استفاده در زمان گذشته وجود ندارد.»
نسخه معمولی فکر کردن میگفت: «شاید ناراحت شده.» اما نسخه پرو مکس بلافاصله فعال میشد: «چرا ناراحت شده؟ نکنه از حرف من؟ اگه از حرف من بود چرا همون موقع چیزی نگفت؟ پس شاید از قبل ناراحت بوده. پس چرا قبلش خندید؟ نکنه اون خنده هم الکی بود؟» و این روند تا جایی ادامه پیدا میکرد که برای یک «باشه» ساده، پرونده قضایی ۴۸ جلدی تشکیل میشد.