سلام امیدوارم که حالت خوب باشه
تو مقدمه اثرت زیاد از او استفاده کردی سعی کن کلمات جایگزین براش پیدا کنی.
و نمی دونم لحن داستان رسمی یا محاوره ای اما پرش لحنی دیده میشه سعی کن کنترلش کنی یا تماماً رسمی بنویس یا تماماً محاورهای
«…آنطور پشت سر هم به نفع سینکلر و همیلتون میافتادند…»
نکته: این...
سلام عزیزم امیدوارم که حالت خوب باشه
سه پارت رمانت برسی شد
«سرهنگ بهرامی را که متعجب گشته بود را تنها میگذارد.»
دو بار استفاده از «را» در یک جمله باعث سکتهی متن میشه و حالت بدی پیدا می کنه.
«پوزخندی از این وجنات میزند.»
«وجنات» به معنای چهره و صورت هست. نمیتونی به «اوضاع» یا «صحنهی...
یه نصحیت تمام و کمال از خواجه نصیرالدین طوسی بهتون بکنم؟!
"کم گوی و به جز مصلحت خویش مگوی
چیزی که نپرسند ، تو از پیش مگوی
از آغاز دو گوش و یک زبانت دادند
یعنی که دو بشنو و یکی بیش مگوی."
‹ نگاهت میکنم خاموش و خاموشی زبان دارد
زبان عاشقان چشم است و چشم از دل نشان دارد
چه خواهشها در این خاموشی لب هاست، نشنیدی؟
تو هم چیزی بگو، چشم و دلت گوش و زبان دارد
هوشنگ ابتهاج
هیچوقت نفهمیدم اون روز مهمون عزیز کرده ما کی بود و چرا اومده بود خونه ما، اما من از اون روز به بعد رنگ آرامش رو تو زندگیم ندیدم.
تو دلم گفتم ماهی بیچارهام دقیقاً از همون روزی که کوروش دید رنگ آرامش از زندگیش پرید.
انگار جواب این سوال رو خودم می دونستم ولی از مادر بزرگ لیلا پرسیدم:
«اون پسر گل...
تاحالا شده ؟
از خونه بزنید بیرون ولی کسیو نداشته باشید برید پیشش،نه خانواده درست و حسابی،نه رفیقی، نه آدم قابل اعتمادی هیچکس نباشه.
عمق درد و فاجعه دقیقا رسیدن به همین نقطه ست.
آدمی که کسی منتظرش نیست نباید برگرده از اولین تصمیمی که خودم تو زندگیم برا خودم گرفتم پشیمونم ای کاش می موندم یه جای...
آدما میتونن بهت بگن طاقت دیدن ناراحتیت رو ندارم ولی قلبت رو بشکنن، میتونن بگن بدون تو نمیتونن و درنهایت خودشون ترکت کنن، آدما میتونن قول موندن بدن ولی در یک چشم به هم زدن یه جوری تنهات بذارن و برن که انگار هیچوقت نبودن.
با همه اینا من خوبم فقط دلتنگم
پروانه دلم می خواد بازم باهم حرف بزنی مثل...
عاشق لحظه هاییم که درجا بعد از جدایی، طرف مقابلم رد فلگامو پشت هم زیر پاش میذاره، خودش خودشو از چشم میندازه، خودش خودشو زیر سوال میبره و خودش شخصیت خودشو خراب میکنه. آفرین عزیزم، داری لطف میکنی و با این کارات کمکم میکنی راحت تر و سریع تر و خیلی مطمئن تر ازت مووان کنم. همینجوری ادامه بدی به یه...
انقدر به چشمم منفور شدی که نه دیگه واست مینویسم، نه دیگه میام ببینمت، نه دیگه تلفنتو جواب میدم، نه دیگه تکست میدم، نه دیگه میام دلداریت بدم، نه دیگه پشتت وایمیسم، نه دیگه برات چیزی میخرم، نه دیگه هرجا باشم کمک خواستی خودمو میرسونم، نه دیگه بهت فکر میکنم، نه دیگه کارایی که کردی رو گردن می گیرم،...
همه فکر میکنن آدمها با گذشت زمان فراموش میشن، اما بعضیها فراموش نمیشن، فقط جای خودشون رو توی زندگی آدم از دست میدن.
یه زمانی شاید اولین کسی بودن که دلت میخواست خبر خوبت رو بهش بگی، اما حالا مدتهاست که حتی نمیدونی چه اتفاقی توی زندگیش افتاده.
نه دعوایی شده، نه خداحافظی بزرگی در کار بوده.
فقط...
داستایفسکی میدونست که داشتن یه آدم امن چقدر مهمه که تو رمان جنایت و مکافات نوشت:
«هر کس باید بتواند به جایی پناه آورد، چون مواردی پیش میآید که حتماً لازم است انسان بتواند به یکجا، به هر کجا که باشد برود.»
دکتر هلاکویی میگه ؛ 🌿🩵
بعضی وقت ها سکوت کردن شما نسبت به کسی که قصد داره
با حرفاش آزارت بده؛ با روانش بازی میکنه و از پا درش میاره!
پس گاهی
راه رسیدن به آرامش بی تفاوت بودن، کری و کوریه..!
عجب است که مردم چقدر برای مبارزه با شیطان تلاش میکنند. اگر همین انرژی را صرف عشق ورزیدن به هم نوعهای خود کنند ؛ شیطان در تنهاییِ خود خواهد مُرد !
- هلن کلر
روزی می رسد که افول خود را می بینی، به گذشته می نگری اما دیگر شباهتی نمی یابی و چه بدتر است وقتی که این افول در اوج جوانی اتفاق می افتد.
افسانه سیزیف اثر آلبر کامو
راننده تاکسی صدای آهنگ شو زیاد کرد. نمیدونم چرا ولی اون لحظه دوست نداشتم ساکت باشم.
دلم می خواست اون بحث ادامه داشته باشه.
حتی اگه راننده، به جای جمله نیمه محترمانه لطفاً ساکت بشید از این طرفند موزیک استفاده کرده باشه.
دوست اون پسر هی بهش اشاره میکرد که تمومش کنه.
«پس اسمت طناز نیست؟»
«عرض...
پارادوکس:
گفتم برو، یادت هست؟
اما من در حقیقت از تو خواستم بمانی
از تضاد رفتارهای خام دختربچهای کوچک بود یا
انتخاب انسانی با فکر نمی دانم؟
لیکن بعد از رفتن تو دیگر هیچگاه نتوانستم از ته دل بخندم.
در آخرین دست و پا زدن هایمان برای رهایی
بازهم درب های جهنم باز شد و بازهم سوختن ما تکرار شد.
بعضی...
گفتمش: اما دل من میتپد گوش کن،
اینک صدای پای دوست
گفت: آه افسوس که در این دام مرگ، باز صید
تازهای را میبرند این صدای پای اوست.
گریه افتاد در من بی امان
ابتهاج