نمیدانم چه کنم. بنشینم؟ گریه کنم؟ بخوابم؟ فراموش کنم؟ یا دوباره خودم را جمع کنم و فردا صبح، مثل آدمی که هیچ اتفاقی نیفتاده، از جا برخیزم و به زندگی ادامه بدهم؟ اما مگر آدم چند بار میتواند خودش را از روی زمین جمع کند؟ من مدتهاست خودم را جمع میکنم. هر بار تکهای از من جایی میافتد و من خم میشوم، برمیدارمش، گرد و خاکش را میتکانم و به خودم میگویم: «چیزی نیست… میگذرد.» چه دروغ عجیبی! همهچیز میگذرد، اما بعضی چیزها از آدم نمیگذرند. بعضی دردها نمیروند؛ فقط آنقدر ساکت میشوند که خیال میکنی درمان شدهای. بعد یک شب، درست وقتی همهچیز آرام است، برمیگردند و چنان گلویت را میفشارند که میفهمی تمامِ این مدت، درد فقط منتظر فرصتی بوده است تا دوباره خودش را به تو ثابت کند.