شعر •| شعری که بر دلت نشست |•

اول رخ خود به ما نبایست نمود
تا آتش ما جای دگر گردد دود
اکنون که نمودی و ربودی دل ما
ناچار ترا دلبر ما باید بود

ابوسعید ابوالخیر
 
از جورِ تو دردمند و دل‌خستهٔ منم

_سعدی
 

ز هوشیاران عالم هرکه را دیدم غمی دارد

دلا دیوانه شو ، دیوانگی هم عالمی دارد

 
من در این خانه تو را اه کشیدم‌، اه
من در این خانه تو را به درخت و آب
و آتش پیوند زدم
 
رود روزی از خودش پرسید هجرت تا کجا؟
بعد شد مرداب و از بیهوده پیمایی گریخت.
 
طعنه بر ما مزن‌ ای دوست که خود معترفیم
دف زنان بر سر بازار به رسوایی خویش… .
 
مگر به داغ عزیزان نسوخته است دلش؟
کسی که زندگی پایدار می‌خواهد !
 
این ماه که بینی هر شب به کمین است،
معشوقه خورشید و دلش گیر زمین است.
 
عقب
بالا پایین