شعر •| شعری که بر دلت نشست |•

کاوه ای پیدا نخواهد شد،امید
کاشکی اسکندری پیدا شود.🥺
 
شاه شــطرنج منی با رخ مـاهت چه کنم؟
با سپید دل وچشمان سیاهت چــه کنم؟

تا ابد در دلی و گاه به گاهی دیده...
با دل و دیده و این گاه به گاهت چه کـنم؟

پادشاهی به جمال و رخ و اوصاف کمال...
من و یک عالمه اوصاف سپاهت چه کنم؟

عالمی خاطر چشمان تو را می خـواهند...
من و یک لشکری از خاطره خواهت چه کنم؟
 
گاهی از خود می‌پرسم

[چمه؟]

جوابی نمی‌آید،

جز صدای بغضی پنهان و چشمی پر از غبارِ غم.

نمی‌دانم چرادل گرفته‌ام ناگهان،

انگار وقتِ رفتن است…

وقتِ بریدن از اینجا،از همه چیز و هیچ‌چیز.
 
نترسم که با دیگری خو کنی
تو با من چه کردی که با او کنی ؟
 
ای دریغا که پس از آن همه جان بازی‌ها
بر سر کوی تو بی نام و نشانیم هنوز
 
بعد مرگم سنگ قبر قیمتی خواهم چکار؟
دسته‌گل‌های قشنگ و زینتی خواهم چکار؟
خنده‌هایت را همین امروز می‌خواهم، بخند
بعد مرگم گریه و بی‌طاقتی خواهم چکار؟
 
اینکه‌‌ هرگز دست من، خُرمای زلفت‌‌ را نچید ،
مُشکل‌‌ از اقبال کوتاه است‌ و قد کوتاه نیست :)
 
گفتی که چرا خوب به پایان نرسید؟!
راستش زور من خسته به طوفان نرسید...
 
و تو خندیدی و محو ِتو شدم ، زیباجان
شاعرت باید از این ثانیه، عکاس شود
 
عقب
بالا پایین