میدهد جان بر تنِ این تشنهکامِ بیقرار،
میکند نورانی از عشقت شبِ تارم نقاب.
میشود آیینهی جانم زِ حُسنت بیقرار،
می دهد برگ بهارم از خزانم از بهار
سجاد شهرستمی
روزه یک سو شد و عید آمد و دلها برخاست
می ز خمخانه به جوش آمد و میباید خواست
حافظ شیرازی