بعد از صرف غذا و جمع کردن ظرفها در سینک و شستن آنها به اتاقش رفت. میز جدیدش هنوز پلاستیک پیچ بود، تلفنش را از روی آن برداشت و پیامهایش را چک کرد.
«سلام خانم، یه دختر جوون اوکی کردم برای نظافت منزل، عصر ساعت شش خدمتتون میرسه اگه خوب بود بگین تا استخدامش کنم.»
به ساعت گوشی نگاه کرد، دو ساعت دیگر. پیام بعدی را باز کرد.
«مشتری گرامی، از اینکه فروشگاه ما را انتخاب کردید مفتخریم، تا ده روز دیگر تمامی سفارشات شما به آدرس ثبت شده ارسال خواهد شد، با تشکر مدیریت تجهیزات مجازی.»
سه پیام دیگر هم تبلیغات بود که بدون خواندن پاک کرد. به دور و بر اتاق نگاه کرد، پنجرهی عریض اتاق رو به خیابان باز میشد و بالکن کوچکی داشت، نور خورشید تا نیمههای اتاق بیست متری را پر میکرد، به جز سمت پنجره و در، بقیه از کمدهایی با چوب بلوط پر شده بود. به جز یک میز بزرگ، صندلی متحرک و یک فرش دستباف چیز دیگری در اتاق نبود. سارا در کنار پنجره ایستاد، آستینهای بافت شیری رنگش را بالا زد و به کمدها نگریست، او فکر جدیدی برای آنها داشت.
راس ساعت شش زنگ خانه زده شد، محمد به سرکار رفته بود و سارا لباسش را با یک بافت بلند مشکی عوض کرده بود.
«سلام خانم، یه دختر جوون اوکی کردم برای نظافت منزل، عصر ساعت شش خدمتتون میرسه اگه خوب بود بگین تا استخدامش کنم.»
به ساعت گوشی نگاه کرد، دو ساعت دیگر. پیام بعدی را باز کرد.
«مشتری گرامی، از اینکه فروشگاه ما را انتخاب کردید مفتخریم، تا ده روز دیگر تمامی سفارشات شما به آدرس ثبت شده ارسال خواهد شد، با تشکر مدیریت تجهیزات مجازی.»
سه پیام دیگر هم تبلیغات بود که بدون خواندن پاک کرد. به دور و بر اتاق نگاه کرد، پنجرهی عریض اتاق رو به خیابان باز میشد و بالکن کوچکی داشت، نور خورشید تا نیمههای اتاق بیست متری را پر میکرد، به جز سمت پنجره و در، بقیه از کمدهایی با چوب بلوط پر شده بود. به جز یک میز بزرگ، صندلی متحرک و یک فرش دستباف چیز دیگری در اتاق نبود. سارا در کنار پنجره ایستاد، آستینهای بافت شیری رنگش را بالا زد و به کمدها نگریست، او فکر جدیدی برای آنها داشت.
راس ساعت شش زنگ خانه زده شد، محمد به سرکار رفته بود و سارا لباسش را با یک بافت بلند مشکی عوض کرده بود.