در حال ویرایش رمان طلای نیمه‌شب جلد اول | سارا مرتضوی

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
بعد از صرف غذا و جمع کردن ظرف‌ها در سینک و شستن آن‌ها به اتاقش رفت. میز جدیدش هنوز پلاستیک پیچ بود، تلفنش را از روی آن برداشت و پیام‌هایش را چک کرد.
«سلام خانم، یه دختر جوون اوکی کردم برای نظافت منزل، عصر ساعت شش خدمتتون می‌رسه اگه خوب بود بگین تا استخدامش کنم.»
به ساعت گوشی نگاه کرد، دو ساعت دیگر. پیام بعدی را باز کرد.
«مشتری گرامی، از اینکه فروشگاه ما را انتخاب کردید مفتخریم، تا ده روز دیگر تمامی سفارشات شما به آدرس ثبت شده ارسال خواهد شد، با تشکر مدیریت تجهیزات مجازی.»
سه پیام دیگر هم تبلیغات بود که بدون خواندن پاک کرد. به دور و بر اتاق نگاه کرد، پنجره‌ی عریض اتاق رو به خیابان باز میشد و بالکن کوچکی داشت، نور خورشید تا نیمه‌های اتاق بیست متری را پر می‌کرد، به جز سمت پنجره و در، بقیه از کمدهایی با چوب بلوط پر شده بود. به جز یک میز بزرگ، صندلی متحرک و یک فرش دستباف چیز دیگری در اتاق نبود. سارا در کنار پنجره ایستاد، آستین‌های بافت شیری رنگش را بالا زد و به کمدها نگریست، او فکر جدیدی برای آن‌ها داشت.
راس ساعت شش زنگ خانه زده شد، محمد به سرکار رفته بود و سارا لباسش را با یک بافت بلند مشکی عوض کرده بود.
 
از دور دختر را که قد کوتاه داشت و محو حیاط شده بود تماشا می‌کرد. در ورودی را برای او باز نگه داشت تا دخترک آرام آرام رسید.
-سلام خانم، من مریم هستم.
دست چپش را جلو آورد و دست راستش را پنهان کرد، سارا متوجه آن شد ولی نادیده گرفته و با او دست داد.
-سلام، من سارا هستم، خوش اومدین.
مریم مات دور و اطراف خود بود، سارا به او این زمان را داد و دو قهوه درست کرد.
-بیا بشین مریم خانم.
در حین راه رفتن دختر، متوجه لنگ زدنش شد.
-می‌تونی راحت باشی چادرت رو در بیاری، مرد نداریم.
به محض اینکه چادر از سرش برداشت پای راستش که به نظر بادکرده و کوتاه‌تر بود نمایان شد، سارا تلاش کرد خونسردی‌اش را حفظ کند و وقتی دست چروکیده و سیاه او را دید تلاش کرد که حالش بد نشود. مریم متوجه شد و خیلی آرام به طوریکه انگار با خود حرف می‌زند گفت:
-پارسال خونمون سوخت، من و دو تا بچه‌هام توی خونه بودیم.
سارا جرات نداشت بپرسد که بچه‌هایت چه شده‌اند؟ زنده‌اند؟ سالمند؟ با خانه‌ی سوخته چه کردید؟ چرا این اتفاق افتاد و هزاران سوال دیگر که در ذهنش رژه می‌رفت.
-متاسفم، ناراحت شدم.
مریم تکانی به خود داد و تلاش کرد صدای لرزانش را صاف کند.
-دیگه گذشته، قسمت ما هم این بود، بازم خدا رو شکر. خب... می‌خواین خونه رو تمیز کنم؟
-خونه نو هست ولی گردوخاک زیاد داره و اینکه وسایل جدید رو هم بچینیم.
مریم که انگار میخی به تحتش رفته بود از جا جست، آستین شل‌ و ول پیراهن نیمه بلندش را بالا زد و به آشپزخانه رفت.
-کهنه و وسایل شست‌وشو دارین که؟
سارا دستی به پیشانی‌اش گذاشت.
-نه، نداریم، همین الان سفارش میدم.
به اتاق رفت و تبلتی با خود آورد.
-از اسنپ سفارش میدم، بیاین هر چی می‌خواین انتخاب کنین.
-هر چی که به نظافت و شستشو مربوط میشه؟ چقدر میشه سفارش داد؟
-هر چیزی که نیاز هست، نگران پولش هم نباشین.
صفحه را اسکرول کرد و قسمت لوازم خانگی بخش نظافت را انتخاب کرد، دستمال کاغذی سه مدل دستی، توالت و حوله‌ای، اسکاچ، دستکش ظرفشویی، کیسه نایلون و زباله، دستمال آشپزخانه شش تایی، جارو حوله‌ای، دستمال نانو شیشه‌شور، ست جارو خاک انداز، شیشه پاکن مغناطیسی، طی اسپری‌دار، جارو شارژی، تموم شوینده‌های دست و ظرف و زمین و چند چیز دیگه که باهم شده ۴۶۷ میلیون تومان.
 
مریم با دیدن رقم خود را عقب کشید.
-به نظرم خیلی شد سارا خانم!
سارا با خونسردی جواب داد:
-مسئله‌ای نیست، سبد کالا بمونه من فردا این‌ها رو میگیرم. امروز فقط کارتن‌ها و وسایلی که پلاستیک داره رو باز کنین، زیاد هم وقت نیست، همین الانش هم هوا تاریک شده.
مریم چشمی گفت و مشغول کار شد. دست راستش تا حدودی بی‌استفاده بود ولی در تلاش بود سریع انجام دهد.
صبح محمد میتسوبیشی را برده بود و ساعت نزدیک نه بود که به خانه آمد ، با دیدن کفش‌های زنانه‌ی ناآشنایی بهتر دید تا رنگ بزند.
-مریم خانم! همسرم اومده.
مریم روسری رنگ‌ورو رفته‌اش را جلو کشید و پیراهنش را صاف کرد.
-یاالله.
مریم در گوشه‌ای ایستاد و سلام کرد. سارا با همسرش دست داد و رو به مریم گفت:
-مریم خانم، دستت درد نکنه دیگه بذاریم برای بعد، من برات اسنپ می‌گیرم.
شانه‌های مریم از خستگی افتاده بود، برای برداشتن کیف و سر کردن چادر به سمت مبل نزدیک در رفت.
-نمیخواد خانم، خودم میرم.
-برات گرفتم پولش هم پرداخت کردم، دستت درد نکنه.
ظرف در داری از میان ظرف‌ها یافت و مقداری شامی در آن گذاشت. مریم دم در ایستاده بود.
-پس من میرم دم در که اسنپ...
سارا پاتند کرد.
-صبر کن، اینو باید ببری.
ظرف را به مریم داد و دختر جوان لبش به خنده باز شد.
-ممنون سارا خانم، من فردا میام بقیه کارها...
-نمیخواد فردا بیای فعلا ، من به آقای پناهی میگم بهت خبر بده.
مریم سری تکان داد،
خداحافظی کرد و رفت.
 
محمد پسرش را در آغوش گرفت، در که بسته شد پرسید:
-کی بود؟
-گفتم یه نظافتکار بفرستن.
-حالا کارش خوب بود؟
جوابی نشنید و دید همسرش شماره گرفته و تلفن را به گوشش چسباند.
-الو، آقای پناهی، سلام... متشکرم... بله اومد فقط چند سوال داشتم ازتون، مثل اینکه حادثه‌ای براشون پیش اومده، چی شده؟... درسته، به نظرم باید یکی دیگه رو پیدا کنین، کارش خوبه ولی کنده... می‌دونم... بله... می‌خوام یه کار دیگه هم انجام بدین، یکی از آپارتمان‌هایی که امروز خریدین رو به ایشون بدین و بگین یه خیر پول رهن رو کامل داده و نیاز به اجاره دادن نیست... بله، عرضی نیست، شبتون بخیر.
محمد مات‌ومبهوت به سارا زل زده بود و چهره‌اش فریاد می‌زد تا بداند داستان چیست. سارا با دیدن چشمان گردشده‌ی او گفت:
-این بنده خدا توی حادثه همسرش رو از دست داده به علاوه یکی از بچه‌های رو و پسرش سوختگی شدید داره که نیاز به عمل و درمون داره، امروز یه آپارتمان شش طبقه خریدم، یه واحدش رو الان دادن این دختر، تا بعد ببینم هزینه بیمارستان و دوام درمون بچه‌اش و خودش چقدر میشه.
-خودش؟ به نظر که سالم میومد؟
-دستش سوخته و درست نمی‌تونه کار کنه.
مرد سری از تاسف تکان داذ، حسین خوشحال بود که پدر و مادر در کنار او بازی می‌کنند، شام خوردند و استراحت کردند تا دینگ! نود میلیارد دیگر و شروع یک
روز دیگر.
 
پانزده روز از اتفاق عجیب نیمه‌شب گذشته است. سارا رو به پنجره‌ی اتاق مطالعه‌اش ایستاده، انگار آسمان طلایی شده، هوای مطلوب صبحگاهی را به ریه‌هایش می‌کشد. قبل از طلوع خورشید به پناهی پیام داده و کار امروزش را به او گفته است و تا ساعت ده صبح مهلت داده. حسین همچون مادرش سحرخیز است، مامان مامان کرده و او را صدا می‌زند. سارا او را از روی تخت بلند می‌کند و نیاز به شستن بچه هست.
از اتاق بیرون می‌آید، در حمام با رنگ متفاوت ذغالی مات کنار در اتاق خوابشان قرار دارد. آن را باز کرده و حسین تاتی‌تاتی وارد می‌شود.
حمام حس یک اسپای پنج‌ستاره را می‌دهد، کف و دیوارها با سنگ‌های بزرگ خاکستری ذغالی پوشیده شده؛ سطحشان مات و یکدست است و رگه‌های ظریف سنگ، حس طبیعی و لوکسی ایجاد کرده است، نور مخفی خطی از سقف و پشت آینه‌ها می‌تابد که توجه حسین را جلب کرده و باعث شده آرام باشد. سارا خیلی سریع پسرش را عوض کرده و او را بیرون از حمام می‌گذارد و در را می‌بندد. خود را در آینه قدی بدون قاب که انگار روی دیوار شناور است و نور ملایم دورش هاله‌ای مدرن ساخته نگاه می‌کند. او یک میلیاردر شدن، احساس می‌کند توان ایستادن را دارد از دست می‌دهد، دستش را روی
دوش شیشه‌ای فریم‌لس با یراق‌آلات مشکی مات قرار می‌دهد، نگاهی به کف دوش که کمی شیب‌دار با سنگ تیره‌تر طراحی شده می‌اندازد. چه خوب اگر آب گرم بر سرش می‌ریخت ولی فرزندش بیرون تنهاست، به سوی روشویی می‌رود تا دستانش را بشوید، روشوی از سنگ یک‌تکه روشن ساخته شده که روی کابینتی معلق قرار گرفته؛ زیرش نور مخفی، حس شناور بودن می‌دهد. شیرآلات مینیمال با خطوط صاف و رنگ گرافیتی، ظرافت فضا رو کامل کرده، وسایل حسین را در یک شلف توکار در دیوار با نور مخفی روشن شده قرار می‌دهد. بوی ملایم رایحه‌ی چوبی در فضا پخش شده و همه‌چیز مرتب، خلوت و حساب‌شده است.
از حمام که بیرون می‌آید حسین را می‌بیند که کنار دیوار نشسته و با کف‌پوش بازی می‌کند انگار می‌خواهد کشف کند چرا اینگونه است. به محض اینکه از کنارش رد می‌شود او هم چهار دست و پا دنبال مادرش به آشپزخانه می‌رود. کار هر روز سارا همین است، رسیدگی به بچه.
 
بعد از صبحانه با پسرش وقت گذرانده و بازی می‌کند، خورشید هراز گاهی از پشت ابر سَرکی می‌کشد و باز پنهان می‌شود.
صدای صندل‌های محمد که کِلِش‌کلش روی کف پوش‌ها کشیده می‌شود خبر از ساعت ده را می‌دهد و همزمان تلفن سارا که نام پناهی در صفحه نقش بسته بلند می‌شود.
-سلام جناب پناهی، روزتون بخیر... بسیار عالی، لوکیشن بفرستین خودم میام... بله یادم هست فقط ساعت دقیقش... بسیار خب، من تا چند دقیقه دیگه اگه ترافیک نباشه می‌رسم خدمتتون... خداحافظ.
حسین را بغل کرده و به اتاقش می‌برد تا وسایل مورد نیاز را برداشته و لباس عوض کند، محمد در اتاق دست‌به‌سینه به چهارچوب تکیه داده.
-کجا داری میری عزیزم؟
سارا شلوار لی حسین را به پایش می‌کند و جواب می‌دهد:
-دنبال کار و بار هر روز.
-بچه رو کجا می‌بری؟
سارا آه می‌کشد، باز گیرهای الکی شروع شد.
-عزیزم دیرت نشه اینجا وایسادی!
به اتاق خواب می‌رود تا لباس های راحتی را با لباس رسمی عوض کند.
-بچه رو با خودت نبر.
-کی میخواد ازش نگهداری کنه؟
محمد روی تخت می‌نشیند و حسین چهاردست‌وپا خود را به تخت می‌رساند، پای پدرش را گرفته و می‌ایستد.
-می‌ذارم خونه‌ی مامانم ازش مواظبت می‌کنن.
-عزیزم اون دفعه هم همینو گفتی ولی می‌دونی که اونا بیشتر از چهل دقیقه نمی‌تونن ازش نگهداری کنن، باز اگه مامان خودم بود می‌تونست یه سه چهار ساعتی نگهش داره، ولی مامانت اصلا.
و زیر لب ادامه داد:
-با اینکه حسین هر روز می‌رفت پایین!
کت نیمه بلند مشکی با شلوار مازراتی و شال ذغالی به سر کرد، رژ به رنگ قهوه‌ای بر لبش کشید و خط چشم نازکی بالای پاکش کشید و در آینه به خود لبخند زد.
-خب، وقت رفتنه.
حسین را بغل کرد و به سمت در رفت.
-صبحانه تو یخچاله، خودت بردار بخور.
محمد در یخچال را باز کرد.
-کی میای؟
-نمی‌دونم، هر وقت کارم تموم شد، مواظب خودت باش، خداحافظ.
در را که بست نفس عمیقی کشید. حسین را در صندلی عقب مخصوص کودک گذاشت، در را باز کرد و ماشین را بیرون برد، جی‌پی‌اس ماشین را روی لوکیشنی که باید می‌رفت تنظیم کرد، یک ساعت و ده دقیقه تا مسیر راه بود.
 
به لوکیشن رسید، تک‌وتوک سوله‌هایی اطراف در بودند. پناهی در ماشین نشسته بود، یک سوناتای مشکی که عینک‌های او از پشت شیشه‌های دودی منعکس شد. سارا که از میتسوبیشی پیاده شد، او هم پیاده شد. در سوله باز بود، سارا حسین را در آغوش گرفته و وارد سوله شد.
-خوبه، به نظرم میشه دوباره راهش انداخت، از خود صاحب کارخونه خریدین؟
قدم به قدم که جلو می‌رفت، سکوت کارخانه‌ی متروک بیشتر احساس می‌شد. خاک آنقدر روی دستگاه‌ها نشسته بود که رنگ‌ آن‌ها مشخص نبود.
-متاسفانه صاحب کارخونه فوت شده و اینجا به بچه‌هاش ارث رسیده؟
-ببینین می‌خوان دوباره راهش بندازن؟
پناهی دوشادوش سارا قدم می‌زد.
-ازشون قبلاً پرسیدم، راغب به اینکار نبودن و فقط به پولی که بدست میوردن فکر می‌کردن.
سارا دستی روی دستگاه بطری‌سازی کشید.
-پس خودمون راهش می‌اندازیم، چند تا زحمت براتون دارم.
پناهی سرش را بالا گرفت و لبخند زد.
-هر امری باشه درخدمتم.
سارا نیز لبخند زد، با ابرو اشاره‌ای به دستگاه کرد و گفت:
-اول ما نیاز به یک مدیر کاربلد داریم، کسی که متعهد و مطمئن باشه، احتمالا صاحب اینجا بتونه معرفی کنه، دوم نیروی کار می‌خوایم، می‌خوام همه کسانی که معلول هستن یا به هر دلیلی کار پیدا کردن براشون سخته مثل مریم که دیروز فرستادین اینجا شروع به کار کنن، حقو شش ماه جلوتر پرداخت میشه، پول رو صبح به حسابتون ریختم، درسته؟
-بله، انجام میشه خانم خیالتون تخت.
سارا به سمت در خروج قدم برداشت.
-از بابت شما خیالم جمعه. عصر ساعت چند رونماییه؟
هر دو به ماشین‌هایشان رسیده بودند.
-ساعت شش.
سارا سری تکان داد، حسین را روی صندلی مخصوص نشاند، خداحافظی کرد و رفت، همانطور که دور می‌شد پناهی را از آینه‌ی ماشین دید که با تلفن حرف می‌زند.
تصمیم گرفت سری به مغازه‌ی همسرش بزند و باهم به خانه بیایند.
 
به ترافیک خورد از فرصت استفاده کرده و تماس گرفت.
-الو معصومه جان سلام، خوبی؟... قربونت، من امروز خونه نیستم، آدرس بده ازت بگیرم... باشه ممنون، خداحافظ.
دو ساعت طول کشید تا به مغازه‌ی محمد رسید، در راه حسین مدام بی‌تابی می‌کرد و خسته شده بود اما حرکت مداوم ماشین باعث شده بود به خواب رود.
آنجا جای پارک نداشت ولی از دور محمد را دید که با مردی صحبت می‌کند، سارا تماس گرفت و اطلاع داد.
-باشه عزیزم، الان میام، سینا سلام می‌رسونه... .
پس مردی که نمی‌توانست صورتش را ببیند سینا بود، او دوست محمد و چاق شده بود. بعد از نیم ساعت مغازه را به دو شاگردی که به تازگی گرفته بود سپرد.
سوار ماشین که شد دست سارا که دراز شده بود تا دست دهد را فشرد.
-انتظار نداشتم که بیاین، سورپرایز شدم.
سارا چشمکی زد.
-معنی سورپرایز همینه دیگه.
محمد نگاهی به پسرش کرد.
-فرشته خوابیده.
سارا دکمه‌ی روشن ماشین را زد.
-امروز خسته شد، بخوابه انرژی بگیره عصر هم می‌خوایم بریم بیرون.
ابروهای کوتاه محمد در هم رفت.
-کجا به سلامتی؟
-رونمایی کتاب توی کافه کتابی که زدم.
-بچه رو می‌خوای ببری؟
سارا در جواب سری تکان داد، پشت چراغ قرمز نگه داشت.
-من همین‌جا پیاده میشم، ماشینمو گذاشتم تو پارکینگ.
سارا باشه‌ای گفت.
-پس تو برو خونه، من باید غذا رو برم از معصومه بگیرم.
محمد با مرسدس رفت‌وآمد می‌کرد و پراید وفادارش را در پارکینگ خانه‌ی قبلی یا همان خانه‌ی پدری گذاشته بود که اکثرا برادرش
از آن استفاده می‌کرد.
 
معصومه طبق قرار نهار و شام و غذای جدا برای حسین پخته و آماده دم در گذاشته بود که سارا آن‌ها را گرفته، تشکر کرد و رفت. زمان خیلی سریع می‌گذشت، حسین دو ساعتی چرت روزانه زد. نزدیک عصر بود، سارا پالتوی سفید بلند و شال کرمی همراه کیف همرنگش استایل کرد و طبق آن کاپشن و شلوار کرم‌رنگ گرم به حسین پوشاند. همزمان با محمد که به مغازه می‌رفت از خانه خارج شدند و هر کس پی کار خود رفت. به کافه کتاب که رسید تغییراتی دید، همه جا پر از کتاب بود، حتی دور تا دور حیاط کتاب‌هایی قرار داده شده بود، سنگ‌های بیرونی حوض همچون کتاب نقاشی شده بود. زیرزمین را مخصوص رونمایی و دورهمی‌ها قرار داده بودند، بوی کاغذ و جوهر در زیر زمین به طور عجیبی پخش بود. صندلی‌های چوبی به صورت گرد چیده شده، پر شده بود. یک میز که به نظر خیلی قدیمی می‌آمد و چندین جا ترک داشت در بالای زیرزمین قرار داده و یه صندلی گذاشته بودند. مدیر کافه با دیدن سارا سال قرمزش را مرتب کرد و شتابان خود را رساند.
-خانم کاظمی، خوش آمدین ، بفرمایین پشت میز بنشینین، می‌تونین پسر گلتون رو بذارین خانه‌ی بازی کوچکمون، طبقه بالا درست کردیم، هم بهشون یاد میدن، هم بازی می‌کنند.
سارا پس از احوال پرسی حسین را به او سپرد و روی صندلی گفته شده نشست. دو صندلی دیگر هنوز خالی بود، حضار زیرچشمی به او نگاه می‌کردند و کنجکاو بودند بدانند او همان نویسنده است؟ ربع ساعتی گذشت که دختر ریزه‌میزه‌ی جوانی همراه یک خانم میانسال وارد شد. راه رفتن برایش مشکل بود و پایش را روی زمین می‌کشید و می‌آمد. زن میانسال بازوی دختر را گرفته و لبخندزنان می‌آمد.
-ایشون نویسنده‌ی کتاب هستن.
همهمه‌ای در گرفت. سارا با دیدن تلاش این دختر شگفت‌زده شد و شروع به دست زدن کرد، دو نفر دیگر با او همراه شدند و کم‌کم صدای تشویق بالا رفت، دختر جوان لبخند پهنی زد که دندان‌های نامرتبش پیدا شد. تا وقتی که به صندلی پشت میز نرسیده بود حضار برای او کف زدند.
 
در صندلی وسط نشست، سمت راستش سارا و سمت چپش زن میانسال بود. کمی سکوت کرد تا حضار آرام شدند. دختر جوان شال پفکی سفیدش را که روی شانه‌اش افتاده بود، به سر گذاشت و خجالت‌زده به دستانش که روی پاهای لاغرش گذاشته بود می‌نگریست. زن میانسال عینک قاب مشکی مربعی‌اش را که با زنجیری دور گردن پهنش انداخته بود، برداشت، تک سرفه‌ای کرد و گفت:
-خیر مقدم میگم به همه‌ی شما دوستان که تشریف آوردید، متشکرم از مدیریت کافه کتاب که این فرصت رو به ما داد تا در مورد کتاب زندگی فرنوش جان صحبت کنیم، من ایزدی هستم، ویراستار کتاب و قدم به قدم همراه فرنوش بودم، سختی‌ها رو با هم گذروندیم و حالا اینجا هستیم. سخن کوتاه میکنم خود فرنوش جان صحبت کنند.
تک و توک دست نامرتبی زده شد. فرنوش همچنان ساکت بود و دانه‌های عرق از شقیقه روی گونه‌هایش لیز می‌خورد، خانم ایزدی سرش را به گوش فرنوش نزدیک کرد.
-نترس عزیزم، شروع کن.
یک دقیقه در سکوت فرو رفت، همه منتظر بودند، فرنوش من‌من‌کنان شروع کرد.
-س... سلام، ممنون اومدین، خب، این ک... کتاب زندگی منه و...
چند سرفه‌ای کرد، روزی نیز یک لیوان و یک بطری آب معدنی قرار داده بودند، سارا لیوان را پر و به دستان او داد. یک ضرب آب را سرکشید و چند سرفه‌ی دیگر کرد.
-این کتاب زندگی منه از وقتی که به دنیا اومدم، من... دست من نبود اون چیزی که می‌خواستم و پا... پای من به خاطر اشتباه یک پرستار اینطور شد و زندگی من... همه چیز عوض شد.
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا پایین