در حال ویرایش رمان طلای نیمه‌شب جلد اول | سارا مرتضوی

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
فرنوش یک فرد واقعیه که این اتفاق براش افتاده و کتاب نوشته، اینجانب هم ویراستار و ناشر بودم.

فرنوش بطری را از روز میز بلند کرده و تمام آب را سرکشید، زن میانسال برای اینکه جو سنگین و سکوت را از بین ببرد گفت:
-نویسنده به این مراسم‌ها عادت نداره.
چند نفری دست زدند و سارا لبخند زد.
-ببخشی... من راحت نی... نیستم، بهتره خانم ایزدی توضیح بدن.
بطری میان انگشتان عرق‌کرده فرنوش پیچ و تاب خورد، خانم ایزدی تک سرفه‌ای کرد، کتاب را رو به حضار گرفت و گفت:
-کتابی که می‌بینین زندگی دختریه که با همه کم و کاستی‌ها جنگید ولی ناامید نشد، این کتاب چندین سال طول کشید تا آماده شد و تک به تک کلمات با اشک نوشته شدن، نمی‌خوام اینجا محتوا رو لو بدم، ولی بدونین کسانی هستن که در محدودیت نامحدود کار می‌کنن، اگه سوالی هست من در خدمتم.
پسر جوانی که ردیف اول نشسته بود و سبیلی روی صورت ظریفش داشت که به او نمی‌آمد گفت:
-من این کتاب رو قبلاً خوندم و خوشحالم که خود نویسنده رو از نزدیک می‌بینیم برای همین هم اومدم ولی برام سوال هست که دقیقا چه اتفاقی افتاده، در کتاب نوشته شده چندین بار عمل روی پا انجام شده و ذهن هم تاثیر داشته فقط به خاطر یک اشتباه از پرستار، ولی مگه پرستار چکار کرده؟
خانم ایزدی صورت تپل و جاافتاده‌اش را رو به فرنوش گرفت.
-می‌خوای خودت بگی؟
فرنوش آب دهانش را با صدا قورت داد.
-من زودتر از زمانی که با... باید به ددد... دنیا بیام اومدم و هفت ماهم بود، مدتی توی د...ستگاه بودم ولی زودتر منو از دستگاه...
اشک در چشمانش حلقه زد و صدایش لرزید، سارا بطری آب خود را نیز به او داد و سکوت را پر کرد.
-بعضی موقع‌ها نوشتن راحت‌تر از بازگو کردنه، به نظرم از این سوال صرف نظر کنیم.
فرنوش که بیش از دو سوم آب را نوشیده بود گفت:
-من زود به دنیا اومدم و... و اینکه زردی داشتم اما پرستار متوجه نشد و به قلب و بیشتر مغزم آسیب وارد شد.
بیشتر نتوانست توضیح دهد، صورتش سرخ شده و عرق بیش‌از‌حد روی صورتش نشسته بود، خانم ایزدی با نگرانی به او نگریست و نگاهی بین او و سارا رد و بدل شد، سارا سری تکان داد.
-خب دوستان، بهتره فرنوش جان کمی هوا بخورن، می‌تونین برین توی کافه، بالا و پذیرایی بشین، دوستان بهتون کمک می‌کنند تا کتاب رو داشته باشین، بفرمایین.
با تمام شدن حرف سارا همه به سمت در زیرزمین رفتن و در صفی از پله‌ها بالا رفتن.
در آخر فرنوش و خانم ایزدی زیرزمین را ترک کردند و سارا به دنبال آن‌ها وارد حیاط شد، خورشید جایش را به ماه داده بود و نور تعبیه شده در دیوارهای قدیمی حیاط فضای رویایی ساخته بود.
تعداد حاضرین یکی‌یکی کم می‌شدند، فرنوش کتاب‌ها را امضا می‌کرد در این زمان سارا با خانم ایزدی صحبت کرد.
 
کنار قفسه‌ی کتاب‌ها ایستاده بودند و نسکافه می‌نوشیدند، خانم ایزدی رویه‌اش را روی شکم نگه داشت تا بپوشاند و گفت:
-فرنوش پدرش رو پارسال از دست داد و این اتفاق مصادف شد با روز تولدش و به تازگی پدربزرگش را از دست داده.
سارا نگاهی به دختر که لبخندزنان با پسر سیبیلو حرف می‌زد انداخت.
-ناراحت شدم، پدرش جوون بود؟ چرا؟
-پدرش سیزده سال پیش تومور مغزی داشت که دوباره اوت کرده بود و این بار باید شیمی درمانی می‌کرد که نتیجه موفقیت‌آمیز نبود، دو هفته طول کشید.
پوست سارا انگار تیره شد، یاد خودش افتاده بود، همین اتفاق برای او هم افتاده بود ولی معجزه‌ای رخ داد و او سالم ماند.
جمعیت پراکنده شدند و یکی‌یکی خداحافظی کردند و رفتند. در آخر فرنوش همراه خانم ایزدی تشکر کردند.
-خانم ایزدی لطفاً صبر کنین، عرضی داشتم خدمتتون.
زن کلید ماشین را به دختر داد.
-فرنوش جون تو برو توی ماشین.
سپس منتظر به سارا نگاه کرد.
-ممنون که امروز اینجا اومدین و من یک پیشنهاد داشتم خدمتتون خانم ایزدی، من اسپانسر جوان‌هایی میشم که پول چاپ کتاب رو ندارن، شما ناشر هستین و حتما باهاشون برخورد کردین.
-بله، خیلی هم خوب، خیلی‌ها هستن که پس هزینه‌ها برنمیان، این کار باعث میشه امید پیدا کنن.
سارا شماره‌ی خود را به او داد و از هم جدا شدند، ماه در مرکز آسمان می‌درخشید، چراغ‌های کافه یکی‌یکی خاموش می‌شد و کارمندان به خانه‌ی خود می‌رفتند. تنها سارا ماند، کنار حوض نشسته بود که مدیر کافه متوجه او شد.
-خانم کاظمی نمی‌خواین برین؟
همان موقع دختر لاغری که به نظر هفت ساله می‌آمد از پله‌های بلند ایوان کافه پایین آمد، سارا متعجب شد.
-دختر مستخدم اینجاست، یه اتاق بهشون دادیم، این دختر با پدرش.
سارا لبخندی به دختر زد.
-چند سالته؟ اسمت چیه؟
دختر روسری رنگ‌ورو رفته‌ی کوتاه سبز به سر داشت.
-ملیحه، دوازده سال و نیم.
-باریکلا، پس مدرسه میری.
دختر دمپایی‌های تختش را روی زمین کشید.
-من تا حالا مدرسه نرفتم.
-چی؟!
ناراحتی سارا بیشتر از قبل شد ولی سعی کرد در چهره کمتر دیده شود. از کنار حوض بلند شد و در کنار مدیر کافه که کتش را می‌پوشید ایستاد. مدیر به دختر گفت:
-ما که رفتیم در رو حتما قفل کن.
دختر سری تکان داد. ماشین سارا جلوتر بود، رو به مدیر کرد و گفت:
-این دختر رو فردا بفرستین یه مدرسه، مهم نیست دولتی یا غیرانتفاعی، اگه کسی قبول نکرد، معلم خصوصی براش بگیرین،
من هزینه‌هاش رو تقبل می‌کنم.
 
در راه بازگشت به خانه فقط به یک چیز فکر می‌کرد، به صد میلیارد و پلنی که در ذهن داشت.
خانه در تاریکی فرو رفته بود، وارد که شد تلویزیون را روشن و محمد را خوابیده پای آن دید، به اتاق حسین رفته، فرشته در خواب بود. برای تعویض لباس به اتاق خواب رفت، دیوارکوب را روشن کرد و صدایی شنید که فهمید محمد از خواب بیدار شده است. بی‌صدا خود را به آشپزخانه رساند و غذا را در ماکروویو گذاشت. محمد در حالیکه که عینکش را درآورده و چشمانش را می‌مالید سلام کرد.
سارا به سوی او رفت و در آغوشش گرفت.
-سلام عزیزم، بیا بشین.
سارا از اتفاقات امروز برای او گفت و محمد هم از اتفاقات روز خودش.
دینگ! صد میلیارد دیگر و یک پیام.
«در چالش دوم موفق بودی، چالش سوم از فردا شب.»
محمد نگاهی به صفحه‌ی موبایل انداخت.
-منظورش چیه؟
سارا سر روی بالش نرم گذاشت و به سقف خیره شد.
-نمی‌دونم، باید تا فردا صبر کنیم.
محمد نیم خیز شد و سر را بر روی آرنج تکیه داد.
-به نظرت این پول‌ها از کجا میاد؟ خیلی پوله.
-نمی‌دونم عزیزم، فعلا که برای ما و خیلی‌های دیگه خوب بوده.
-اگه بفهمی به ازای هر میلیارد یه نفر کشته میشه چی؟ یه چیزی مثل بازی مرکب؟
-این فکر خیلی مسخره است و غیر منطقی، ترجیح میدم بهش فکر نکنم، خب دیگه من خوابیدم، شبت بخیر عزیزم.
اما در ذهن سارا این سوال هر شب تکرار میشد، این پول از کجا میاد؟ و هدف چیه؟ ممکنه با این پول هر کاری کرد، یعنی اون شخصی که این پول رو میده براش مهمه؟ و
هزار سوال دیگه.
 
مثل همیشه صبح زود از خواب بیدار شد، طلوع نارنجی خورشید را دید. شب قبل برنامه‌ی جدید را برای پناهی فرستاده بود. پیام‌هایی را چک کرد، پیام پناهی را باز کرد.
«اگر امروز منزل تشریف دارین، نظافتکار جدید رو براتون بفرستم.»
پیام فرستاد که صبح در خانه می‌ماند. هنوز خورشید کامل بالا نیامده بود که صدای مامان گفتن حسین را شنید. پسرک به نرده‌های تخت آویزان شده و با دیدن مادرش گل از گلش شکفت.
-صبح بخیر قشنگم.
او را بغل گرفت و به آشپزخانه رفتند، کودک را در صندلی مخصوص پشت میز نشاند، لقمه‌های کوچک پنیر و نان گرفت و در ظرف مخصوص کودک قرار داد، لیوان کوچک را از شیر پر کرد و به حسین داد، با اینکه بچه کمی ریخت و پاش داشت ولی تا حدودی یاد گرفته بود که چطور غذا بخورد. طبق همیشه حسین را عوض کرد و یک ساعتی را با او بازی کرد. ساعت نزدیک هشت بود که زنگ در خانه به صدا درآمد ، نظافتکار جدید خانم مسنی به نظر می‌رسید، بسیار لاغر بود و مجذوب حیاط و خانه شده بود. سارا در را برای او باز کرد و خوش‌آمد گفت. کارهای روتین و گردگیری را به او گفت و خانه رو نشان داد.
-خانم خیالتون راحت باشه، من خیلی فرزم.
خانم نوری کم حرف و سریع بود و سارا او را پسندید، ساعت نزدیک ده بود که محمد بیدار شد، صبحانه نخورده به سر کار رفت. نزدیک ظهر بود که تلفن زنگ خورد، پناهی بود، بعد از سلام و علیک گفت.
-طبق خواسته شما به آپارتمان تجاری خریداری شد، چهار طبقه است، طبق خواسته‌تون دستگاه‌ها هم سفارش دادم، و میز و سیستم و وسایل مورد نیاز، با یه طراح داخلی قرارداد بستیم تا کارهای فروشگاه رو انجام بده، فقط مونده انتشارات که هنوز پیدا نکردم، کسی نبوده که قبول کنه.
 
در یک لحظه خانم ایزدی به ذهنش رسید.
-من کسی رو می‌شناسم بهتون خبر میدم.
تماس که قطع شد به خانم ایزدی زنگ زد،پس از سلام و احوالپرسی متوجه صدای گرفته‌ی زن میانسال شد.
-خدا بد نده، سرما خوردین؟ دیشب که خوب بودین!
صدای آه از درد خانم ایزدی را شنید.
-حال من خوبه عزیزم، ممنون.
سارا حدس زد شاید این گرفتگی از بغض یا گریه‌ی زیاد باشد اما نپرسید.
-میرم سر اصل مطلب، من به دنباله بد امتیاز یه انتشارات هستم و خواستم ببینم شما...
هیجان در صدای خانم ایزدی نمایان شد.
-چطور؟ منظور از حق امتیاز چیه؟
-ببینین خانم ایزدی، من به دنبال یک انتشارات هستم، میتونم انتشارات خودم رو بزنم ولی مجوز و کارهای اداری طول می‌کشه برای همین حق امتیاز و تموم کسانی که در اون کار می‌کنند رو می‌خوام.
-چقدر می‌خرین؟
-هر چه انتشارات بگه.
و بعد کمی سکوت، سپس خانم ایزدی پیشنهاد داد.
-من حق امتیاز انتشاراتم رو می‌فروشم، سیصد تومن.
گل از گل سارا شکفت.
-قبوله، من تموم کارمندها و خود شما هم می‌خوام.
-چطور؟
-من در کار انتشارات اطلاعاتی ندارم، می‌خوام شما خودتون هم باشین، جا و مکان از من، کار با شما، من یه چاپخونه هم راه انداختم تا کتاب هامون در یک جا باشه، یعنی یک طبقه کارهای انتشارات، یک طبقه چاپخونه و یک طبقه فروشگاه‌.
صدای خانم ایزدی کامل باز شد.
-عالیه، از کی شروع کنیم؟
سارا بلند خندید.
-از الان.
 
صد میلیارد بابت راه انداختن یک انتشارات کامل خرج ضد، سارا با نیت کمک به نویسندگانی که پولی در بساط نداشتند و باید دیده می‌شدند خرج می‌کرد، کتاب‌ها با درصد بالاتری به پخش‌کنندگان ایران داده می‌شد و او از این بابت خوشحال بود.
شب هنگام تمام ماجرا را برای محمد تعریف کرد و هر دو منتظر سورپرایز بودند که وعده داده شده بود و دینگ!
صدوبیست میلیارد واریز شد. این به این معنا بود که به جای دهد میلیارد، بیست میلیارد به واریزی شب قبل اضافه می‌شد و این یعنی چالشی بزرگ‌تر و سخت‌تر.
محمد روی بالش تخت وا رفت.
-سارا این دیگه آخرشه، به نظرم تمومش کن.
سارا چیزی نگفت ولی در ذهنش فقط به یک چیز فکر می‌کرد، این آخر بازی نیست! تا صبح به این فکر کرد که چه چیزهایی می‌تواند داشته باشد، به دارایی‌اش فکر کرد و به اینکه وکیل‌های دیگری به جز پناهی می‌خواد، او باید دارایی‌هایش را پنهان می‌کرد، باید ناشناس می‌ماند و با این بزرگ شدنش احتمالا در خطر بود.
هنوز خورشید طلوع نکرده بود که بیدار شد. یه روز جدید و متفاومت، در عرض هفده روز انسان متفاوت دیگری شده بود. به پناهی پیام داد و شیر گرم‌شده‌اش را نوشید.
 
خورشید طلوع کرد، همه چیز طبق روتین هر روز پیش رفت. نزدیک ساعت یازده بود که پناهی پیام داد.
«ظهر بخیر، ۲۷۷ استارتاپ اعلام کردن که نیاز به سرمایه‌گذاری دارند، ۱۶۸ تاشون ایده هستن که طبق مکان و نیروی انسانی‌ای که بهشون می‌دیم کار رو اجرایی می‌کنند، بقیه برای تولید انبوه نیاز به سرمایه دارن که ما بهشون میدیم، مراحل ثبت شرکت با نام پنجره‌ی نور داره انجام میشه، من پنج نفر به کارمندهام اضافه کردم برای تسریع در کار، خانم نوری رو مناسب دیدین؟»
همه چیز خوب پیش رفته بود.
«خیلی ممنون از زحماتتون، حق‌الزحمه خودتون رو از حساب بردارین و کتبی کنین، خانم نوری خوب بودن، منتظرشون بودم.»
نزدیک ظهر بود که خانم نوری آمد، سارا با پسرش بازی می‌کرد و پذیرایی پر از اسباب‌بازی‌ شده بود.
-چه پسر نازیه، منم یه دختر دارم عاشق بچه‌هاست.
سارا فکر کرد احتمالا دخترش بزرگ است زیرا به نظر می‌رسید او نزدیک شصت سالش باشد.
-دخترتون چند سالشه؟ چند تا بچه دارین؟
خانم نوری که رو به حسین داشت و برایش شکلک درمی‌آورد بدون اینکه چشم از پسرک بردارد گفت:
-سارای من هفت سالشه، تو خیابون بچه که می‌بینه میگه مامان برو بهش بگو بغلش کنم، من چهارتا دارم، سه تا پسر یه دختر، بزرگم پانزده سالشه. سارا بچه آخرمه.
-خداحفظشون کنه، خودتون چند سالتونه؟
لبخند تلخی روی لب های رنگ‌پریده خانم نوری نقش بست.
-چند می‌خوره؟
سارا کنار حسین نشسته بود و عروسک خرسی کرمی رنگی را تکان می‌داد.
-نمی‌دونم والا!
-چهل‌وشش.
سریع و کوتاه گفت و به آشپزخانه رفت. سارا با خود فکر کرد این زن چقدر شکسته شده و جوانی‌اش از چهره‌اش رخت بسته است.
طبق معمول معصومه غذا را با پیک رساند، سارا با او تماس گرفته و گفته بود که یک نفر اضافه شده و از این به بعد غذا را برای سه بزرگسال و یک کودک آماده کند. محمد به خانه آمد، خانم نوری روی مبل پشت میز شش نفره نشست و سارا و محمد و حسین در آشپزخانه مشغول صرف غذا شدند. به نظر می‌رسید همه معذب هستند ولی وقتی عادت شود این سنگینی از بین می‌رود. محمد در حالی که دوغ در لیوان می‌ریخت گفت:
-می‌خوام ماشینو بفروشم یه مغازه دیگه بگیرم.
سارا که به حسین نگاه می‌کرد که در حال پخش غذا بود گفت:
-چرا ماشینو بفروشی؟! پول که هست، برو هر چی می‌خوای مغازه بخر.
-الان چقدر داریم؟
سارا از گوشه‌ی چشم به خانم نوری نگاهی انداخت.
-الان هیچی، فردا ۱۴۰ تومن.
هر دو به فکر رفتند اما افکارشان با هم فرق داشت. محمد به بزرگ کردن کارش فکر می‌کرد و سارا به زیاد کردن دارایی‌هایش، تا کجا می‌توانست ادامه پیدا کند؟
خیلی زود روز تمام شد و پول واریز گردید، محمد تمام عصر به دنبال مغازه‌ای باب میلش گشت تا اینکه به این نتیجه رسید که با این پول می‌تواند چند مغازه داشته باشد، شاید چند شعبه. تصمیم به خرید سه مغازه در نقاط مختلف شهر گرفت، شب با همسرش در میان گذاشت و سارا قبول کرد. پس این ۱۴۰ میلیارد و ۱۶۰ میلیارد بعدی به محمد داده شد و او هر سه مغازه که در پر رفت‌وآمدترین نقاط شهر بود خرید، برای پر کردن آن‌ها، ماهی‌های لاکچری و تجهیزات آکواریوم سفارش داد و چندین نفر را برای کار در مغازه انتخاب کرد.
در این دو روز که کار خرج کردن از دوش سارا برداشته شده به خریدهایی که انجام شده‌بود رسید. با پناهی هماهنگ کرده و به دفتر او رفت و قرار شد خانم نوری در دو روز آتی هر روز به منزل آن‌ها بیاید.
دفتر نوری طبقه‌ی هفت یک پاساژ تجاری بود، سارا حسین را با خود برد با اینکه محمد به او گفته بود بهتر است کودک را اینور و آنور نبرد ولی سارا معتقد بود که باید پسرش از همین یک سال اول زندگی مکان‌ها و آدم‌های جدید را ببیند.
 
دفتر پناهی شامل پنج اتاق مجزا و یک سالن که پارتیشن‌بندی شده، بود. بزرگ‌ترین اتاق مخصوص وکیل پناهی بود. با اینکه کفش‌های پاشنه بلند سارا روی سرامیک تق‌تق صدا می‌داد اما روی پارکت دفتر صدایی مثل خش‌‌خش پیدا کرده بود. حسین در بغل و کیف دستی‌اش روی کرمی روی شانه‌اش آویزان بود.
نیم‌نگاهی به داخل اتاق‌ها انداخت و متوجه شد حداقل پنج نفر پشت میزی که لپ‌تاپ قرار داشت بودند.
آقای پناهی عینک خود را در جیب پیراهنش آویزان کرده بود، در را برای سارا باز نگه داشت.
-خیلی خوش اومدین خانم.
-ممنون جناب پناهی.
سارا روی صندلی چرخدار پشت میز دوازده نفره نزدیک میز پناهی نشست. حسین را روی میز چوب گردو نشاند.
-مامان... مامان... بَگَل... آبو...
سارا از کیف چرم مشکی‌اش بطری آب رنگی سیلیکونی‌ای درآورد و بر دهان کودک گذاشت، پناهی لبخندزنان روی صندلی نشست.
-خداحفظش کنه، زیر سایه‌ی پدر و مادرش.
سارا لبخندی زد و سر تکان داد.
-میرم سر اصل مطلب جناب پناهی، در این مدت چه‌ها کردیم؟
پناهی نگاهی به صفحه لپ‌تاپ نقره‌ای انداخت.
-سه خانه‌ی ویلایی و یک آپارتمان شش طبقه دارید که همه اجاره داده شده با کم‌ترین مبلغ و منصفانه طبق گفته‌ی خودتون، قرض‌الحسنه در حال راه‌اندازی هست و داریم آماده‌اش می‌کنیم، کارخونه بطری‌سازی هنوز راه نیوفتاده، داریم مدیر و کارمندها و تحلیل‌ها رو انجام میدیم و همچنین کارگر، کارخونه‌ی بانو در شیراز به کارش ادامه داده و قرار شده هر دو هفته یک بار گزارش رو برامون بفرستن، دستگاه‌های چاپخونه امروز قرار داده شده، فروشگاه در حال دیزاین هست و داریم افرادی که قصد چاپ کتاب دارند رو لیست می‌کنیم که توسط خانم ایزدی و تیمش مورد بررسی قرار میگیره.
 
شرکتتون در مراحل ثبتیه و احتمالا یک ماهی طول می‌کشه ولی ما با نام پنجره‌ی نور روی استارتاپ‌ها سرمایه‌گذاری کردیم.
سارا سر تایید تکان داد.
-ممکنه اعداد و ارقام رو ببینم؟
-حتما خانم کاظمی.
لپ‌تاپ مسطح که قطرش به اندازه چند کاغذ بود را به سوی سارا کشید. حسین سعی داشت تا با صفحه‌ی لمسی آن بازی کند، سریع نیم‌نگاهی کرد ولی با وجود کودکش تمرکز نداشت.
-خوبه جناب پناهی. امیدوارم شرکتم سریع‌تر راه بیوفته و همینطور کارخونه.
از صندلی بلند شد و حسین را با دو دست در آغوش گرفت، خداحافظی کرد و از دفتر خارج شد، سوار ماشین که شد نگاهی به ساعت آن کرد، ظهر بود و او یک روز و نیم وقت داشت تا استراحت کند، تصمیم گرفت به کیش رود، نمی‌توانست به آپارتمانش برود چون اجاره داده شده بود ولی می‌توانست در بهترین هتل با بهترین منظره اقامت کند، غذایش آماده باشد و هر تفریحی که دوست دارد انجام دهد، برای خرج کردن محدودیتی نداشت.
باخود فکر کرد که آیا می‌توان. حسین را با خود ببرد یا دچار مشکل می‌شود، اگر تنها باشد حتما گیر پیدا می‌کند، به پدر و مادرش فکر کرد، شاید بد نباشد آن‌ها را با خود ببرد ولی حتما از او می‌پرسیدند که چگونه بدون حساب‌وکتاب خرج مب‌کند، او نمی‌توانست بازی را به آن‌ها توضیح دهد، به هیچ‌کس نمی‌توانست بگوید، فکر کرد و یک راه جدید پیدا کرد، می‌توانست بگوید که کسب‌وکار محمد رونق گرفته، آن‌ها نمی‌دانستند که مغازه‌اش را عوض کرده، این حرف منطقی به‌نظر می‌رسید. به محمد زنگ زد، پس از سلام و احوالپرسی گفت:
-توی این دو روز که سرگرم کارهای می‌خوام با مامان اینام بریم کیش، تو مشکلی نداری؟
محمد برای جواب کمی مکث کرد.
-کی میاین؟
-دو روز دیگه.
صدایش سرد و خشک بود.
 
-باشه برین، بهشون سلام برسون، کی راه میوفتی؟
-هنوز بهشون نگفتم.
و صدای پوزخند محمد را از پشت تلفن می‌شنود.
-باشه پس خبر بده، من برم، فعلا.
بدون اینکه صبر کنید تا سارا جواب دهد تلفن را قطع می‌کند.
***
ستاره‌ها در فضا چشمک می‌زنند و او به تاریکی خیره شده است، در آهنین باز می‌شود.
-قربان! اون پول رو به کسی دیگه داده و خودش برای تفریح کیشه، چی دستور میدین؟
صدای پوتین‌هایش حین راه رفتن در سفینه طنین عجیبی می‌دهد.
-همون کاری که با بقیه کردی بکن، این پایان سارا کاظمیه.
-چشم قربان.


بخش دوم

دو میلیارد از محمد گرفته بودم، پدر و مادرم را راضی کردم و همراه پسرم حسین با بلیط فرست کلاس هواپیما به کیش آمده بودیم. در موقع رزرو به مدیر هتل قید کردم:
-می‌خوام یک تخت و صندلی کودک در اتاقم حاضر باشه.
راضی کردن پدر و مادرم آنقدرها هم آسان نبود ولی رویای من بود پس باید انجام میشد. قبل از ظهر به هتل رسیدیم، همه چیز طبق برنامه پیش رفت. کلید را از هتل‌دار گرفتم و پدر و مادرم را کنار پنجره‌ی بزرگ رو به دریا یافتم، هتل روی صخره‌ها بنا شده بود.
-من و حسین میریم اتاق ۲۰۷، اتاق شما ۲۰۹ه، کنار ما هستین.
بابا دسته چمدان قدیمشان را با دست سالمش گرفت، از همان چمدان‌هایی که قبلاً زائران مکه استفاده می‌کردند.
-بابا نمی‌خواد، میگم برامون بیارن.
به پسر جوانی که کنار در ایستاده و لباس فرم پوشیده بود اشاره کردم و بعد چمدان‌ها را نشانش دادم. پسر لنگ می‌زد ولی لبخندی روی چهره‌ی سوخته‌اش داشت.
-کجا بیارم خانم؟
-بیار اتاق ۲۰۷ و ۲۰۹.
-چیزی میل دارین براتون بیارم؟
نگاهی به مامان کردم.
-چیزی می‌خورین؟
گوشه‌ی چادرش را گرفته بود و خود را باد میزد.
-خیلی گرمه.
رو به پسر کردم، متوجه شدم یک چشمش کوچک‌تر از چشم دیگرش است.
-آب میوه‌ی خنک لطفاً.
مامان چادرش را جمع کرد و از پسر پرسید:
-قبله کدوم وره؟
پسر همان لبخند را حفظ کرده بود و به شدت مصنوعی بود.
-توی اتاقتون هست، همراه با جانماز ولی اگه بخواین می‌تونین به مسجد هم برین، نزدیکه و هنوز اذون هم نگفتن.
ما با آسانسور به طبقه سوم رفتیم. هر کس وارد اتاق خودش شد.
اتاق من یک تخت با روتختی کرمی روشن بود و در کنار آن تخت بچه با چوب سفید که دور تا دورش تور داشت. حسین را روی آن گذاشتم، از دیدن تخت جدید ذوق کرده و خود را از این گوشه به آن گوشه می‌انداخت و می‌خندید. پرده‌های حریر سفید را کنار زدم و دریایی تا بی‌نهایت دیدم، پنجره را که باز کردم بوی آب تمام بینی و ریه‌ام را پر کرد. این بود برای حسین هم تازگی داشت و کمی او را ترساند که باعث شد گریه کند. بغلش کردم و با هم روی بالکن ایستادیم، روی نرده خم شدم و وحشت کردم، آن پایین فقط صخره بود و موج‌هایی که به آن می‌خورد.
-سلام.
صدای بابا از سمت راست توجهم را از ارتفاع رفت، به پشت سر نگاه کردم، فکر کردم وارد اتاق شده ولی او نبود.
-من اینورم سارا!
او را با کمی فاصله در بالکن کناری دیدم، دست تکان می‌داد و می‌خندید، از دور چروک‌های دور چشمش، خط لبخند عمیقش، پوست سوخته‌اش که نشان از کار زیر آفتاب بود، خطوط عمیق پیشانی‌اش و اوه خدایا، چقدره پدرم لاغر و شکسته شده بود، انگار تازه او را می‌دیدم و بعد مادرم کنار او آمد. روسری بلند مشکی با گیره زیر چانه فیکس کرده بود و مانتوی گشاد مشکی به تن داشت، این مانتو همیشه آنقدر گشاد بود؟ دور چشم مادر تیره شده و چشمانش باد کرده بود، می‌گفت دکتر گفته از آب و هواست ولی من می‌دانستم از گریه‌ی زیاد و غصه است. دستش را روی نرده گذاشته و دست دیگرش را روی کمر گذاشته بود، مادر هم از بین رفته بود.
-سارا جون! خودت و حسین بیاین پیش ما.
-خسته نیستین؟
با همیشه می‌خندید.

-چه خستگی‌ای؟! هواپیما که خستگی نداره.
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا پایین